https://eitaa.com/satsojen/4312
_چه خبری؟
_یه خبر دست اول، ولی سباستین، میدونی که هر چیزی بهایی داره، مگه نه ؟
_ ازم چی میخوای؟
_ یادت باشه بعداً تلافیشو سرت در میارم .
سباستین با سر تایید میکنه.
_خوبه، فراموش نکن چه چیزی رو تایید کردی، حالا بهت میگم.
ویکتور درباره نامه ی انجمن و جلسه به سباستین میگه. حرف های امیلی رو هم برای سباستین تعریف میکنه، از اینکه حرکت انجم مشکوکه تا حرفای امیلی درباره اینکه سباستین نباید چیزی بفهمه.
_و میشه بگی چرا اومدی اینارو بهم گفتی؟
_دلم خواست، به تو چه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین به یه نقطه روی زمین خیره میشه و بعد میگه :« میتونی یه کاری بارم کنی ؟»
_ چی ؟
_ باید از درمانگاه برم بیرون بدون اینکه امیلی بفهمه .
_ برای چی ؟
_ باید بدونم تو اون جلسه چی میشه .
_ لازم نکرده .
سباستین نگاه خشمناکی به ویکتور میندازه و میگه :« باید باشم تو نمیدونی چی قراره اتفاق بیفته . »
_ آهه دردسر زیاد داره .
_ از مجازاتی که وقتی امیلی بفهمه بهم گفتی که بیشتر نیست .
_ خیلی خب باشه .
_ وسایلمم برام بیار ، توی اتاق قبلی تو کمده فقط لباسام رو بیار .
_ باشه ، ولی حواست باشه که آسیب بیشتری نبینی وگرنه دکتر به امیلی میگه و متوجه میشه .
_ باشه متوجهم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑