https://eitaa.com/acception/2341
با کمال میل از جسدت ( منظورم خودت نیست ) پذیرایی میکنم عمهههه
https://eitaa.com/satsojen/4152
چه باحالبمپیخسهصدنطپشدسنط
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خداییی باحال بوددد؟
ممنونممممم
https://eitaa.com/satsojen/4153
بله بله منطقیه پادشاه پوزش می طلبم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نیازی به پوزش نیست
( قول میدم اعدامت نکنممم🤡)
https://eitaa.com/satsojen/4157
ارههههتسدطناصمظاصمظنژ
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
عررررررررر ✨✨✨✨ تمزابطعقژهحففز
https://eitaa.com/satsojen/4158
چشم
عالیجناب میدونستید پادشاه مهربون تر از شما ندیدم تاحالا؟🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین .
اره عزیزممممممم
تا حالا شده خودت خسته نباشی و دلت بخواد بیدار بمونی ولی چشمات بگن غلط میکنی بیدار بمونی؟ من الان تو اون حالتم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آخ اره دقیقا
اگه واقعا خسته ای پاداش برو به خودت فشار نیار چون عواقب بدی داره تجربه دارم
پیام قبلی هشتکم یادم رفت میشه بزاری؟ ممنون
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
گذاشتم
https://eitaa.com/satsojen/4162
مرسی عالیجناب
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
https://eitaa.com/satsojen/4161مرسی پس یه پارت میفرستم بعد میرم بخوابم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی
https://eitaa.com/satsojen/4152
امیلی با خودش فکر میکنه:«لعنتی.این یعنی سباستین از اون روز که کارلوس اومده بود این شکستگیا رو داره.»
_ویکتور،مطمئن شو همه ی شکستگیاش کامل درمان بشن و خوب استراحت کنه. میخوام بهم گزارش بدی حالشو.
_بله بانو.
بعد برای اینکه ویکتور شکش برطرف شه اضافه میکنه:«به هیچکس هم چیزی نگو.سباستین اطلاعات مهمی داره و نباید هیچکس، تاکید میکنم هیچکس نباید بفهمه که اینجوری اسیب دیده. مفهومه؟
_بله قربان.
_مرخصی.
ویکتور تعظیم میکنه و از اتاق میره بیرون.
#امیلی
~~
امیلی با خودش فکر میکنه ، نگاهی دوباره به کاغذ میندازه و بعد از عصبانیت اونا رو گوشه میز پرت میکنه .
به یه نقطه خیره شده یه نقطه تو عمق افکارش که هر چقدر دنبالش میکنه بهش نمیرسه .
حالا تصمیم میگیره بره کنار تخت سباستین و تا به هوش اومدنش اون جا بمونه ، اما قبلش باید بفهمه تو این مدت که بیهوش بوده چه اتفاقی افتاده . اسناد روی میز رو بررسی میکنه ، همینطور که کاغذ هارو ورق میزدم میبینه که توی ارز سهام ها که تغییری ایجاد نشده . طبق روال سابق و حتی چند تا سرمایه گذار دیگه هم پیشنهاد دادن . به بخش مالیات ها و ذخیره پول ها میره ولی اون جا هم همه چیز عادیه . طبق روال معمول دفعه پیش که بیهوش شده بود توی سازمان باید یه آشوب به پا میشد ولی همه چیز عادی بود . با خودش گفت حتما سباستین میدونه چرا این اتفاق افتاده اینم وقتی به هوش اومدن باید ازش بپرسم .امیلی حالا گزارش درگیری هارو بررسی میکنه و به درگیری دو روز پیش میرسه ، درگیری بین بخش شمالی و شرقی که ده نفر زخمی داشته اما تلفات نداشتن . طبق شواهد اون درگیری به خوبی مدیریت شده بود ولی امیلی که بیهوش بوده و ویکتور هم به اندازه کافی آماده نیست تا اینکارو انجام بده پس فقط به گزینه میمونه . امیلی از اینکه اسم سباستین برای دهمین بار توی ذهنش به عنوان جواب سوالات تکرار شد لبخند کجی میزنند و زیر لب ناسزایی میگه . حالا که دقیق تر نگاه میکنه یه برگه جدید میبینم گواهی فوت و دفن تلفات جنگ با کارلوس ، مراسم درخوری براشون برگذار شده بود و سباستین هم به اون مراسم رفته بود ولی با ده دقیقه تاخیر . یه عالمه سوال تو ذهن امیلی انباشته شده بود که باید از سباستین میپرسید و صبر نداشت که هرچه زودتر به جواب هاش برسه.
از روی صندلی بلند میشه و از اتاق بیرون میره به سمت اتاق تخت خوابش میره تا عصای سباستین رو برداره و بعد به سمت درمانگاه میره .
چاره ای غیر از اینکه تا زمان به هوش اومدنش منتظر باشه نداره پس همون کارم میکنه .
از در درمانگاه که وارد میشه همه بلافاصله براش تعظیم میکنن و احترام میذارن . امیلی راهشو به سمت اتاق دکتر میکشونه و وارد اتاق میشه .
دکتر به محض وارد شدن تعظیم میکنه ، امیلی بی وقفه میگه :« تشریفات رو بذار کنار ، سباستین تو کدوم اتاقه؟»
_ اتاق شماره ۱۴۵بانوی من.
_ بسیار خب من میخوام تا زمانی که بیدار بشه اون جا باشم .
_ هر چیزی لازم داشتید ، ما در خدمتیم بانوی من.
_ خوبه و در ضمن اون رولان عوضی نباید بره برای معاینه اش مفهومه؟
_ بله بانوی من.
امیلی بلافاصله از اتاق خارج میشه و به سمت اتاق ۱۴۵ میره .
در اتاق بسته ست ، امیلی دستشو دور دستگیره حلقه میکنه تا بازش کنه ولی لحظه ای تعلل میکنه . نمیدونه چرا اما دستش ناگهان بدون اراده خودش از حرکت ایستاده . لحظه ای کوتاه به فکر فرو میره اینکه واقعا چرا باید به سباستین همچین لطفی بکنه ... اون لیاقت اون همه لطفش رو داره...
اما نه یهو به خودش میاد ، سریع دستگیره رو میچرخونه و درو باز میکنه وارد اتاق میشه و درو پشت سرش میبنده .
سباستین با ابروهای تو هم روی تخت دراز کشیده بیهوشه ولی انگار داره درد میکشه ، علاوه بر ابروهاش و چهره در هم رفته اش مشت هاشم از درد گره شده امیلی جلو میره یه صندلی از کنار میز بر میداره و کنار تخت سباستین میذاره روش میشینه . قطرات عرق روی پیشونیشه و سینه اش به سختی برای نفس زدن تقلا میکنه . امیلی یه لحظه از جاش بلند میشه تا تبش رو چک کنه.یهو غافلگیر میشه سباستین داره توی تب میسوزه سریع پرستارو خبر میکنه تا تبش رو بیاره پایین.پرستار بلافاصله با دستگاه دماسنج و بقیه وسایل مورد نیازش وارد میشه اول دنیا بدنش رو اندازه میگیره۳۹.۹درجه ست خیلی بالاست.
پرستار سریع دست به کار میشه،حدودا بعد نیم ساعت پیش یه درجه پایین میاد اما بدنش هنوز داغه.پس پرستار پنجره رو باز میکنه تا با عبور هوا دمای بدنش هم پایین بیاد.امیلی بعد از رفتن پرستار دوباره روی صندلی کنار تخت اون میشینه و بهش خیره میشه،چرا؟شاید برای اینکه جواب سوالات رو بتونه از چهره سباستین بگیره.ولی نه اینطور نیست حتی چهره اش هم نمیتونه یه جواب قانع کننده بهش بده.
امیلی صبر میکنه،چهار ساعت میگذره ولی بازم صبر میکنه و بالاخره بعد هفت ساعت اون به هوش میاد.
البته نصف شب و ساعت سه صبح.