https://eitaa.com/A_half_bloods_note/2461
نه . من یه اشتباه رو دوباره تکرار نمیکنم
https://eitaa.com/A_half_bloods_note/2462
فقط تا همینقدر بدون که تا تهش رفتم .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/A_half_bloods_note/2462 فقط تا همینقدر بدون که تا تهش رفتم .
همین بیشتر از این نمیگم اصرار نکن
https://eitaa.com/A_half_bloods_note/2463
نکن ، من نمیتونم چیزی بگم
امیلی که تمام مدت بعد از شستن دستاش فال گوش وایستاده بود، از اشپزخونه در میاد و به سمت سباستین میره تا جلوشو بگیره، ولی سباستین درجا از در خارج میشه. امیلی رو به ساتسوجین میگه:«چزا گذاشتی بره؟ بزنم تیکه تیکت کنم؟»و با نگاه ترسناکی به ساتسوجین خیره میشه. ساتسوجین که سعی میکنه ترسش رو مخفی کنه با ارامش میگه:«نمیشه اونو کنترل کرد. ولش کن بزار بره. بهت پیشنهاد میکنم دنبالش نری. اون غیرقابل پیش بینی و خطرناکه...»
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
یوهاهاهاهها
ادامه:
امیلی ساتسوجین رو از یقه ی لباسش میگیره و میچسبونه به دیوار کنار در:«میخوای یه خطرناکی بهت نشون بدم که تا اخر عمرت فراموشش نکنی؟» ساتسوجین با لکنت میگه:«ه..ه..هی...ام...امیلی...» امیلی ولش میکنه و میره سه تا خنجر تیز برمیداره ، کت بلند مشکیش رو میپوشه و با چشم غره به ساتسوجین میگه:«حسابتو میرسم، فقط صبر کن.» و بعد از خونه خارج میشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
واوووو
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑