eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
76 دنبال‌کننده
333 عکس
843 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
امیلی کی میای ادامه داستانو بریم؟
راستی شرمنده یکم زیادی گفتم خلک منظور ناراحت نشو (یوهاهاها شرمنده رو جایگزین ببخشید کردم که اعدام نشم🤡) ~~~~~~~~~~~~~~ نه اون که مورد نداره به شوخی گفتم
https://eitaa.com/satsojen/3598 ویکتور سریع میره و امیلی چند ثانیه به در اتاقی که سباستین توشه نگاه میکنه. با خودش فکر میکنه:«حالا دستاش بازه بعید نیست الان پشت در منتظر وایستاده باشه تا خفتم کنه»بعد پوزخند میزنه و در رو محکم باز میکنه تا اگه سباستین پشتش بود له شه. ولی در کمال تعجب سباستین رو صندلیش اروم نشسته و چشماشو بسته. صبر کن ببینم، خوابه؟ یعنی چی؟ چقدر بی احتیاط...شاید هم در حال گول زدن امیلیه. در هر صورت، امیلی قرار نیست گولشو بخوره. ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه درحالی زیر چشمی سباستینو نگاه میکنه خم میشه تا شنلش رو که قبلا گذاشته بود زمین برداره.شنل رو دوباره میپوشه و بعد، از داخل یکی از جیب مخفی های شنل، یه خنجر کوچیک در میاره. تقریبا ۷ سانت ایناس ولی اگه حرفه ای استفاده بشه به درد میخوره. و بعد کمی مردد میشه، ایا باید این خنجر رو به سباستین بده ؟اگه سباستین بخواد باهاش سعی به فرار کنه یا یکی از ادمای امیلی رو بکشه چی؟ ~~~~~~~~~~ سباستین چشماشو باز می‌کنه و نگاه جدی و مصممی به امیلی میندازه بعد به بهانه شکستن سکوت بین شون میگه :« می‌دونی که کارلوس حریف قدریه درسته ؟» امیلی پوزخندی میزنم و میگه :« اره میدونم لازم نکرده تو نصیحتم کنی . » سباستین دستاشو تو سینه قفل می‌کنه و ادامه میده :« حریف ش نمیشی ، من اونو میشناسم.» امیلی عصبانی میشه و میگه :« به تو مربوطی نیست . » _ تو اونو نمیشناسی . من میدونم چه حیوونیه. _ و منم قراره باهاش مبارزه کنم . _ بذار کمکت کنم نمیری. _ نیاز نیست خودم میدونم چیکار کنم و تو حتی فکر فرار هم به سرت نزنه وگرنه قبل از اینکه به چیزی که می‌خوام برسم دستور میدم سلاخیت کنن. فهمیدی؟ _ من بیشتر از تو تجربه دارم ، یک کلام ؛ رو زندگیت ریسک نکن امیلی . امیلی پوزخند میزنه و از اتاق می‌ره بیرون بعد از لج زیر لب زمزمه می‌کنه :« پیرمرد . » راهشو می‌کشه تا انبار اسلحه ، جای بزرگیه و همینطور خطرناک ، پر شده قفسه های فلزی که گوشه به گوشه ش پر اسلحه و بمب و گلوله ست . نگاهی بین کلاش اینکف ها میندازه بعد یه مسلسل رو وارسی می‌کنه در آخر تصمیم میگیره علاوه بر سلاح هایی که ویکتور براش میاره یه کلاش اینکف ساده هم بر داره .
امیلی بعد از اینکه کلاش اینکف رو داخل شنلش میزاره، میره بیرون. ویکتور پیداش میکنه و اسلحه هایی که خواسته بودو بهش میده. هنوز چند ثانیه از گرفتن کلت ها نگذشته که یه نفر میاد پیششون. اسمش تئو عه و امیلی قبلا فقط یکبار دیده بودش. تئو نزدیک میشه و پم گوش ویکتور چیزی زمزمه میکنه، بعد سرشو برای امیلی خم میکنه و میره. ویکتور میگه:«رئیس، مثل اینکه کارلوس...» و بعد حرفش رو قطع میکنه. _حرفتو کامل کن. _کارلوس هشدار داده هنوز وقت داریم اونو تحویلش بدیم. و هشدارش هم زیاد معمولی نبوده. ~~~~~~~~~~~~~~ امیلی با لحن تهدید آمیزی میگه :« من اون عوضی رو تحویل نمیدم . » بعد راهشو می‌کشه و از ساختمون بیرون می‌ره . حالا بین اون و کارلوس ده تا پله فاصله ست . امیلی صداشو بالا می‌بره و میگه :« اگه اونو میخوای خودت بیا بگیرش عوضی. » کارلوس دندوناشو به رخ می‌کشه و بعد میگه :« خودت بازی و شروع کردی . »
ببخشید زیاد ننوشتم
https://eitaa.com/satsojen/3743 بعد سریع از ماشینش یه کلت برمیداره و امیلی رو نشون میگیره. اون خوب بلنده حواس ادم رو پرت کنه، ولی امیلی چابکه و قبل اینکه کارلوس قصد شلیک داشته باشه عمدا بغل پای کارلوس شلیک میکنه. _که این طور. کارلوس پوزخند میزنه. (ببخشید کمه) ~~~~~~~~~~~~~~ کارلوس صداشو بالا می‌بره :« مقاومت نکن امیلی ، دلم میخواد زنده بمونی . » _ فکر شکار گنده تر رو از سرت بیرون کن. _ تسلیم نمیشی؟ _ به خواب ببینی . _ آه نمیخواستم اینکارو بکنم . افراد ، شلیک کنید و به هر قیمتی شده اون لعنتی رو زنده یا مرده برام بیارید . ناگهان از اطراف تعداد زیادی از افراد کارلوس ساختمان را محاصره کردند . همه شان اسلحه به دست با اجازه کارلوس شلیک میکردند . افراد امیلی هم در مقابل برخاستند و جنگ بین دو منطقه شروع شد . هر یک از افراد امیلی سعی میکردند افراد کارلوس را نقش زمین کنند و آنها هم در مقابل همین کار را می کردند ، در میان این همه خون و خون ریزی امیلی به قصد کشت کارلوس با اسلحه اش جلو می آمد . هر کس که خیال داشت امیلی را زمین بزند ، امیلی با یک دست اول گردنش را می گرفت سپس آن را می شکست و جسدش را گوشه ای پرت می کرد .
ادامه داره
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3743 بعد سریع از ماشینش یه کلت برمیداره و امیلی رو نشون میگیره. اون خوب ب
خون جلوی چشمان امیلی را گرفته بود غافل از اینکه کارلوس هیچوقت خود به میدان نمی‌آمد بلکه با افرادش کار را یکسره می کرد و به هدفش می رسید . کارلوس در حالی که ده نفر از افراد بلند قد و هیکل ش سپر بلای او شده بودند عصایش را در دست می چرخاند ، امیلی نزدیکتر شد ابتدا یکی از افراد جلوی کارلوس جلو آمد و با دست خالی سعی کرد جلوی امیلی را بگیرد اما امیلی یک تیر در سرش خالی کرد و او را کنار زد با پنج تای دیگر هم همین کار را کرد تا نوبت به چهار نفر آخر رسید اینبار هر چهار تا با هم حمله کردند و بر سر امیلی ریختند امیلی متعجب شد ولی حتی این هم نمی‌توانست غافلگیرش کند اما زمین گیر شاید ... آنها با هم هجوم آوردند امیلی یکی شان را با گلوله زد اما برای سه تای دیگر یکی با لگد اسلحه اش را پرت کرد آن طرف . امیلی دندان قروچه ای کرد و بعد با چاقویی که قرار بود به سباستین بدهد گارد گرفت. آن سه نفر درست هیکل و قوی بودند امیلی هم خسته شده بود ، بعد از ده ثانیه حمله کردند .امیلی با چاقو به سمت اولی حمله کرد چاقو در گوشت ساعد دست مرد فرو رفت امیلی لحظه ای خوشحال شد اما بعد دید که چاقویش بین گوش دست مرد گیر افتاده برای اینکه خودش گیر نیفتد چاقو را رها کرد حالا بدون سلاح می جنگید . همان مرد چاقوی امیلی را بر علیه اش استفاده کرد و خراشی روی بازوی راستی امیلی ایجاد کرد امیلی از درد عقب عقب رفت، فکر تسلیم شدن خونش را به جوش آورد اما حالا گیر افتاده بود . ناامیدی به جانش افتاده بود و عصبانیت در چشمانش موج میزد و نزدیک بود که تسلیم شود اما ناگهان از گوشه چشمش سباستین را دید که با مشت های خونی به سمت امیلی می آید ، سباستین مردی که چاقوی امیلی را برداشته بود را با یک مشت از پا در آورد و چاقو را از دستش بیرون کشید ، امیلی با دیدن سباستین تعجب کرده بود میخواست چیزی بگوید که سباستین قبل از او چاقو را به او داد و گفت :« بهت گفته بودم احتیاط کن . »