♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4223 سباستین تصمیم میگیره استراحت کنه و صبح یه فکری برای رفتن از اینجا بک
صبح همان روز
ساعت ۶:۳۰
اتاق امیلی
امیلی بعد از اون چند ساعت خواب بیدار میشه و سریع آماده میشه و لباس خوابشو عوض میکنه و همون لباس رسمیش رو میپوشه . بعد به سمت دفتر کارش میره تا کارای اولیه هر روزش رو انجام بده . آروم از راهرو رد میشه و به آسانسور که درش بازه میرسه واردش میشه خمیازه ای میکشه و دکمه طبقه چهار آسانسور رو میزنه .
در آسانسور بسته میشه و بعد از اینکه به طبقه چهار میرسه وقتی در باز میشه ویکتور رو کنار در با یه لیوان قهوه تو دستش میبینه . وقتی ویکتور امیلی رو میبینه لیوان رو به سمت میگیره و میگه :« بفرمایید بانوی من . »
رسم هر روزشان بود ولی با این حال امیلی هر روز شگفت زده میشد که چطور ویکتور قبل از او آماده میشود و زمان آماده شدن مچانیلی را هم پیش بینی می کند همیشه هم قهوه اش داغ بود .
امیلی لیوان را از ویکتور میگیره و هنگامی که در راهرو به سمت اتاق ش قدم میزند آن را می نوشد . طعم اش عالیست ، فقط یک نفر می تواند قهوه دلخواه امیلی را درست کند که او هم ویکتور است .ویکتور بدون هیچ حرفی ساکت و مانند یک معاون خوب پشت سر امیلی راه می رود . امیلی به جلوی در اتاق دفتری اش که میرسد در آن را باز و وارد اتاق میشود اما ویکتور پشت در میماند تا امیلی اجازه ورود بدهد . امیلی نگاهی زیرکانه به او میاندازد و سپس گفت:« بیا تو لازم نیست تا این حد جدی باشی . »
امیلی بعد از خوردن اون قهوه سرشار از انرژی شده میره و پشت میز بزرگش که به رنگ زرشکیه میشینه و بعد از گذاشتن لیوان قهوه اش روی میز که تا نصف پره از ویکتور میپرسه :« خب امروز از جایی نامه یا در خواست نداشتیم ؟»
ویکتور که با حالتی جدی دستانش را کنار بدنش گذاشته و چهره اش جدیست پاسخ میدهد :« نه قربان ، هیچ درخواستی به جز یه نامه سیاه نداشتیم. »
امیلی تعجب میکنه و میگه :« یه نامه از انجمن؟»
_ بله قربان . بفرمایید.
ویکتور دستشو دراز میکنه و نامه سیاه رو به امیلی میده .
امیلی از روی میز با چاقوی مخصوص نامه رو میبره و کاغذ مشکی توش رو در میاره . نوشته های سفید رو میخونه و میگه :« مثل اینکه جلسه ترتیب دادن . اما تاریخش خیلی زوده . همین دو هفته پیش جلسه بود .»
ویکتور هیچی نمیگه و در سکوت به حرفهای امیلی گوش میده . امیلی لیوان قهوه اش رو بر میداره و تا ته میخوردش و میگه :« لعنتی حتما یه ربطی به قضایای اخیر داره ، شایدم تله باشه ، امروز ساعت سه ...معمولا این ساعت نیست . ممکنه بخوان بازجویی مون کنن برای همین آماده باش ویکتور هیچی نباید از درگیری ها بفهمن باشه ؟ اگه پی شو بگیرن پای سباستین گیره هیچی نباید بفهمن مفهومه؟ »
_ بله قربان .
_ بسیار خب مرخصی ، در ضمن سباستین در مورد این جلسه نباید بفهمه.
_ نگران نباشید قربان .
ویکتور اینو میگه و بعد احترام نظامی میذاره و از اتاق بیرون میره.
بلافاصله قبل از اینکه برای جلسه بعد از ظهر مقدمات رو آماده کنه به سمت درمانگاه میره تا سباستین رو ببینه .
بعد از ورود به درمانگاه از دکتر با زرنگی اجازه میگیره و به سمت اتاق سباستین میره ، اول در میانه و بعد وارد میشه .
سباستین در حالی که روی تخت خوابیده و به بیرون از پنجره خیره شده بود سرش رو بر می گردونه و ویکتور رو میبینه . ویکتور میگه :« یه خبر برات دارم . »
https://eitaa.com/satsojen/4312
_چه خبری؟
_یه خبر دست اول، ولی سباستین، میدونی که هر چیزی بهایی داره، مگه نه ؟
_ ازم چی میخوای؟
_ یادت باشه بعداً تلافیشو سرت در میارم .
سباستین با سر تایید میکنه.
_خوبه، فراموش نکن چه چیزی رو تایید کردی، حالا بهت میگم.
ویکتور درباره نامه ی انجمن و جلسه به سباستین میگه. حرف های امیلی رو هم برای سباستین تعریف میکنه، از اینکه حرکت انجم مشکوکه تا حرفای امیلی درباره اینکه سباستین نباید چیزی بفهمه.
_و میشه بگی چرا اومدی اینارو بهم گفتی؟
_دلم خواست، به تو چه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین به یه نقطه روی زمین خیره میشه و بعد میگه :« میتونی یه کاری بارم کنی ؟»
_ چی ؟
_ باید از درمانگاه برم بیرون بدون اینکه امیلی بفهمه .
_ برای چی ؟
_ باید بدونم تو اون جلسه چی میشه .
_ لازم نکرده .
سباستین نگاه خشمناکی به ویکتور میندازه و میگه :« باید باشم تو نمیدونی چی قراره اتفاق بیفته . »
_ آهه دردسر زیاد داره .
_ از مجازاتی که وقتی امیلی بفهمه بهم گفتی که بیشتر نیست .
_ خیلی خب باشه .
_ وسایلمم برام بیار ، توی اتاق قبلی تو کمده فقط لباسام رو بیار .
_ باشه ، ولی حواست باشه که آسیب بیشتری نبینی وگرنه دکتر به امیلی میگه و متوجه میشه .
_ باشه متوجهم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/satsojen/4493
صبح فرا رسید و ستاره ها کم کم رنگ باختند و این ادامه پادشاهی گنده ی ما است . صبحتان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها که حالا مطمئنا در قلمرو سایه ها چنین چیز هایی را پیدا می کنید .🌤
•••••••
کی میاد ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه صبح اینو بفرسته؟ آفریننن منننن.
خب من برم واقعا بخوام شب/صبح بخیر.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خیلی قشنگ بود .
شب بخیر واقعی