eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
114 عکس
305 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/2405 بعد از اینکه ساتسوجین چای رو میاره کنار روبرویش میشینه و تعارف می‌کنه ، امیلی یه فنجون رپ بر میدارم و کمی از چای رو میخوره . بعد با حالت نگرانی رو به ساتسوجین میگه :« تو ... نگرانش نیستی ؟» ساتسوجین با فنجون در دست گفت :« با منی ؟» _ مگه غیر از من و تو کس دیگه ای اینجاست ؟ _ راستش نمیدونم ... _ درست حرف بزن . _ من نمیدونم امیلی ، اون برای من ... چیزی بیشتر از یه دوسته . _ تو خیلی عجیبی . _ میدونم . ساتسوجین لبخند می زد ، لبخندی زیبا و گرم چیزی که برای امیلی عجیب بود . در میان این سکوت قطرات عرق سرد روی پیشانی سباستین نقش بسته بود . نفس نفس می زد و ابرو هایش در هم رفته بود . درد داشت ؟ امیلی از ساتسوجین یک دستمال خیس با مقداری آب در یک ظرف خواست تا جلوی تب کردنش را بگیرد . سباستین تب داشت ، و همچنین بی نهایت درد داشت .