eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
113 عکس
303 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/2405 بعد از اینکه ساتسوجین چای رو میاره کنار روبرویش میشینه و تعارف می‌کنه ، امیلی یه فنجون رپ بر میدارم و کمی از چای رو میخوره . بعد با حالت نگرانی رو به ساتسوجین میگه :« تو ... نگرانش نیستی ؟» ساتسوجین با فنجون در دست گفت :« با منی ؟» _ مگه غیر از من و تو کس دیگه ای اینجاست ؟ _ راستش نمیدونم ... _ درست حرف بزن . _ من نمیدونم امیلی ، اون برای من ... چیزی بیشتر از یه دوسته . _ تو خیلی عجیبی . _ میدونم . ساتسوجین لبخند می زد ، لبخندی زیبا و گرم چیزی که برای امیلی عجیب بود . در میان این سکوت قطرات عرق سرد روی پیشانی سباستین نقش بسته بود . نفس نفس می زد و ابرو هایش در هم رفته بود . درد داشت ؟ امیلی از ساتسوجین یک دستمال خیس با مقداری آب در یک ظرف خواست تا جلوی تب کردنش را بگیرد . سباستین تب داشت ، و همچنین بی نهایت درد داشت .
https://eitaa.com/satsojen/2500 دستمال رو خیس میکنم و روی پیشونیه سباستین میزارم. خیلی خستم ولی به قدری برای سباستین نگرانم که به استراحت حتی فکر هم نمیکنم. چای که تموم میشه، ساتسوجین میره تا فنجونا رو بزاره تو اشپزخونه. وقتی برمیگرده ، میپرسم:«پس گربه کجاست؟ندیدمش از وقتی اومدیم.» ساتسوجین بدون حرفی پامیشه میره و چند لحظه بعد با گربه تو بغلش برمیگرده. گربه سالمه ولی دستش پانسمان شده.گربه از دستای ساتسوجین به ارومی در میاد و میره روی کاناپه کنار سباستین میخوابه.کاش سباستین زودتر بیدار شه. ~~~~~~~~~~~~~~ چند ساعتی میگذره و هوا تاریک میشه ، امیلی و ساتسوجین نشسته خوابشون می‌بره . اما گربه که کنار سباستین خوابش برده بود یهو از خواب میپره ، سباستین از خواب بیدار میشه ، اول سعی می‌کنه اطرافشو بررسی کنه بعد سعی می‌کنه بشینه که یهو موجی از درد شونه ش بهش حمله می‌کنه . سباستین ناله می‌کنه و رو کاناپه میفته .گربه از خواب بیدار میشه و میاد کنار سباستین خودشو کنار دستای اون می‌کشه و انگار که از سباستین میخواد نوازشش کنه . ولی سباستین ضعیف تر از اونیه که حتی انگشت شو تکون بده ، با این حال تلاششو می‌کنه و با وجود همه دردی که بهش وارد میشه سعی می‌کنه گربه رو نوازش کنه . سباستین دوباره غرق نوازش گربه شده و متوجه نیست که امیلی و ساتسوجین بیدار شدن ، ناخود آگاه لبخندی میزند که با صورت خشن ش در تضاده .وقتی به خودش میاد که دیگه دیر شده ساتسوجین و امیلی هردو لبخند میزنن سباستین سریع لبخندشو کنه می‌کنه و به کاش چهره بی روحش رو جایگزین می کنه .
https://eitaa.com/satsojen/2503 من میگم:«هی، خوبی؟ درد داری؟ هوففف. میدونی از کیه بیهوشی؟ داشتیم از سکته میکردیم.» بزمیگردی نگام میکنی و میگی:«لازم نکرده نگرانم باشین. خودشم چون خسته بودم فقط خوابم برده همین. الانم یکم فقط یکم خستم وگرنه میومدم جفتتونو...» ساتسوجین میپره وسط حرفت و میگه:«یه این بارو به خاطر خودتم که شده بگو کجات درد میکنه. لطفا، خواهش میکنم.» سباستین با چهره ای که یکم تعجب توش دیده میشه میگه:«میبینم که دیگه ازم نمیترسی. عجب. خب، شونم یکم درد داره.» (ادامه داره) ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه: بهت نزدیک تر میشم و میگم :«بزار شونت رو چک کنم.» سعی میکنی یکم خودتو عقب بکشی که البته بی فایدس و میگی:«دستت بهم بخوره میشکنمش.جدی میگم.» در جواب میگم:«من که در هر صورت قراره بمیرم، حالا چه فرقی میکنه با دست شکسته بمیرم یا سالم. حالا اگه اجازه بدی میخوام سعی کنم زنده بمونی.» ~~~~~~ صورتم رو اون طرف میکنم و وانمود نمیکنم بیخیالم ولی دردش امون ازم بریده ، امیلی پانسمان شونه ام رو باز می‌کنه و بعد با چهره ای که ترس توش موج میزنه میگه :« زخمت ... عفونت کرده .» من با بی خیالی بهش نگاه میکنم و میگم :« خب که چی مگه قرار نبود درستش کنی ؟» امیلی زخم رو بیشتر وارسی می‌کنه و میگه :« اره ولی خب باید بشورمش ممکنه درد داشته باشه.» _ انجامش بده . _ بسیار خب ، ساتسوجین برام آب و صابون و چند تا دستمال و پارچه و بانداژ جدید بیار . _ میخوای چیکار کنی ؟ _ اول با آب و صابون اطراف زخمت رو می‌شورم بعد هم اگر کامل تمیز نشد از اتانول استفاده میکنم تا بهتر تمیز بشه بعد هم بانداژ رو عوض میکنم . بعد از اینکه ساتسوجین وسایلی که امیلی آرش خواسته بود رو میاره امیلی شروع به کار می‌کنه ، امیلی بانداژ شونه اش رو کامل باز می‌کنه بعد پارچه رو بر می‌ذاره خیسش می‌کنه و میخواد که. روی زخم سباستین بکشه اون بیخیاله انگار براش اهمیتی نداره ولی امیلی با جدیت به کارش ادامه میده ،کار امیلی حدود بیست دقیقه طول می‌کشه تو این مدت سباستین حتی خم به ابرو هاش نیاورد و نگاهش همش به سمت دیوار بود اما از طرفی هم حواسش پرت ساتسوجین بود . درک نمی کرد که چرا ساتسوجین دیگه ازش نمی ترسه ؟ چرا این طوری باهاش حرف زد ؟ چرا لحنش یه جوری بود که انگار واقعا زندگی سباستین براش مهم بود ؟ سباستین که تا الان داشته زجرش می‌داده ولی اون ... این مهربونی یا حماقت لعنتی ساتسوجین بدجور رو مخش بود . سباستین آنقدر تو فکراش غرق شده بود که متوجه نشد زمان چطور گذشت و زخمش شسته شد . ولی از طرف دیگه مرحله آخر شست و شو ی زخمش مونده بود . امیلی بدون اینکه به سباستین هشدار بدهد اتانول را روی زخمش ریخت ، درد مانند ریشه های درخت در شانه سباستین فرو رفت ، سباستین چهره در هم کشید و دندان هایش را بر هم فشرد .امیلی با دیدن چهره او گفت :« یادم رفت بهت بگم آره یکم درد داره .» بعد از اینکه ریختن مایع تمام شد امیلی با پارچه دیگری روی زخمش را شست ، خیلی مراقب بود که روی خود زخم فشار وارد نکند . کارش تقریبا داشت تمام می شد ، امیلی بعد از تمام شدن کارش از جایش بلند میشه تا دستاشو بشوره و با دستای تمیز زخمشو بانداژ کنه اما وقتی بلند میشه تعادلشو از دست میده میفته برای اینکه از افتاده خودش جلو گیری کنه میخواد که دیوارو بگیره ولی هول میشه و وزن کل بدنش با فشار دستش روی شونه سباستین میفته . سباستین از درد ناله می‌کنه و سرش رو پایین میندازه . امیلی که تازه متوجه اتفاق افتاده شد دستشو سریع بر می‌ذاره ، قبل از اینکه امیلی حرفی بزنه سباستین در حالی که دستش رو شونه شه با خشم سرشو بالا میاره و رو به امیلی میگه :« خودتو مرده فرض کن.»
ببخشید صبح بخیر نگفتم .
صبح بخیر