eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
48 دنبال‌کننده
128 عکس
374 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
کمکککککک
میو؟ ~~~~~~~~~~ میوووو
یه نفس عمیق بکش و بهش فکر نکن ایده ها خودشون میان ~~~~~~~~~~ سه روزه دارم همین کارو میکنممم
چنلت و پروفش 🛐 ~~~~~~~~~~~~~~ وای فداتشمممممم
خب خب خب از اینجا باید ادامه بدم اره؟ https://eitaa.com/satsojen/3349 ~~~~~~~~~~ نه وایسا
https://eitaa.com/satsojen/3455 از اینجا ادامه بده امیلی
https://eitaa.com/satsojen/3499 وای مرسی الان میفرستم ~~~~~~~~~~~~~~ ممنونم
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/6597 من سایبرترونم پس من میگم کی چی باشه
https://eitaa.com/satsojen/3455 ویکتور اینبار کمی مضطرب وارد میشه و به سباستین خیره میشه. ویکتور به سباستین نزدیک میشه و تو گوش سباستین میگه:«رئیس اینجاست. خوب رفتار کن وگرنه مرگت به من ربطی نداره. ترجیحا تا وقتی ازت سوالی نپرسیدن چیزی نگو.»سباستین بهش می‌توپه:«چی داری میگی عوضی؟ فک کردی من بچه ام؟برو گمشو من عمرا به حرفات گوش بدم...»ویکتور دستش رو میذاره رو شونه سباستین و خیلی خفیف فشار وارد میکنه:«خوب رفتار کن.من با کسی شوخی ندارم و تو اینو بهتر ازهر کسی میدونی.»و بعد از اتاق خارج میشه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین گیج میشه منظور ویکتور از اون حرفا چی بود ، خیلی گیجش کرد . رئیس قراره بیاد ؟ سباستین با خودش میگه :« مگه همون امیلی که میشناختمش نیست ؟پس چرا ویکتور آنقدر ترسیده و مضطرب بود ؟ قضیه چیه ؟ چی شده که من ازش خبر ندارم و از اون گذشته من چرا اینجام ؟ باهام ... چیکار داره ؟...» یهو با ورود امیلی رشته افکارش داره میشه اما اون امیلی که سباستین می‌شناخت نیست ، فرق داره هم ظاهراً هم باطنا . دیگه اون هودی سیاه و شلوار لی تنش نیست ، الان یه لباس رسمی تنشه. لباس رسمی که تا به حال ندیده بود . یه جورایی شبیه لباس نظامیه ولی خب درجات روی لباسش بیشتر شبیه جواهراته . روی سرشونه هاش رشته های طلایی دوخته شده و پشت سرش یه شنله که ابهت چشمای بی روحش رو بیشتر کرده انگار نه انگار که قبلا سباستین رو دیده یا باهاش هم صحبت بوده.
https://eitaa.com/satsojen/3503 امیلی برمیگرده و به ویکتور که سرشو انداخته پایین و کمی عقب تر ایستاده نگاه میکنه. با صدای بی روحی که اصلا برای سباستین آشنا نیست میگه:«اینجا بیش از حد تاریکه.»ویکتور دست پاچه میگه:«اوه خیلی ببخشید رئیس.»و سریع میره و چراغ کم نوری رو که به سقف وصله روشن میکنه. سباستین چشماشو جمع میکنه و بعد متوجه اتاق میشه. قبلا نفهمیده بود اتاق چه شکلیه. اندازش چندان کوچیک نبود و کاملا خالی بود.البته اگه امیلی، خودش و ویکتور رو در نظر نگیریم. ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~