eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
174 عکس
452 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4223 سباستین تصمیم میگیره استراحت کنه و صبح یه فکری برای رفتن از اینجا بک
صبح همان روز ساعت ۶:۳۰ اتاق امیلی امیلی بعد از اون چند ساعت خواب بیدار میشه و سریع آماده میشه و لباس خوابشو عوض می‌کنه و همون لباس رسمیش رو میپوشه . بعد به سمت دفتر کارش می‌ره تا کارای اولیه هر روزش رو انجام بده . آروم از راهرو رد میشه و به آسانسور که درش بازه میرسه واردش میشه خمیازه ای می‌کشه و دکمه طبقه چهار آسانسور رو میزنه . در آسانسور بسته میشه و بعد از اینکه به طبقه چهار میرسه وقتی در باز میشه ویکتور رو کنار در با یه لیوان قهوه تو دستش میبینه . وقتی ویکتور امیلی رو میبینه لیوان رو به سمت میگیره و میگه :« بفرمایید بانوی من . » رسم هر روزشان بود ولی با این حال امیلی هر روز شگفت زده میشد که چطور ویکتور قبل از او آماده میشود و زمان آماده شدن مچانیلی را هم پیش بینی می کند همیشه هم قهوه اش داغ بود . امیلی لیوان را از ویکتور میگیره و هنگامی که در راهرو به سمت اتاق ش قدم میزند آن را می نوشد . طعم اش عالیست ، فقط یک نفر می تواند قهوه دلخواه امیلی را درست کند که او هم ویکتور است .ویکتور بدون هیچ حرفی ساکت و مانند یک معاون خوب پشت سر امیلی راه می رود . امیلی به جلوی در اتاق دفتری اش که می‌رسد در آن را باز و وارد اتاق میشود اما ویکتور پشت در میماند تا امیلی اجازه ورود بدهد . امیلی نگاهی زیرکانه به او میاندازد و سپس گفت:« بیا تو لازم نیست تا این حد جدی باشی . » امیلی بعد از خوردن اون قهوه سرشار از انرژی شده می‌ره و پشت میز بزرگش که به رنگ زرشکیه میشینه و بعد از گذاشتن لیوان قهوه اش روی میز که تا نصف پره از ویکتور می‌پرسه :« خب امروز از جایی نامه یا در خواست نداشتیم ؟» ویکتور که با حالتی جدی دستانش را کنار بدنش گذاشته و چهره اش جدیست پاسخ میدهد :« نه قربان ، هیچ درخواستی به جز یه نامه سیاه نداشتیم. » امیلی تعجب می‌کنه و میگه :« یه نامه از انجمن؟» _ بله قربان . بفرمایید. ویکتور دستشو دراز می‌کنه و نامه سیاه رو به امیلی میده . امیلی از روی میز با چاقوی مخصوص نامه رو می‌بره و کاغذ مشکی توش رو در میاره . نوشته های سفید رو میخونه و میگه :« مثل اینکه جلسه ترتیب دادن . اما تاریخش خیلی زوده . همین دو هفته پیش جلسه بود .» ویکتور هیچی نمیگه و در سکوت به حرفهای امیلی گوش میده . امیلی لیوان قهوه اش رو بر میداره و تا ته میخوردش و میگه :« لعنتی حتما یه ربطی به قضایای اخیر داره ، شایدم تله باشه ، امروز ساعت سه ...معمولا این ساعت نیست . ممکنه بخوان بازجویی مون کنن برای همین آماده باش ویکتور هیچی نباید از درگیری ها بفهمن باشه ؟ اگه پی شو بگیرن پای سباستین گیره هیچی نباید بفهمن مفهومه؟ » _ بله قربان . _ بسیار خب مرخصی ، در ضمن سباستین در مورد این جلسه نباید بفهمه. _ نگران نباشید قربان . ویکتور اینو میگه و بعد احترام نظامی می‌ذاره و از اتاق بیرون می‌ره. بلافاصله قبل از اینکه برای جلسه بعد از ظهر مقدمات رو آماده کنه به سمت درمانگاه می‌ره تا سباستین رو ببینه . بعد از ورود به درمانگاه از دکتر با زرنگی اجازه میگیره و به سمت اتاق سباستین می‌ره ، اول در میانه و بعد وارد میشه . سباستین در حالی که روی تخت خوابیده و به بیرون از پنجره خیره شده بود سرش رو بر می گردونه و ویکتور رو میبینه . ویکتور میگه :« یه خبر برات دارم ‌. »
https://eitaa.com/satsojen/4312 _چه خبری؟ _یه خبر دست اول، ولی سباستین، میدونی که هر چیزی بهایی داره، مگه نه ؟ _ ازم چی میخوای؟ _ یادت باشه بعداً تلافیشو سرت در میارم . سباستین با سر تایید می‌کنه. _خوبه، فراموش نکن چه چیزی رو تایید کردی، حالا بهت میگم. ویکتور درباره نامه ی انجمن و جلسه به سباستین میگه. حرف های امیلی رو هم برای سباستین تعریف میکنه، از اینکه حرکت انجم مشکوکه تا حرفای امیلی درباره اینکه سباستین نباید چیزی بفهمه. _و میشه بگی چرا اومدی اینارو بهم گفتی؟ _دلم خواست، به تو چه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین به یه نقطه روی زمین خیره میشه و بعد میگه :« میتونی یه کاری بارم کنی ؟» _ چی ؟ _ باید از درمانگاه برم بیرون بدون اینکه امیلی بفهمه . _ برای چی ؟ _ باید بدونم تو اون جلسه چی میشه . _ لازم نکرده . سباستین نگاه خشمناکی به ویکتور میندازه و میگه :« باید باشم تو نمیدونی چی قراره اتفاق بیفته . » _ آهه دردسر زیاد داره . _ از مجازاتی که وقتی امیلی بفهمه بهم گفتی که بیشتر نیست . _ خیلی خب باشه . _ وسایلمم برام بیار ، توی اتاق قبلی تو کمده فقط لباسام رو بیار . _ باشه ، ولی حواست باشه که آسیب بیشتری نبینی وگرنه دکتر به امیلی میگه و متوجه میشه . _ باشه متوجهم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/satsojen/4493 صبح فرا رسید و ستاره ها کم کم رنگ باختند و این ادامه پادشاهی گنده ی ما است . صبحتان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها که حالا مطمئنا در قلمرو سایه ها چنین چیز هایی را پیدا می کنید .🌤 ••••••• کی میاد ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه صبح اینو بفرسته؟ آفریننن منننن. خب من برم واقعا بخوام شب/صبح بخیر. ~~~~~~~~~~~~~~ وای خیلی قشنگ بود . شب بخیر واقعی
سلام رفقا و شهروندان جدید پادشاهی . مدیونید فکر کنید تا الان خواب بودم 🤡 البته با بحث سم دیشب خب بایدم می‌خوابیدم 🤡
https://eitaa.com/satsojen/4494 میدونی من هنوز بیدا_ مرسی شب تو هم بخیر،الان واقعا دیگه میرم بخوابم(کمتر از نیم ساعت دیگه طلوعه، پس صبح بخیر_) ~~~~~~~~~~~~~~ نمیدانم...
https://eitaa.com/satsojen/4495 وسوسه‌م نکن- ~~~~~~~~~~~~~~ دادااااااش عین برادرمییی
https://eitaa.com/satsojen/4497 خودت که نیومدی ساتسوجینمو بده بر-🗣 ~~~~~~~~~~~~~~ نوووچچچچچ باید پیش من باشه اذیتش کنم