هدایت شده از حسینیه سیاسی
307.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی که به وقت حوادث عصا دست نمی گرفت 🥺🖤
🆔@hosiniye
راستی شرمنده یکم زیادی گفتم خلک
منظور ناراحت نشو
(یوهاهاها شرمنده رو جایگزین ببخشید کردم که اعدام نشم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه اون که مورد نداره به شوخی گفتم
https://eitaa.com/satsojen/3598
ویکتور سریع میره و امیلی چند ثانیه به در اتاقی که سباستین توشه نگاه میکنه. با خودش فکر میکنه:«حالا دستاش بازه بعید نیست الان پشت در منتظر وایستاده باشه تا خفتم کنه»بعد پوزخند میزنه و در رو محکم باز میکنه تا اگه سباستین پشتش بود له شه. ولی در کمال تعجب سباستین رو صندلیش اروم نشسته و چشماشو بسته. صبر کن ببینم، خوابه؟ یعنی چی؟ چقدر بی احتیاط...شاید هم در حال گول زدن امیلیه. در هر صورت، امیلی قرار نیست گولشو بخوره.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه
درحالی زیر چشمی سباستینو نگاه میکنه خم میشه تا شنلش رو که قبلا گذاشته بود زمین برداره.شنل رو دوباره میپوشه و بعد، از داخل یکی از جیب مخفی های شنل، یه خنجر کوچیک در میاره. تقریبا ۷ سانت ایناس ولی اگه حرفه ای استفاده بشه به درد میخوره. و بعد کمی مردد میشه، ایا باید این خنجر رو به سباستین بده ؟اگه سباستین بخواد باهاش سعی به فرار کنه یا یکی از ادمای امیلی رو بکشه چی؟
#امیلی
~~~~~~~~~~
سباستین چشماشو باز میکنه و نگاه جدی و مصممی به امیلی میندازه بعد به بهانه شکستن سکوت بین شون میگه :« میدونی که کارلوس حریف قدریه درسته ؟»
امیلی پوزخندی میزنم و میگه :« اره میدونم لازم نکرده تو نصیحتم کنی . »
سباستین دستاشو تو سینه قفل میکنه و ادامه میده :« حریف ش نمیشی ، من اونو میشناسم.»
امیلی عصبانی میشه و میگه :« به تو مربوطی نیست . »
_ تو اونو نمیشناسی . من میدونم چه حیوونیه.
_ و منم قراره باهاش مبارزه کنم .
_ بذار کمکت کنم نمیری.
_ نیاز نیست خودم میدونم چیکار کنم و تو حتی فکر فرار هم به سرت نزنه وگرنه قبل از اینکه به چیزی که میخوام برسم دستور میدم سلاخیت کنن. فهمیدی؟
_ من بیشتر از تو تجربه دارم ، یک کلام ؛ رو زندگیت ریسک نکن امیلی .
امیلی پوزخند میزنه و از اتاق میره بیرون بعد از لج زیر لب زمزمه میکنه :« پیرمرد . »
راهشو میکشه تا انبار اسلحه ، جای بزرگیه و همینطور خطرناک ، پر شده قفسه های فلزی که گوشه به گوشه ش پر اسلحه و بمب و گلوله ست .
نگاهی بین کلاش اینکف ها میندازه بعد یه مسلسل رو وارسی میکنه در آخر تصمیم میگیره علاوه بر سلاح هایی که ویکتور براش میاره یه کلاش اینکف ساده هم بر داره .
امیلی بعد از اینکه کلاش اینکف رو داخل شنلش میزاره، میره بیرون. ویکتور پیداش میکنه و اسلحه هایی که خواسته بودو بهش میده. هنوز چند ثانیه از گرفتن کلت ها نگذشته که یه نفر میاد پیششون. اسمش تئو عه و امیلی قبلا فقط یکبار دیده بودش. تئو نزدیک میشه و پم گوش ویکتور چیزی زمزمه میکنه، بعد سرشو برای امیلی خم میکنه و میره. ویکتور میگه:«رئیس، مثل اینکه کارلوس...» و بعد حرفش رو قطع میکنه.
_حرفتو کامل کن.
_کارلوس هشدار داده هنوز وقت داریم اونو تحویلش بدیم. و هشدارش هم زیاد معمولی نبوده.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امیلی با لحن تهدید آمیزی میگه :« من اون عوضی رو تحویل نمیدم . »
بعد راهشو میکشه و از ساختمون بیرون میره . حالا بین اون و کارلوس ده تا پله فاصله ست . امیلی صداشو بالا میبره و میگه :« اگه اونو میخوای خودت بیا بگیرش عوضی. »
کارلوس دندوناشو به رخ میکشه و بعد میگه :« خودت بازی و شروع کردی . »