https://eitaa.com/satsojen/4921
خب تو سرزمین ما بعد از اینکه یه مدت از پادشاهی یه نفر میگذره، برای مواقع اضطراری، یا برای بعد از مرگ اون ملکه یا پادشاه جایگزین انتخاب میکنن. چند تا از قوی ترین ها جمع میشن تا در ازمون هایی شرکت کنن که هم از لحاظ چابکی باهم رقابت دارن و هم از لحاظ هوش و استراتژی. در نهایت از بین تقریبا ۱۰۰ دختر و ۱۰۰ پسری که در ازمون ها شرکت کرده بودن، یک نفر برای ملکه ی آینده شدن برگزیده میشه و یکی برای پادشاه اینده بودن. و اینجوریه که اونا نسبت به هم وابستگی خاصی ندارن.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جالبههههعه
https://eitaa.com/satsojen/4923
چه نظر مضخرفی
اگه خوشت نمیاد میتونی از سه نقطه استفاده کنی چرا موندی؟🦦
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اعصابتو خورد نکن داداش
https://eitaa.com/satsojen/4923
دوست ناعزیزِ نامحترمِ نادان(اون دپست رو فحش در نظر بگیرین😊) میتونی گورتو گم کنی و از قلمرو سایه ها بری، پشت سرت درم ببند که هوا گرمه باد کولر هدر میره😊🤣🤣🤣
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
اوه چه جنجالی
https://eitaa.com/satsojen/4926
اره چرت و پرت محض میگه طرف
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هوم
https://eitaa.com/satsojen/4835
_چی داری میگی؟ یعنی چی؟
_پیچیدست. فعلا همین رو بدون که وجود من، هم برای تو، هم برای افرادت و هم برای سرزمینت مشکل سازه.
_خب میگی چیکار کنم؟ انتظار داری تحویلت بدم به رئیس؟
سباستین ابرو هاشو بالا میندازه.
_انتظار داشتم خیلی وقت پیش اینکارو کرده باشی. یا حداقل سرمو تحویل بدی. چرا تا الان باهام کاری نداشتی؟ از موقعی که بیهوش بودی و حتی قبل ترش برام سوال بوده و الان واقعا میخوام اینو بدونم. لطفا بگو امیلی. چرا موقعی که فرصتشو داشتی منو نکشتی؟
#امیلی
~~~~~~~~~~
_ من دلایل خودمو دارم سباستین و لزومی نمیبینم به تو بگم شون .
_ اما من باید بدونم . در غیر اینصورت نمیتونم ازتون محافظت کنم .
_ شاید اصلا هیچ وقت نباید اینکارو میکردی .
لحظه ای سکوت مرگ بار بین شون جاری میشه ، سباستین من من کنان میگه :« چ... چی؟»
امیلی با عصبانیت ادامه میده :« اره شاید وجود تو دلیل همه مشکلات مونه ، مرگ اون ده نفر ، آسیب به من ، چاقو خوردن ویکتور ، آسیب به سرزمینم . اگه میخوای بری ، بهتره قبل از اینکه دوباره چشمم بهت بیفته گمشی .»
امیلی از خشم با عصبانیت از اتاق خارج میشه و. و محکم پشت سرش میبنده ، سباستین دستشو دراز میکنه تا منصرف ش کنه ولی دستش تو هوا خشک میشه . ناامید دستشو پایین میاره و نگاهش و به در میدوزه . تا حالا اینطوری نشده بود . منظورش حرفهای امیلی نیست اونا رو قبلا هم می شنید ، منظورش حسیه که بعد از رفتن ش بوجود اومد .
ویکتور که با سر و صدا ها به هوش اومده ماسک اکسیژن رو از روی صورتش بر میداره و رو به سباستین میگه :« به دل نگیر ، اون ... عمدی نبود . »