eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
112 عکس
293 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
تو حرم بارون اومدهههههه
وینسنت اشک می ریخت و به دیوید التماس وی کرد از جانش بگذرد ، اما دیوید آرام آرام نزدیکتر می شد تا او را بکشد . دیوید به بالای سر وینسنت رسید نگاهی به چهره پر از اشک وینسنت کرد و گفت :« رقت انگیز ، تو حتی لیاقت زنده بودنم نداری .» وینسنت با لکنت گفت :« خواهش ... می کنم ...» قبل از اینکه جمله اش را کامل کند صدای در زدن حواس دیوید را پرت کرد . دیوید نگاهی پر از تهدید به وینسنت کرد و بعد برگشت تا در را باز کند . دستش را دور دستگیره در حلقه کرد و آن را چرخاند ، پشت در معاون اش دیابلو حضور داشت یک شیطان به تمام معنا که از سواحل کشور روشنایی دزدی می کرد ، نه اینکه دزدی های کوچک و دم دستی باشد این عوضی دست تنها کشتی رسمی پادشاهی را یک روز قبل از اینکه حرکت کند دزدیده بود ، هر چند در این لحظه حکم نجات دهنده وینسنت را داشت ، شاید هم واقعا برای همین کار آمده بود . دیوید با عصبانیت پرسید :« چی میخوای دیابلو ؟» دیابلو دقیقا مانند دزد دریایی ها چشم بندی سیاه به چشم راستش داشت و لباسش همچون یک کاپیتان بود ، کلاهش را صاف کرد و گفت :« متاسفم که مزاحم تون شدم ولی باید یه گزارشی رو به خدمتتون برسونم .» _ زود بگو کار دارم . _ تو بندر یکی از کشتی هامون دزدیده شده . _ چی ؟ کشتی آذوقه بوده ؟ _ بله فکر میکنم .... آن دو چند دقیقه ای مشغول صحبت شدند ، همین کافی بود تا وینسنت با آن پای زخمی بتواند از پنجره پشت سرش فرار کند و جانش را در ببرد . وینسنت به سختی خودش را از روی پنجره بالا کشید و آن طرف پرت کرد . با درد بسیار روی زمین خاکی فرود آمد ، به سختی از جایش بلند شد و دوان دوان خودش را به بازار سیاه رساند . کسی را آنجا نمی‌شناخت ولی حداقل آخرین جایی بود که دیوید به ذهنش برسد . چون حتما او را خواهد کشت ، کسی تا به حال نبوده که دیوید قصد کشتنش را داشته باشد و زنده در برود . از غرفه های عجیب و غریب بازار سیاه عبور کرد ، بوی گند ماهی یا شاید هم لاشه حیوانات مرده بینی اش را پر کرده بود . بازار شلوغ بود و تقریبا هر کسی که رد می شد تنه ای به وینسنت می زد . بعضی ها فقط رد می شدند اما برخی دیگر فحشی نثارش می کردند. خونی که از پایش می ریخت ردی قرمز پشت سرش به جا گذاشته بود ردی که امکان داشت دیوید را زودتر به او برساند . با وجود درد در پایش سرعت ش را بیشتر کرد و از بازار سیاه بیرون آمد . درد پایش دیگر امان نمی‌داد بعد از اینکه به اندازه کافی از بازار سیاه فاصله گرفت خودش را در یکی از کوچه های شهر پنهان کرد . کوچه تاریک بود و احتمالا کسی وینسنت را نمی‌دید . وینسنت نشست و در حالی که نفس نفس می زد سعی کرد به زخم بزرگ روی پایش نگاه کند . بلد نبود این طور مواقع چه کند ، چگونه خون ریزی را بند آورد و چگونه زخمش را ببندد . نفس هایش رفته رفته آرام تر شدند.خون زیادی از دست داده بود به همین دلیل هم چشمانش تار می دید . اطراف ش پر از سر و صدا بود ولی در گوش وینسنت صدایی جز سکوت نبود ، سکوتی که فقط یک معنا داشت ... چند دقیقه گذشته؟ یا شاید هم چند ساعت ؟ هیچکدام جواب واضحی نبود ، اما حتما به اندازه ای گذشته زود که دیوید به.اهد پیدایش کند .قبل از اینکه بیهوش شود هیبت عظیم دو مرد را مقابل خودش دید یکی از دیگری بزرگتر بود و هر دو شنلی قهوه‌ای رنگ به سر داشتند . و درست قبل از اینکه چهره شان را ببیند بیهوش شد . آن شب همان شبی بود که پادشاه پیدایش کرد میان آن همه خون ، خسته پر درد و ترسیده . از همان شب بود که با پادشاه دوم سرزمین روشنایی آشنا شد اما هفته ها بعد فهمیدم که او چه کسی ست . تمام این خاطرات دوباره برای وینسنت مرور شد شیرینی زندگی که بعدش تجربه کرده بود و تلخی آن لبخند لعنتی . ریچارد نام وینسنت صدا زد و گفت :« هی عوضی حواست به من باشه .» وینسنت به خودش آمد ، نگاهی مبهم به باقی زندانی ها انداخت و در سکوت خودش فرور رفت . زمان حال ، قصر سپیدار در شهر جینسه از وقتی لیام پادشاه شده بود جرایم کمتر شده بود با این حال هنوز کسانی بودند که بر علیه حکومت یا مردم خودشان اقدامی انجام می دادند ، کار هایی چون دزدی آسیب به اموال پادشاهی و شاید سو قصد به جان خود شاه البته که تا الان موفقیت آمیز نبوده چون همیشه وینسنت کنار پادشاه بود تا او کنارش بود کسی جرعت نزدیک شدن به او را هم نمی کرد .با نبود وینسنت انگار در قلب پادشاه غمی عجیب به وجود آمده بود ، وقتی با وینسنت آشنا شد هجده سال داشت اوایل حکومت ش بود و هم خودش و هم حکومت ش خیل جوان بودند . وینسنت را در یکی از کوچه های تا یک شهر وقتی زخمی بود پیدا کرد . از آن موقع وینسنت را به پیش خود آورده بود، به او غذا و جایی برای خواب داد و مانند دوستش از او مراقبت می کرد ، گاهی که نگهبان ها حواسشان از لیام پرت می شد یواشکی از اتاق کارش بیرون می آمد تا با وینسنت وقت بگذراند .
وینسنت تمام دلخوشی اش در طول روز بود ، هر روز تمام کار های اداری اش را زودتر از موعد تمام می کرد تا به دیدار وینسنت برود . وینسنت فکر می کرد این نظر لطف شاه است که شامل حالش شده ولی شاید اینها همه به این دلیل بود که وینسنت تنها و اولین دوستش در تمام پادشاهی ست . صدای دربان قصر لیام را از اعماق خاطراتش بیرون آورد :«عالیجناب ، جناب فرمانده اجازه ورود می خوان.» لیام رو به دربان گفت :« بذار بیاد تو .» فرمانده وارد شد ، با ورودش و بر هم خوردن زره طلایی رنگش سکوت سالن را شکست کلاه خودش در دستش بود ، بخشی از موهای قهوه ای رنگ کوتاهش به صورت مورب روی یک طرف صورتش ریخته بود که باعث می شد خط فک درخشانش بیشتر به چشم بیاید از وینسنت حدود بیست سال بزرگتر بود با این حال هنوز هم خوش قیافه بود. در مقابل لیام زانو زد و با صدایی رسا گفت :«عالیجناب ، من کنت اسپنسر در خدمتتونم ، امری داشتید؟» لیام با چهره ای نرم گفت :« میتونی بایستی،ممنونم که به موقع اومدی اسپنسر. می‌خوام در مورد وضعیت یکی از سربازان سپاه ازت بپرسم .» اسپنسر به امر پادشاه ایستاد و و با نگاهی حدی به چهره پادشاه چشم دوخت و گفت :« امر بفرمایید سرورم .» _ در مورد وینسنت عه . _ وینسنت ؟! _ بله ، می‌خوام بدونم وضعیت ش چطوره و آیا از کارش به قدری پشیمون هست که بیاد و مستقیم از وزیر عذرخواهی کنه ؟ اسپنسر سرش را پایین تر آورد و گفت :« عذر میخوام سرورم اما متاسفانه من بعد از محاکمه وینسنت رو ندیدم .» لیام ناگهان عصبانی شد و اما سعی کرد تا جای ممکن خودش را کنترل کند و گفت :« چی ؟منظورت چیه ؟» _ من شرمنده ام قربان اما از روز محاکمه تا به حال بنده وینسنت رو ندیدم . _ این کارا چه معنی میده ؟چطور تو خبر نداری که سرباز لشکرت کجاست؟ _ سرورم فکر میکنم میدونم کجاست اما به خوابگاه نیومده .شایعات میگن اون توی زندانه . _ به چه جرمی ؟ _ سرورم شایعات میگن که این دستور وزیر جینکس بوده . _ چرا به من نگفتی ؟ _ ف...فکر میکردم شما در جریان باشید قربان . _ بسیار خب ترتیب کاراش رو بده می‌خوام برم به دیدنش . _ عذر می‌خوام توی زندان ؟ _ بله می‌خوام خودم ازش حرف بکشم . _ اما این در شان شما نیست اگر صلاح میدونید من برم . _ نه خودم باید برم ‌. _ پس حداقل اجازه بدید یه قرار ملاقات مخفیانه باشه . _ خیلی خب ترتیبش رو بده .مرخصی . _ قربان قبل از رفتن به سوال ازتون داشتم . _ بپرس . _ سرورم شما ... شما که واقعا فکر نمی کنید که وینسنت همچین کاری بکنه ؟ _ منظورت چه کاریه ؟ _ خب ، شما که واقعا فکر نمیکنید وینسنت به پادشاهی خیانت کنه ؟ لیام چند لحظه نگاهش را به زمین دوخت و بعد گفت :« من خودمم مطمئن نیستم .ولی با این حال دلم نمیخواد آسیب ببینه . » _ سرورم شما و وینسنت خیلی صمیمی بودید ، من فکر نمیکنم که اون همچین کاری بکنه . _ اسپنسر من خیلی گیج شدم ، سخت سردرگمم و از طرفی من به جینکس اعتماد کامل دارم ، به وینسنت هم اعتماد دارم . نمیدونم چیکار کنم ... _ شما میترسید چیزی رو از دست بدید ؟ _ اره میترسم که وینسنت رو از دست بدم . اسپنسر با طمأنینه لبخند زد و گفت :« پس اون بیشتر از چیزی که فکر میکردم براتون مهمه .در مورد بانو جینکس چه فکری می کنید ؟» _ اون زن ... من عشق رو درون اون میبینم . با وجودش آرامش میگیرم صداش چهره اش ... من مست زیبایی روحشم . _ سرورم ، من صادقانه سوالم رو میپرسم اگه قرار باشه به مرغ یکی شون گوش بدید اون شخص کیه ؟ _ من به حرف هر دوشون گوش میدم اسپنسر . اسپنسر لبخندی دیگر زد و گفت :« منم همین فکر رو می کردم .» چند ساعتی گذشت خورشید داشت غروب می کرد و تقریبا شب شده بود . وقت ملاقات وینسنت و پادشاه لیام نزدیک غروب بود اما وینسنت دیر کرده بود. لیام مثل همیشه که به میان مردم می رفت شنل قهوه ای رنگش را به تن کرده بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود تا موهای قهوه ای روشن اش پنهان بماند . چند دقیقه بعد وینسنت به همراه فرمانده اسپنسر آمد ، فرمانده دستانش را با طناب بسته بود وینسنت سر پایین بود و موهای سیاهش چشمانش را پوشانده بود . فرمانده وینسنت را به مقابل پادشاه لیام راند ، هر دو مقابل هم قرار گرفتند و اسپنسر حدود دو متر از آنها فاصله گرفت تا راحت تر حرف بزنند . وینسنت سرش پایین بود تلاشی برای چشم در چشم شدن با پادشاه نمی کرد ، شاید می ترسید یا خجالت می کشید به همین دلیل لیام اول شروع کرد :«پشیمونی ؟» اما وینسنت جوابی نداد ، سکوت کرده بود سکوت عجیبی بین شان بود که بوی غریبی می داد البته لیام اینطور فکر می کرد .
سباستین شرمنده ام امشبم نمیتونم بیام😭 ولی از فردا شب هستم ان‌شاءالله😔 ~~~~~~ اشکال نداره داداش هر وقت راحت بودی بیا .
https://eitaa.com/satsojen/2792 ممنونم😭✨ ~~~~~~~~~~~~~~ ❤️
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر
رایزلی برای: https://eitaa.com/satsojen رئیس زندان بزرگ فانتین * قلعه مروپید*. برخلاف ظاهر خشنش آدم نسبتا مهربونیه و سعی می‌کنه زندان رو با عدالت بچرخونه.
هدایت شده از گرافیک سیاسی
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ته گودال تو‌رو تنها گیر آوردن ...💔 🍂 🏴 🍂 🟩@graphicsiyasi ⬜🟥@graphicsiyasi