هدایت شده از 𝓒𝘩𝘦𝘳𝘳𝘺 𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵𝘴
خب سلام..✨
این پیام یک تقدیمیهه🍓
خب اینطوریه که شما این پیامو توی چنلتون همراه با یک پیامی که دوسش دارين توی چنلتون فوروارد میکنید.
و توی چنل عضو میشید.
و لینکتون و رو اینجا میزارین.
منم با توجه به وایب خودتون و چنلتون بهتون یک موجود ماورا طبیعی و افسانه ای مثل عکس بالا ، و عکس واقعیش بهتون تقدیم میکنم.☆
(البته فارسیش)
فقط حتما قبلش
جنسیت و نیک نیمتون رو برام بنویسید.
(و خوشحال میشم بعدش لفت ندید)
هدایت شده از _مغآزه لبخند فروشی!_.
🗝 ═══════════════ ⟡ ═══════════════ 🗝
حکم انتصاب نگهبان سباستین
پس از بررسی پاسخها، آرشیو تشخیص داد که برای رسیدن به حقیقت، از قربانی کردن رؤیاها هراسی نداری؛ اما هرگز بدون دانستن بهای یک انتخاب، قدم برنمیداری.
به همین دلیل، اتاقی به تو سپرده شد که خطرناکترین قدرت آن، معامله با سرنوشت است.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نام مستعار
MORVELL
تلفظ: «موروِل»
«نگهبانی که پیش از هر انتخاب، وزنِ سرنوشت را میسنجد.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
🗝 اتاق اختصاصی
اتاق ۱۲ — تالار نخهای سرنوشت
هزاران نخ سیاه از سقف این تالار آویزاناند.
هر نخ، به زندگی انسانی در جایی از جهان گره خورده است.
اگر یکی از آنها پاره شود...
سرنوشت صاحبش برای همیشه تغییر خواهد کرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
📦 شیء تحت حفاظت
دوکِ تقدیر
قرقرهای باستانی از فلزی ناشناخته که نخی نقرهای را بیوقفه میبافد.
میگویند هر گرهای که روی این نخ زده شود...
آیندهی یک انسان دگرگون خواهد شد.
اما هر تغییری، سرنوشت دیگری را نابود میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━
👁 موجودِ محافظ
KAELGOR
تلفظ: «کِیلگور»
هیولایی عظیم با بدنی پوشیده از زرههای سنگی، شش بازوی بلند و شاخهایی شبیه شاخههای خشکیده.
چشمان سفیدش هیچ مردمکی ندارند و زنجیرهایی از میان استخوانهایش آویزان است.
او هرگز به نگهبان حمله نمیکند...
اما اگر کسی بخواهد یکی از نخهای سرنوشت را لمس کند، با یک حرکت، تمام تالار را در تاریکی فرو میبرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⚠ سطح تهدید
LEVEL V — OBSIDIAN
«اشیای این سطح، سرنوشت انسانها را با یک تصمیم دگرگون میکنند.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
🔐 رتبهٔ نگهبان
نگهبان رده IV
نگهبانی که توانایی حفاظت از اشیای سطح بحرانی را دارد و تنها افراد مورد اعتماد آرشیو به این جایگاه میرسند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
📄 نخستین هشدار امنیتی
«هیچ نخی را برای کنجکاوی لمس نکن...
بعضی گرهها، اگر باز شوند، هرگز دوباره بسته نخواهند شد.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
ثبتشده در آرشیو اتاقهای ممنوعه
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
🗝 ═══════════════ ⟡ ═══════════════ 🗝
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4223 سباستین تصمیم میگیره استراحت کنه و صبح یه فکری برای رفتن از اینجا بک
صبح همان روز
ساعت ۶:۳۰
اتاق امیلی
امیلی بعد از اون چند ساعت خواب بیدار میشه و سریع آماده میشه و لباس خوابشو عوض میکنه و همون لباس رسمیش رو میپوشه . بعد به سمت دفتر کارش میره تا کارای اولیه هر روزش رو انجام بده . آروم از راهرو رد میشه و به آسانسور که درش بازه میرسه واردش میشه خمیازه ای میکشه و دکمه طبقه چهار آسانسور رو میزنه .
در آسانسور بسته میشه و بعد از اینکه به طبقه چهار میرسه وقتی در باز میشه ویکتور رو کنار در با یه لیوان قهوه تو دستش میبینه . وقتی ویکتور امیلی رو میبینه لیوان رو به سمت میگیره و میگه :« بفرمایید بانوی من . »
رسم هر روزشان بود ولی با این حال امیلی هر روز شگفت زده میشد که چطور ویکتور قبل از او آماده میشود و زمان آماده شدن مچانیلی را هم پیش بینی می کند همیشه هم قهوه اش داغ بود .
امیلی لیوان را از ویکتور میگیره و هنگامی که در راهرو به سمت اتاق ش قدم میزند آن را می نوشد . طعم اش عالیست ، فقط یک نفر می تواند قهوه دلخواه امیلی را درست کند که او هم ویکتور است .ویکتور بدون هیچ حرفی ساکت و مانند یک معاون خوب پشت سر امیلی راه می رود . امیلی به جلوی در اتاق دفتری اش که میرسد در آن را باز و وارد اتاق میشود اما ویکتور پشت در میماند تا امیلی اجازه ورود بدهد . امیلی نگاهی زیرکانه به او میاندازد و سپس گفت:« بیا تو لازم نیست تا این حد جدی باشی . »
امیلی بعد از خوردن اون قهوه سرشار از انرژی شده میره و پشت میز بزرگش که به رنگ زرشکیه میشینه و بعد از گذاشتن لیوان قهوه اش روی میز که تا نصف پره از ویکتور میپرسه :« خب امروز از جایی نامه یا در خواست نداشتیم ؟»
ویکتور که با حالتی جدی دستانش را کنار بدنش گذاشته و چهره اش جدیست پاسخ میدهد :« نه قربان ، هیچ درخواستی به جز یه نامه سیاه نداشتیم. »
امیلی تعجب میکنه و میگه :« یه نامه از انجمن؟»
_ بله قربان . بفرمایید.
ویکتور دستشو دراز میکنه و نامه سیاه رو به امیلی میده .
امیلی از روی میز با چاقوی مخصوص نامه رو میبره و کاغذ مشکی توش رو در میاره . نوشته های سفید رو میخونه و میگه :« مثل اینکه جلسه ترتیب دادن . اما تاریخش خیلی زوده . همین دو هفته پیش جلسه بود .»
ویکتور هیچی نمیگه و در سکوت به حرفهای امیلی گوش میده . امیلی لیوان قهوه اش رو بر میداره و تا ته میخوردش و میگه :« لعنتی حتما یه ربطی به قضایای اخیر داره ، شایدم تله باشه ، امروز ساعت سه ...معمولا این ساعت نیست . ممکنه بخوان بازجویی مون کنن برای همین آماده باش ویکتور هیچی نباید از درگیری ها بفهمن باشه ؟ اگه پی شو بگیرن پای سباستین گیره هیچی نباید بفهمن مفهومه؟ »
_ بله قربان .
_ بسیار خب مرخصی ، در ضمن سباستین در مورد این جلسه نباید بفهمه.
_ نگران نباشید قربان .
ویکتور اینو میگه و بعد احترام نظامی میذاره و از اتاق بیرون میره.
بلافاصله قبل از اینکه برای جلسه بعد از ظهر مقدمات رو آماده کنه به سمت درمانگاه میره تا سباستین رو ببینه .
بعد از ورود به درمانگاه از دکتر با زرنگی اجازه میگیره و به سمت اتاق سباستین میره ، اول در میانه و بعد وارد میشه .
سباستین در حالی که روی تخت خوابیده و به بیرون از پنجره خیره شده بود سرش رو بر می گردونه و ویکتور رو میبینه . ویکتور میگه :« یه خبر برات دارم . »
https://eitaa.com/satsojen/4312
_چه خبری؟
_یه خبر دست اول، ولی سباستین، میدونی که هر چیزی بهایی داره، مگه نه ؟
_ ازم چی میخوای؟
_ یادت باشه بعداً تلافیشو سرت در میارم .
سباستین با سر تایید میکنه.
_خوبه، فراموش نکن چه چیزی رو تایید کردی، حالا بهت میگم.
ویکتور درباره نامه ی انجمن و جلسه به سباستین میگه. حرف های امیلی رو هم برای سباستین تعریف میکنه، از اینکه حرکت انجم مشکوکه تا حرفای امیلی درباره اینکه سباستین نباید چیزی بفهمه.
_و میشه بگی چرا اومدی اینارو بهم گفتی؟
_دلم خواست، به تو چه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین به یه نقطه روی زمین خیره میشه و بعد میگه :« میتونی یه کاری بارم کنی ؟»
_ چی ؟
_ باید از درمانگاه برم بیرون بدون اینکه امیلی بفهمه .
_ برای چی ؟
_ باید بدونم تو اون جلسه چی میشه .
_ لازم نکرده .
سباستین نگاه خشمناکی به ویکتور میندازه و میگه :« باید باشم تو نمیدونی چی قراره اتفاق بیفته . »
_ آهه دردسر زیاد داره .
_ از مجازاتی که وقتی امیلی بفهمه بهم گفتی که بیشتر نیست .
_ خیلی خب باشه .
_ وسایلمم برام بیار ، توی اتاق قبلی تو کمده فقط لباسام رو بیار .
_ باشه ، ولی حواست باشه که آسیب بیشتری نبینی وگرنه دکتر به امیلی میگه و متوجه میشه .
_ باشه متوجهم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/satsojen/4493
صبح فرا رسید و ستاره ها کم کم رنگ باختند و این ادامه پادشاهی گنده ی ما است . صبحتان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها که حالا مطمئنا در قلمرو سایه ها چنین چیز هایی را پیدا می کنید .🌤
•••••••
کی میاد ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه صبح اینو بفرسته؟ آفریننن منننن.
خب من برم واقعا بخوام شب/صبح بخیر.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خیلی قشنگ بود .
شب بخیر واقعی