https://eitaa.com/satsojen/2405
بعد از اینکه ساتسوجین چای رو میاره کنار روبرویش میشینه و تعارف میکنه ، امیلی یه فنجون رپ بر میدارم و کمی از چای رو میخوره . بعد با حالت نگرانی رو به ساتسوجین میگه :« تو ... نگرانش نیستی ؟»
ساتسوجین با فنجون در دست گفت :« با منی ؟»
_ مگه غیر از من و تو کس دیگه ای اینجاست ؟
_ راستش نمیدونم ...
_ درست حرف بزن .
_ من نمیدونم امیلی ، اون برای من ... چیزی بیشتر از یه دوسته .
_ تو خیلی عجیبی .
_ میدونم .
ساتسوجین لبخند می زد ، لبخندی زیبا و گرم چیزی که برای امیلی عجیب بود .
در میان این سکوت قطرات عرق سرد روی پیشانی سباستین نقش بسته بود . نفس نفس می زد و ابرو هایش در هم رفته بود . درد داشت ؟
امیلی از ساتسوجین یک دستمال خیس با مقداری آب در یک ظرف خواست تا جلوی تب کردنش را بگیرد .
سباستین تب داشت ، و همچنین بی نهایت درد داشت .