eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
27 دنبال‌کننده
26 عکس
29 ویدیو
0 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4188079
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ♪دنیایی برای سایه ♪
_ داری درد می کشی ؟ _ نه.... خوبم . _ نیستی ، بهم بگو چی شد ؟ _ اون ... باور کن اون نمی خواست بهم آسیب بزنه .... فقط.... اشک در چشمان مرد جمع شد و گذاشت حرفش را ادامه دهد ولی دختر در جوابش گفت :« میفهمم . آروم باش .» و بعد او را در آغوش گرفت تا اشک هایش لباس دختر را خیس کند .
سرباز و پادشاه:)
_ به چی فکر می‌کنی سرباز ؟ _ ب ... به هیچی قربان . _ مطمئنی ؟ _ بله ...قربان . _ بسیار خب برو . سرباز ایستاد تعظیمی کرد و بعد به سمت در اتاق شاه رفت . دست اش را دور دستگیره در حلقه کرد ولی نتوانست آن را بچرخاند .شک داشت ، تردید به جانش افتاده بود . میخواست دوباره افسارش را در دست بپیچاند ولی لحظه ای از دست اش در رفت کلمه ها جاری شدند و او نتوانست جلویشان را بگیرد :« قربان ...» مکث کرد . نباید اینطور میشد از اول هم نباید چیزی می گفت . شاه از پشت میزش بلند شد و رو به پنجره مستطیل شکل پشت سرش ایستاد ، نفسی کشید و گفت :« چی میخوای بگی سرباز ؟ » سرباز عزم اش را جذب کرد و با نگاهی که خبر از آشوب دلش می داد گفت :« قر ... بان ، ف...فقط یه ...چیزی رو میخواستم ...قبل رفتنم بهتون بگم .» _ بگو ، چرا تردید داری ؟ _ و ... وزیر جدید تون ‌... خانم ...خانم جینکس ... احساس می کنم که داره بهتون ... خیانت... شاه ناگهان فریادی بلند کشید و گفت :« بسه ... داری از حدت می‌گذری وینسنت .» سرباز ابروهایش در هم رفته و چشمانش بسته بودند . سعی اش را کرد اما نتوانست چیزی نگوید ، ندای اما از دهانش بیرون پرید اما شاه محکم تر از قبل فریاد زد :« کافیه . تو مورد اعتماد ترین سرباز منی ، ولی داری از حدت جلوتر میری برو بیرون .» سرباز سرش را بالا کرد ، نگاهش به تاج شاه خورد شرم کرد و بعد سرش را دوباره پایین انداخت و گفت :« شرمنده ام قربان . من رو ببخشید. از حضورتون مرخص میشم .»
وینسنت همان سرباز مورد علاقه شاه حالا با غضب شاه روبرو شده بود . با خودش گفت :« من میدونم یه چیزی هست ... نمی‌ذارم یه زن پادشاهی رو با خاک یکسان کنه ... باید مدرک پیدا کنم ...اون نباید اینطوری نابود بشه . » قدم هایش را به سمت اتاق وزیر اعظم طی کرد .آرام مقتدر و جدی بود. نفس عمیقی کشید و در زد . چند لحظه بعد صدای وزیر از پشت در به گوشش رسید :« بیا تو » وینسنت وارد شد . وزیر گوشه کتابخانه ایستاده بود و کتابی را ورق میزد . سرش خم بود تمام تمرکز اش روی ورقه های کاهی بود . چند لحظه ای به سکوت گذشت و بعد گفت :« برای چی اینجایی سرباز .» _ عذر ... عذر می خوام خانم ، فقط یه سوال ازتون داشتم ... _ بگو . _ شبی که به دشمن شبیه خون زدیم ... اونا از قبل آماده تر بودن ، میخواستم بدونم شما اون شب در کنار شاه بودین ؟ _ که اینطور...به من شک داری سرباز ؟ _ ن.. نه قربان فقط ، برام سوال شده بود . _ ادامه بده ... _ بسیار خب مثل اینکه اشتباه میکردم . عذر میخوام بانوی من . از حضورتون مرخص میشم. وینسنت عقب عقب رفت تا از در خارج شود ولی صدای محکم بسته شدن کتاب در دست وزیر او را متوقف کرد . _ من اون شب رو تا سحر کنار عالیجناب بودم . و تو سرباز کوچولوی احمقی که فکر می‌کنی میتونی به من تهمت خیانت بزنی و بعد همینطور عادی در بری ؟ سرباز دست روی سینه ش گذاشت و خم شد :« نه قربان . قصد توهین نداشتم .» زن ادامه داد :« حالا هم که داری من رو متهم به دروغگویی می‌کنی ، فکر مجازاتش رو هم کردی ؟» وینسنت دندان هایش را بر هم فشرد ولی چیزی نگفت . اما زن که احساس پیروزی میکرد ادامه داد :« بسیار خب برای هر کلمه توهینی که بهم کردی بیست ضربه شلاق کافیه ؟یا بیشترش کنم ؟ خب بزار ببینم چند کلمه تا الان گفتی ، شما ... اون ... شب ... کجا ... بودید ...نه ... حرفتون ... دروغه . چند تا شد ؟ فکر کنم هشت تا شد خب میشه حدود صد و بیست ضربه شلاق برات کافیه ؟ یا بازم میخوای مخالفت کنی ؟» _ ام ... امر ، امر شماست بانوی من . _ حالا شد . _ نگهبان ها ، بیاید و این سرباز گستاخ رو چه به ملکه شاه توهین کرده و اون رو دروغگو شمرده از این جا ببرین . دو نگهبان به سمت وینسنت آمدند تا او را به زندان ببرند ولی همان لحظه شاه از راه رسید . نگاهی به آن دو نگهبان که دستان وینسنت را از پشت گرفته بودند انداخت و بعد نگاهی به وزیر . چند باری پلک زد و بعد از وزیر جویای اتفاق افتاده شد .زن نزدیک شاه شد دست اش را گرفت و سر روی شانه اش گذاشت سپس گفت :« سرورم ، این سرباز گستاخ به من توهین و من رو خیانتکار شمرده ، علاوه بر اون فکر می‌کنه که من یه دروغگو هستم . من واقعا قلبم به درد اومد ، حتی فکر خیانت به شما هم حالم رو بد می‌کنه . » شاه رو به وینسنت کرد و گفت :« سرباز توضیح بده دلیل اینکار چیه ؟» شاه او را سرباز صدا کرد نه وینسنت ... چشمان وینسنت خالی از احساسات شدند و از هایش بی حرکت ماند . جوابی برای یاوه گویی های زن نداشت ، میخواست او را در تله بیندازد ولی خود طعمه دیگری شد . شاه دوباره تکرار کرد :« جواب بده سرباز .» اما وینسنت باز هم چیزی نگفت . سکوت قلب اش را فرا گرفته بود . شاه به او اخطار داد :« اگه حرف نزنی اعدامت میکنم . » زن با شنیدن کلمه اعدام لب باز کرد و گفت :« سرورم من نمی‌خوام به خاطر من کسی اعدام بشه ، ممکنه مجازات کمتری براش در نظر بگیرید ؟ مثلاً صد و بیست ضربه شلاق ؟ » _ مطمئنی کافیه ؟ _ سرورم من نمیخوام به خاطر من آسیب ببینه . _ بسیار خب تو سرباز به دلیل بی احترامی به وزیر اعظم و همسر شاه و همچنین خیانتکار شمردن او محکوم به صد و بیست ضربه شلاق در ملا عام هستی . حکم فردا اجرا خواهد شد .
اگر دیدی شبی خوابیدم و صبح بیدار نشدم ... بدان از جنگیدن برای این زندگی دست کشیده ام... تا همیشه .
می‌دونی جک ! اینکه همه جا باشی ولی انگار نباشی ...آه حس غریبیه ... بیشتر از انتظارم برای قلبم درد به همراه آورده ...
می‌دونی جک ! خیلی وقتا از اینکه اثرم همه جا هست ولی انگار هیچوقت وجود نداشتم ....قلبم به درد میاد جوری که انگار حتی تا حالا قلب هم نداشتم ...
قسم به درد هایی که هر شب به دوش می کشم ، هیچوقت نبود تو را از آسمان نخواسته ام .
تنها کسی که در این دنیا می تواند صدای افکار او را بشنود من هستم ولی حتی این هم باعث نمی شود من او را درک کنم ، او تا ابد تنهای تنهاست ...
خونش از این همه بی عدالتی به جوش آمده بود . طوری عصبانی بود که حتی بعد از سلاخی تمام آن ها باز هم آتش انتقام قلبش خاموش نشده بود . هنوز هم وقتی نگاهش به چشمان کسانی که بعد از آن جنگ به خدمت اش در آمده اند ، می افتد ترس را می بیند . اطاعت شان از احترام نیست ، بلکه از ترس است . ترسی که هیچوقت نتوانست از خود دور کند . همه او را عجیب ترسناک می شناختند . با یاد آوری این ها گذشته اش هم برایش تکرار می شود . لحظه به لحظه تمام کودکی اش که جلوی همین انسان ها نیست و نابود شد . همین مردم بودند که وقتی کودک شان به او نگاه می کرد اخطار به دوری از او می دادند و تذکر . اینانی که اکنون تاوان نابودی کودکی این زن را با نابودی کشورشان و به خدمت گرفته شدن سربازان شان می دادند . پس از اکنون یاد می گرفتند چگونه با بانوی خون رفتار کنند . تا با گستاخی هایشان آسیب بیشتری به خودشان وارد نکنند . نابودی شان تقصیر خودشان است .ولی شاید دردی که با هر دیدار با این مردم حس می کند مقصری نداشته باشد . هر گاه به چشمان معصوم کودکی می نگرد قلبش بیشتر از همیشه تیر می کشد . انگار که او مصبب نابودی آینده آن کودک است . شاید هم ... همینطور است ... روز بسیار سختی بود . وهم انگیز هراس انگیز و ترسناک. مدت ها می شد که به ماموریت نرفته بود . البته بعد از کشتن پادشاه و سران این کشور سه سالی می شد که به ماموریتی ابدی کشیده شده بود . حکومت بر مردمانی که خود تسخیرشان کرده بود . نه تنها زمین بلکه نفرت شان را هم تسخیر کرده بود .از این نفرت خوشش می آمد چون همین نفرت باعث پایان دردی که در قلب اش حس می کرد بود . شاید هم درد اش را بیشتر کرده بود . آن روز کودکی میان سایه ها او را تعقیب می کرد .کودک بی صدا بود ولی حسش نمی گذاشت ترس را مخفی کند شاید هم ترس نبوده مثل زن آتش انتقامی در سینه داشته که نیاز به آرام شدن داشته است . زن نگهبان دروغین ش را از خود دور می کند . بعد از چند دقیقه... - بیا بیرون کوچولو میدونم اون جایی. - نمیدونی چقدر برای کشتن ت صبر کردم ... ثانیه ای گذشت و صدایی نیامد ولی تیغه خنجری به رنگ مشکی در میان شکاف بین موهای زن رد شد و بر شانه اش نشست . خون مانند آب روان بیرون می ریخت ولی چهره زن تغییری نکرد در عوض سرش را چرخاند تا چهره کودک را ببیند . چهره ای که تقریبا داشت به چهره قاتل جدید سلطنت تبدیل می شد . وارثی محکم بر جایگاه او. خنجر کودک ثابت بود و لرزشی در دستانش احساس نمی شد ولی چهره اش پر از اشک بود .سنش به پانزده سال نمی رسید ، اینطور اشک ریختن فقط یک معنی دارد .... وارث درستی بر جایگاهی نشسته . زن دست اش را روی دست کودک گذاشت و خنجر را با شدت بیرون کشید . کودک از کار زن حیران مانده و چشمانش به بزرگی ترس وجودش شدند . حال او مانده بود و کودکی با چشمان خیس .شانه اش هنوز خون ریزی داشت ولی به جای آن دست کودک را با پارچه ای پاک می کرد . چند دقیقه ای سکوت بین آن دو حکمرانی می کرد که بعد ... ندای کودک از سر اعتراض بر آمد : - چرا داری این کارو می‌کنی ؟ - چون دستت پر از خونه . - منظورم .‌.. تصرف دنیاست ... - من تصرف ش نمی کنم . فقط ... دارم بهترش می کنم . - ولی تو ... - میدونم . سرزمین تون رو ازتون گرفتم آدمای زیادی رو به قتل رسوندم و آینده بچه های این کشور رو نابود کردم .خوب میدونم چیکار کردم . - ولی حتی یه بار خودتو جای اون بچه ها گذاشتی که بفهمی چه حسی دارن ؟ - من این کارو بکنم ؟ زن خنده بلندی سر داد و کودک حیران تر از پیش سوالش را دوباره پرسید :« اصلا تا حالا سعی کردی ؟» چهره زن جدی و بی روح شد :« من تمام زندگیم جای این بچه بودم . تمام عمرم . ولی شماها هیچکدومتون حتی یه لحظه هم سعی نکردید جای من باشید . حتی الان هم خودت اومده بودی منو بکشی بدون اینکه بفهمی چی بهم گذشته .» - من ... من .... - جواب همتون به تموم کارایی که با من کردید همینه . حالا آزادی که بری یا منو بکشی دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی میفته . - تو ... - کارت رو بکن بچه . - فقط یه سوال ازت دارم . -بگو ... - چرا وقتی گذاشتی نگاهبان هات برن و بعد باهام حرف بزنی؟ می‌تونستی همون جا راحت از شرم خلاص بشی . - چون ... تو هنوزم یه بچه ای . دستت به خون آدم پاکی آلوده نشده . علاوه بر اون ، اون نگهبان ها دشمنان من هستن . هیچوقت بهم وفادار نبودن و نخواهند بود . - پس تو چی ؟ - من ؟ - برای تو چه اتفاقی قراره بعدش بیفته ؟ - شاید این جا به دست تو بمیرم ... شاید هم روحم رو تسلیم کنم . - تسلیم کیا ؟ - مردم این شهر . - ولی ... - اره میدونم رقت انگیزه . - مردم همین شهر من رو برای قتل تو فرستادن . - خب ؟ پس چرا منتظری ؟انجامش بده - خب ... راستش الان ...اون قدر ها هم مطمئن نیستم که کارشون درست باشه . - میخوای چیکار کنی ؟ - نجاتت میدم . - جسمم رو نجات میدی با خاکستر روحم چیکار می‌کنی ؟ - التیام روحت با خودم .
- تو واقعا بچه متفاوتی هستی . - نمی خوام به آدم خوب دیگه رو هم از دست بدم . - میخوای وارث من بشی ؟ - فکر کنم تنها راهی باشه که بالاخره مردم این شهر درکت کنن‌. - اگه تو پیشم بمونی دیگه نیازی به این شهر و مردمش ندارم . - چشمات دیگه متلاطم نیست . آروم شدی . - تو آرومم کردی . اولین کسی هستی که اینطور درکم کرده . زن بار دیگر برای آخرین بار پلک زد و بعد چشمش را بر هوای ابری و سردی که به صورت اش می خورد بست و روی دستان کودک بیهوش شد .آن روز هیچکس نفهمید بین آن دو واقعا چه اتفاقی افتاد ولی بعد از آن ناممکن هم ممکن شد.قلبی سنگی و سخت نرم شدودرنگاه کودک غرق شد . در آخر که می داند که پایان چیست ولی همه این را به عنوان پایان بانوی خون می دیدند. پایان