https://eitaa.com/satsojen/2405
بعد از اینکه ساتسوجین چای رو میاره کنار روبرویش میشینه و تعارف میکنه ، امیلی یه فنجون رپ بر میدارم و کمی از چای رو میخوره . بعد با حالت نگرانی رو به ساتسوجین میگه :« تو ... نگرانش نیستی ؟»
ساتسوجین با فنجون در دست گفت :« با منی ؟»
_ مگه غیر از من و تو کس دیگه ای اینجاست ؟
_ راستش نمیدونم ...
_ درست حرف بزن .
_ من نمیدونم امیلی ، اون برای من ... چیزی بیشتر از یه دوسته .
_ تو خیلی عجیبی .
_ میدونم .
ساتسوجین لبخند می زد ، لبخندی زیبا و گرم چیزی که برای امیلی عجیب بود .
در میان این سکوت قطرات عرق سرد روی پیشانی سباستین نقش بسته بود . نفس نفس می زد و ابرو هایش در هم رفته بود . درد داشت ؟
امیلی از ساتسوجین یک دستمال خیس با مقداری آب در یک ظرف خواست تا جلوی تب کردنش را بگیرد .
سباستین تب داشت ، و همچنین بی نهایت درد داشت .
https://eitaa.com/satsojen/2500
دستمال رو خیس میکنم و روی پیشونیه سباستین میزارم. خیلی خستم ولی به قدری برای سباستین نگرانم که به استراحت حتی فکر هم نمیکنم. چای که تموم میشه، ساتسوجین میره تا فنجونا رو بزاره تو اشپزخونه. وقتی برمیگرده ، میپرسم:«پس گربه کجاست؟ندیدمش از وقتی اومدیم.» ساتسوجین بدون حرفی پامیشه میره و چند لحظه بعد با گربه تو بغلش برمیگرده. گربه سالمه ولی دستش پانسمان شده.گربه از دستای ساتسوجین به ارومی در میاد و میره روی کاناپه کنار سباستین میخوابه.کاش سباستین زودتر بیدار شه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چند ساعتی میگذره و هوا تاریک میشه ، امیلی و ساتسوجین نشسته خوابشون میبره . اما گربه که کنار سباستین خوابش برده بود یهو از خواب میپره ، سباستین از خواب بیدار میشه ، اول سعی میکنه اطرافشو بررسی کنه بعد سعی میکنه بشینه که یهو موجی از درد شونه ش بهش حمله میکنه . سباستین ناله میکنه و رو کاناپه میفته .گربه از خواب بیدار میشه و میاد کنار سباستین خودشو کنار دستای اون میکشه و انگار که از سباستین میخواد نوازشش کنه . ولی سباستین ضعیف تر از اونیه که حتی انگشت شو تکون بده ، با این حال تلاششو میکنه و با وجود همه دردی که بهش وارد میشه سعی میکنه گربه رو نوازش کنه .
سباستین دوباره غرق نوازش گربه شده و متوجه نیست که امیلی و ساتسوجین بیدار شدن ، ناخود آگاه لبخندی میزند که با صورت خشن ش در تضاده .وقتی به خودش میاد که دیگه دیر شده ساتسوجین و امیلی هردو لبخند میزنن سباستین سریع لبخندشو کنه میکنه و به کاش چهره بی روحش رو جایگزین می کنه .
https://eitaa.com/satsojen/2503
من میگم:«هی، خوبی؟ درد داری؟ هوففف. میدونی از کیه بیهوشی؟ داشتیم از سکته میکردیم.» بزمیگردی نگام میکنی و میگی:«لازم نکرده نگرانم باشین. خودشم چون خسته بودم فقط خوابم برده همین. الانم یکم فقط یکم خستم وگرنه میومدم جفتتونو...» ساتسوجین میپره وسط حرفت و میگه:«یه این بارو به خاطر خودتم که شده بگو کجات درد میکنه. لطفا، خواهش میکنم.» سباستین با چهره ای که یکم تعجب توش دیده میشه میگه:«میبینم که دیگه ازم نمیترسی. عجب. خب، شونم یکم درد داره.»
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~