https://eitaa.com/satsojen/2851
بازم ممنونم
با کمال میل ازشون استقبال میکنم.
*باز کردن بغلم برا سایه ها
#هیناتا
~~~~~~~~~~
اونا خطرناکن مواظب باش باهاشون معامله نکنی وگرنه یه چیزی بدتر از مرگ نصیبت میشه
https://eitaa.com/satsojen/2842
سباستین رو روی مبل میخوابونن و امیلی به ساتسوجین میگه وسایل لازم رو بیاره.امیلی از یک طرف دلش یکم خنک شده،و از طرف دیگه کمی نگرانه.خب،نجات دادن سباستین دقیقا به این معناست که قراره هم امیلی و هم ساتسوجین بمیرن،ولی خب نمیشه دست روی دست گذاشت.اگه کس دیگه ای بود نمیتونست از دست سباستین،اونم وقتی که چندین بار بهش اطمینان داده بود میکشتش فرار کنه،ولی بالاخره امیلی حالا قوی تر از سباستین بود.امیلی با خودش فکر میکنه:«قبلشم چندان قوی تر از من نبود» که ساتسوجین میاد
#امیلی
~~~~~~~~~~
ساتسوجین وسایل مورد نیاز امیلی رو کنارش قرار میده و بعد میگه :« کمک میخوای ؟»
امیلی وقتی داره دستاش رو ضد عفونی میکنه در جواب میگه :« نه زیاد .»
امیلی دستکش هاشو دستش میکنه و بعد لباس سباستین رو پاره میکنه وقت زیادی نمونده برای همین با قیچی بقیه کارو انجام میده . بعد سریع شروع به بریدن باند های خونی میکنه ، به خونی که از زخم گلوله ها بیرون میاد نگاه میکنه و بعد انبر کوچک و چاقوی جراحی رو بر می داره. صورت سباستین رو دوبار تکون میده و میگه :« هی به هوشی ؟»
سباستین اول جوابی نمیده ولی بعد با سرتکون دادن کوتاهی تایید می کنه .
امیلی آروم چاقو رو روی زخم میکشه راه رو برای بیرون آوردن گلوله ها باز کنه ، سباستین از درد چهره در هم میکشه و فریاد کوتاه و خفه ای میکشه . امیلی نفس عمیقی میکشه و بعد سعی میکنه با انبر گلوله اولی که بالاتر از همه ست رو در بیاره . بعد از اینکه انیر وارد گوشت سباستین میشه ، اون دندوناشو روی گازی که امیلی توی دهنش گذاشته فشاره چیده و چند ثانیه بعدش تحمل نمیکنه و فریاد میکشه .
امیلی اولین گلوله رو در میاره و بعدش برای دومی راه رو با چاقو باز میکنه ، سباستین اینبار فریاد بلندتری میکشه و گلوله دوم هم در میاد .
https://eitaa.com/satsojen/2855
یوهاهاهااااااا
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چیشد ؟
https://eitaa.com/satsojen/2854
من معامله نمیکنم
فقط میخوام بکشنم در عوضشم...... نمیدونم چی بهشون بدم
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
هر چیزی بهایی داره
امیلی بدون اینکه به سباستین نگاه کنه میگه:«بیدار بمون.»و میخواد برای گلوله ی سوم زخم باز کنه که سباستین با نفس های بریده بریده میگه:«صبر..کن.»امیلی به حرفش گوش نمیکنه و به کارش ادامه میده. این یکی قراره بیشتر از قبلیا درد داشته باشه چون عمیق تر رفته. امیلی انبر رو به ارومی تو گوشت پیش میبره تا به گلوله برسه. خودش میخواد سباستین بیشتر درد بکشه وگرنه میشد خیلی سریع تر و البته با درد کمتر کار رو تموم کرد. سباستین دندوناش رو با شدت فشار میده و با دندون های فشرده شده فریاد میکشه.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
بالاخره اخرین گلوله هم در میاد و ساتسوجین عرق روی پیشونی سباستین و امیلی رو با دو تا دستمال پاک میکنه.
_موندم اگه من نبودم چیکار میکردی.
+یه ادم اضافی رو مخ تو زندگیم کمتر می بود. همین.
ساتسوجین میگه:«هی، بسه.»
_همین ادم اضافی نجاتت داد ها.
+برو گمشو.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امیلی بخیه میزنه و بعد زخم رو پانسمان میکنه . سباستین بعد از اینکه امیلی میره نفس عمیقی میکشه که درد شونه اش رو تازه میکنه و بعد رو به ساتسوجین میکنه و میگه :« تو بهش گفتی ؟»
ساتسوجین با لکنت میگه :« ن...نه من نگفتم ...»
_ بسیار خب
و بعد ساعد دست سالمش رو روی چشماش میذاره تا یکم استراحت کنه . فقط یکم اما چشماش دوباره سنگین میشن و به خواب فرو میره خوابی که بیشتر شبیه یه رویاست.
سباستین خواب دوران کودکی ش رو میبینه ، اون موقع دوازده سالش بود ، تو خونه درس میخوند اما از طرف تمام خانواده اش طرد شده بود همه اوت رو به عنوان یه بچه بی عرضه که بلد نیست هیچ کاری انجام بده میشناختن . البته اگه کاری هم میکرد کوچک شمرده میشد . کاری هم نمیشد کرد بالاخره تنها کسی تو اون خونواده بود که از پرورشگاه اومده بود .
https://eitaa.com/satsojen/2856
هیچی همینجوری خنده شیطانی سر دادم
#امیلی
~~~~~~~~~~
اها
سباستین من دیگه میرم بقیشو فردا شب ادامه میدیم
تو اگه میخوای بفرس پارتتو من فردا ادامش میدم
شب بخیر
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باش شب بخیر .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑