نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هدایت شده از Velvet Soul★
"
آرشیو محرمانهٔسندرومهای روح" در میان هزاران پروندهٔ ثبتشده ، هر روح تنها یک سندروم دارد که به او تعلق گرفته است. پروندهٔ شما بررسی خواهد شد و سندروم پنهان روحتان ، همراه با توضیحی اختصاصی دربارهٔ آن و تصویری متناسب با حالوهوای سندرومتان تقدیمتان میشود. • برای ثبت پرونده: این پیام + پست موردعلاقتون از چنل رو روونهٔ چنلهای قشنگتون کنید و اینجا جوین باشید. -یادتون باشه حتماً توضیحات سندروم رو بخونید. Limit | Tags
هدایت شده از حال خوب
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حی علی العزا
فی ماتم الحسین🖤🥀
@ghaseedak
هدایت شده از حسینیه سیاسی
349.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از حسینیه سیاسی
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از حسینیه سیاسی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از بینهایت
اینکه هنر و تخصصت چیست خیلی
مهم نیست، اینکه اولویت تو چه باشد
هم در اینجا خیلی مهم نیست، باید
ببینی چه از تو میخواهند؟
بگو چه باید بیاورم؟ نه اینکه چه دارم!
اولویت سلحشوری، جنگاوری و پهلوانی
کنار میرود با یکگوشه چشم امام و عباسِ جنگجو، ناگاه سقّا میشود با یک نگاه! اولویت "تو" مهم نیست، اولویت "امام" را ببین! دعوا سر اولویت است.
📓 #برگ: باغ سیب
♾ @binahayat_ir
https://eitaa.com/satsojen/3010
پیرزن میگه:« که اینطور.»سباستین با خودش فکر میکنه:«چطور به هیچی شک نکرده؟ یعنی در این حد پیره؟»
پیرزن رشته های افکارشو قطع میکنه و میگه:«حالا بگو ببینم، چرا اینجایی؟میدونم که گفتی یه دینی به گردنش داری و و میخوای جبران کنی. شایپم من خوب متوجه نشدم. بالاخره میدونی، آدم که پیر میشه دیگه بعضی چیزا رو اشتباه درک میکنه. پس خودت خوب برام توضیح بده.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اگه اشکال ندارد فردا بنویسم
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3010 پیرزن میگه:« که اینطور.»سباستین با خودش فکر میکنه:«چطور به هیچی شک ن
سباستین خودشو دستپاچه نشون میده و میگه :« ب.. بله خانوم . همون طور که گفتم بهش مدیونم و مایلم دینم رو با پول پرداخت کنم . »
_ که اینطور.
_ مبلغ حدود صد هزار تاست.
_ اما اینکه خیلی زیاده ، مطمئنی به توماس همینقدر بدهکار بودی ؟آخه پسر من همچین پولی نداشت .
_ بله میدونم .
_ حرفت رو صریح بزن چه چیزی در مقابلش میخوای مرد جوان ؟
_ همین که به سوالام جواب بدید کافیه .
_ من کل روز رو وقت ندارم .
_ بله سعی میکنم کارمو سریع انجام بدم ، خب شما میدونید توماس این اواخر با چه کسایی رفت و آمد میکرد ؟
_ اون اکثر اوقات تا دیر وقت بیرون بود و به منم نمیگفت که کجا میره .
_ کاغذی یا آدرسی توی لباساش پیدا نکردید که بتونه کمکی بهم بکنه ؟
_ چه کمکی ؟تو دنبال چی هستی مرد جوان ؟
_ خانوم من باور دارم که مرگش تصادفی نبوده که یهو یه ماشین بهش بزنه و بمیره .
زن مکث کرد . سباستین با خودش فکر کرد :« قطعا که نبوده ، خودم کشتمش . »
زن بعد از سکوت طولانی که بعد از حرف سباستین در سالن پذیرایی بوجود آمد بود گفت :« یه آدرس بود . دیشب البته آدرس دو تا مکان بود اولی یه خونه توی خیابون کلمنتوفسکی شرقی و دومی یه کارخونه بود به اسم رایا . »
سباستین متعجب شد و بعد گفت :« ممنونم خانوم .دیگه میرم بیشتر از این مزاحم تون نمیشم . »
سباستین از روی کاناپه بلند شد و به سمت در ورودی قدم برداشت که صدای زن متوقف ش کرد .
_ صبر کن .
_ بله خانوم.
_ یه درخواست ازت دارم .
_ میشنوم.
_ اکه قاتل پسرم رو پیدا کردی لطفاً به جهنم بفرستش . با درد زیاد و لحظه قبل از مرگش اینو بهش بگو ، هیچوقت نمی بخشمش.
سباستین سر تکان داد بعد سرش را پایین انداخت و از درب خروجی به بیرون رفت . سوار موتورش شد و کلاهش را سر گذاشت . قبل از اینکه موتور را روشن کند به حرف های زن فکر کرد . چیزی درونش خرد شد تکه تکه شد . چیزی که قلبش را فشرد و به درد آورد . آنقدر که به قلبش چنگ انداخت .
سباستین تغییر کرده بود و این بیشتر از هر چیزی او را از خود لعنتی اش متنفر می کرد .
از خود لعنتی که دل آن پیر زن را درد آورده بود ، از خود لعنتی اش که نمی توانست امنیت امیلی و ساتسوجین را تامین کند ، از خود لعنتی اش که نمیتوانست برای هیچکس کاری کند بدش می آمد .
شاید باید ترک شان می کرد .شاید این به صلاح همه بود .
سوییچ موتور را در قفل چرخاند و به راه افتاد به سمت کارخانه .