سباستین من تقریبا نیم ساعت دیگه میرم بخوابم فردا کلاس دارم.
#امیلی
~~~~~~~~~~
اشکال نداره من احتمالا کارم طول بکشه برو بخواب فردا شب ادامه میدیم
https://eitaa.com/satsojen/4029
حیحییی
تازه سباستین دستشم گرفته بو-
(ننوشتم چون مطمئن نیستم گرفته یود یا نه- )
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوخوداااا
https://eitaa.com/satsojen/4030
باشه ممنون
پس شب بخیر✨
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
شب بخیر
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه _باورم نمیشه،که دارم اینو،میپرسم ولی،خودت حالت،خوبه؟ سباستین کمی شوکه میشه. نمیتونه به امیلی ب
سباستین برای لحظه ای گیج میشه ولی بعد که متوجه میشه که امیلی دوباره بیهوش شده بیخیال میشه . بر میگرده سمت تخت خودش و روی تخت میشینه ،با خودش میگه :« منظورش از اون حرفا چی بود ؟ حس عجیبی داشت ... نمیتونم باورش کنم ... نمیتونم باور کنم که اون از من همچین چیزی بخواد .شاید بهتره یکم استراحت کنم .»
سباستین میخواد که دوباره روی تخت دراز بکشه که یهو موجی بزرگی از درد به سراغ ش میاد . درد توی قفسه سینه اش پخش میشه ، یهو مایعی غلیظ از دهنش بیرون میاد و دوباره لباس سفیدشو قرمز میکنه .درد بیشتر میشه و تقریبا یکم چشمای سباستین رو تار میکنه ، سباستین احساسات خطر میکنه و یهو با وجود درد که هر لحظه بیشتر میشه خودشو با عصا به سمت تخت میکشونه و تلفن و سوییچ موتورش رو بر میداره . حالا از عصا کمک میگیره و سعی میکنه بایسته به محض اینکه میتونه روی پاهاش بایسته حرکت میکنه ، اهمیتی ندارد که دردش حتی نمیذاره درست تکون بخوره یا جلوشو ببینه . فقط حرکت میکنه از اتاق میره بیرون ، سرباز پشت در با دیدن وضعیت سباستین ازش میپرسه :« قربان چیزی شده ؟» اما سباستین سر سری جواب میده :« نه چیزی نیست . من ... چند دقیقه میرم بیرون ... بر میگردم .» سباستین اینو میگه و سریع از ساختمون خارج میشه به سمت موتورش میره با تمام درد خودشو از روی موتور بالا میکشه و سوارش میشه ، موتورو روشن میکنه و حرکت میکنه .توی راه با انگشت های آغشته به خون سعی میکنه با ریچارد تماس بگیره و بالاخره موفق میشه :« الو ؟ سباستین؟ »
سباستین پشت گوشی نفس نفس میزنه ، ریچارد دوباره میپرسه :« سباستین؟ خوبی ؟»
سباستین به زور سعی میکنه جملاتی رو نصفه نیمه بگه :« ریچارد ...من...خوب... نیستم ... »
_ اون پسر ، لعنت بهش زود بیا به خیابون آرابات پلاک ۱۸ .
_ ممنو... نم...
صدا قطع میشه باد میخوره تو صورت سباستین اون درد داره بیش از حد درد داره . حتی به زور میتونه ببینه .با این حال یه ربع بعد از تماس سباستین به خیابون آرابات میرسه ، سرعت موتور رو کم میکنه و سعی میکنه پلاک هارو بخونه چشماشو ریز میکنه از بین پلاک ها به یه پلاک میرسه که شبیه یه خط کنار یه علامت عجیبه .
حدس میزنه همون هجده باشه . موتور رو پارک میکنه و به زحمت به کمک عصاش از موتور پایین میشه ، سلانه سلانه خودشو به جلوی در میرسونه .
مشت غرق در خونش رو بالا میاره و در میزنه بعد از چند ثانیه ریچارد مردی که موهای جو گندمی اش روی صورت لاغر و خوش تراش افتاده در را باز میکند .
سباستین تا ظاهر شبیه به او را می بیند ندایی ضعیف از دهانش خارج می شود :« ر... ریچارد... »
_ اوه خودمم سباستین ، با خودت ... چیکار کردی ؟
سباستین با دیدن ریچارد لبخندی پنهان می زند و سعی میکند با دردی که حالا ده برابر شده مبارزه کند و جلو بیاید اما با دیدن ریچارد انگار قلبش آرام گرفته و بدنش دیگر تاب بیداری را ندارد. هنوز قدم اول را برنداشته چشمانش سیاهی می رود و بدنش تا مرز نیمه بیهوش می رود . تقریبا نزدیک است که روی زمین بیفتد که ریچارد جلو می آید و بدن ضعیف سباستین را در آغوش می کشد . چهره نگران ریچارد صورت پر از دانه های عرق سباستین را می نگرد ، سباستین را روی دوشش می گذارد و به داخل خانه می برد .
در راه با سباستین که چشمانش بسته و ابرو هایش از درد فرو رفته سخن می گوید :« باز چیکار کردی که اینجوری شدی ؟»
اما سباستین جوابی نمیده ،با این حال ریچارد تا امید نمیشه و تلاش های برای به هوش نگه داشتن سباستین رو ادامه میده:« آخرین دفعه چند بار بهت گفتم که نباید خودتو در گیر مسائل بقیه بکنی ؟ اینطوری خودتم آسیب میبینی ، حرف گوش نمیدی که فقط نق میزنی من نمیدونم از دست تو چیکار کنم ...» در همین حین اون سباستین رو وارد خونه میکنه و روی کاناپه می خوابوندش ، بعد سریع میره تا لوازم مخصوص ش رو برای معاینه سباستین بیاره . ریچارد بعد از آوردن وسایل کنار سباستین میشینه و معاینه رو شروع میکنه اول نگاهی به چهره اش میندازه سباستین به سختی نفس میکشه و قطرات عرق بیشتر شدن و همچنین خون غلیظی از دهنش سرازیره ریچارد لحظه ای تامل میکنه و بعد فحشی زیر لب میگه و سریع دکمه های لباسشو باز میکنه .
قفسه سینه سباستین کبوده و حداقل هفت تا دنده اش شکسته ریچارد با دیدن این صحنه و پای سباستین دندوناشو روی هم فشار میده و از بین دندوناشو به سباستین میگه :«این حتی برای تو هم زیادی بود.» بعد رو به مردی که گوشه ایستاده میگه :« یوتا زود بیا کمکم کن هفت تا دنده اش شکسته باید سریع دست به کار بشیم .دستگاه ضربان قلب و کیت تخلیه رو زود آماده کن .احتمالا ریه اش آسیب دیده . »
مرد سریع دست به کار میشه و لوازمی که ریچارد بهش گفته رو میاره حین اینکه ریچارد مشغول آماده کرد سوزن تروکار برای تخیله هوا عه ضربان قلب سباستین رو روی دستگاه تنظیم میکنه .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
سباستین برای لحظه ای گیج میشه ولی بعد که متوجه میشه که امیلی دوباره بیهوش شده بیخیال میشه . بر میگرد
پس از فرو کردن سوزن در قفسه سینه سباستین صدای خارج شدن هوا از ریه هایش کنی خیال ریچارد را راحت کرد رو به یوتا گفت :« فکر میکنم یکی از دنده از مدار جوش خارج شده کمکم کن درستش کنیم . »
یوتا سر تکان میدهد و آن دو مشغول بر گرداندن آن دنده سر جایش می شوند . حدود یک ساعت می گذرد و بعد کارشان تمام می شود ریچارد برای تذکر بار دیگر به یوتا میگوید :« دنده هاشون ثابت نگه دار . دیگه نباید تکون بخوره ، پاشم گچ بگیر. » و بعد خودش می رفت تا دست هایش را تمیز و لباس هایش را عوض کند . بعد از اینکه بر می گردد در حالی که یوتا پای شکسته اش را پانسمان و گچ می گیرد روی یک صندلی کنار سباستین می نشیند . سباستین حالا با آرامش بیشتر نفس می کشد . چشمانش را کمی باز می کند و نگاهی به چهره نگران ریچارد می اندازد ، ریچارد لبخندی تحویل سباستین می دهد و می گوید :« حالت بهتره ؟»
سباستین با سر تکان دادن تایید می کند . سباستین سعی میکند حرف بزند اما ریچارد جلوس او را می گیرد و می گوید :« فعلا باید استراحت کنید حداقل سه ماه .تا بدنت فرصت ترمیم دنده هاتو پیدا کنه . »
سباستین در جواب با صدای آرومی میگه :« بابت همه چیز ... ممنونم ... ولی نمیتونم ... استراحت کنم ...باید ...برم... »
ریچارد با لحن جدی می گوید :« نه ، سباستین وضعیت بدنت خیلی بده . حداقل امروز رو باید پیشم استراحت کنی .یوتا پاتو گچ گرفته اونم اونقدر خوب نیست با این حال میتونه او باز سازی استخون کمکت کنه در ضمن باید تعریف کنی که چی شده .»
_ کمکم کن بشینم همه ش رو برات میگم .
ریچارد نیم خیز شد و شانه های سباستین را گرفت تا سباستین را کامل روی کاناپه بنشاند . بعد یوتا بالشت کوچکی را پشت کمر سباستین گذاشت تا بتواند صاف بنشیند . سباستین سرفه کرد و کمی خون گوشه لبش سرازیر شد ریچارد سریع رو به یوتا گفت :« برام دستمال بیار و به بالشت دیگه . » یوتا سریع عمل کرد و ریچارد سریع دستمال را به سباستین داد و برای اینکه راحت تر سرفه کند بالشت را جلوی قفسه سینه سباستین گرفت تا فشار کمتری به دنده هایش بیاید .
دستمالی که ریچارد به سباستین داده بود پر خون شد ریچارد دستمال را به یوتا داد و دستمال دیگری کنار سباستین گذاشت .ریچارد از جیبش برچسبی در آورد و روی پیشانی سباستین زد ، سباستین تا میخواست دلیلش را بپرسد ریچارد گفت :« برای کنترل تبته ، تعریف کن زود.»
سباستین از اول تا آخر ماجرا را برای ریچارد تعریف کرد . ریچارد به یوتا گفت که برای خودش چای و برای سباستین دارو هایش را آماده کند و بعد هم روی مبل کناری روبروی سباستین نشست . حالا نوبت ریچارد بود که حرف بزند :« خب فکر کنم باید معرفی تون کنم ، سباستین این یوتا ست . شاگرد جدید من .»
_ فرد قابل اعتمادیه؟
_ الان دیگه به منم شک داری ؟
_ شوخی کردم .
سباستین در مورد ساتسوجین به ریچارد گفت و چند دقیقه بعد یوتا با ماشین اش به دنبال ساتسوجین رفت .
در این مدت سباستین در مورد حملات شرق به شما و حمله به خانه خودش به ریچارد گفت و او هم در جواب پاسخ داد :« یعنی داری میگی دوباره مورد هدف قرار گرفتی ؟»
_ اره ، ولی مشکل اینجاست این دفعه دشمنم معلوم نیست . و بدتر از اون چند نفر دیگه هم با من درگیرن.
_ که اینطور، این بده تو دشمن تو نمیشناسی در حالی که اون حتی محل خونتو میدونه . خب چه کاری از دست من بر میاد ؟
_ متاسفم که اینو ازت میخوام ، بهت قول داده بودم که دیگه پای تو رو وسط نکشم ولی لطفاً نمیتونم ریسک کنم و از دستتون بدم .
_ هر کاری در توانم باشه برات انجام میدم سباستین.
_ جک اینکارو برام انجام نمیده و درکش میکنم نمیخواد خانواده اش درگیر بشن برای همین از تو میخوام برام انجام ش بدی .
_ چیکار کنم ؟
_ میتونی برام هکش کنی ؟
_ هک؟
_ اره ، اگه نمیتونی اشکال نداره . درک میکنم .
_ تا آخرش باهات هستم .
_ ممنونم .