eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
55 دنبال‌کننده
186 عکس
481 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/5011 همینم خوبه در هر صورت اینکه دیگه وجود نداره خوبه😂 ~~~~~~~~~~~~~~ 😂
https://eitaa.com/satsojen/5012 دیگه وقتی پادشاه رو تهدید میکنه طرف.... ~~~~~~~~~~~~~~ آروم باش گلم
https://eitaa.com/satsojen/5012 خوناشام ها و دردسر؟ قبل از اینکه طرف بتونه پلک بزنه کل خونش مکیده شده... ولی اینم ایده ی خوبیه ~~~~~~~~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/5016 نزنمش؟ مطمئنی؟ میتونم بزنم بگه غلط کردما ~~~~~~~~~~~~~~ نه داداش اوکیه ، آروم باش
https://eitaa.com/satsojen/4964 عه‌وا پادشاه من یه درخواستی ازتون دارم بهتره به سایه هاتون بگین این عقده ای رو با احترام تمام از قلمرو پرت کنن بیرون وگرنه خودم دست به کار میشم و کیه که دوست داشته باشه الهه ماه رو عصبانی کنه😊😊 ~~~~~~~~~~~~~~ اوه چشم الهه . هیچکی قطعا هیچکی
https://eitaa.com/satsojen/4994 سباستین به سمت اتاقش حرکت میکنه. _کجا میری؟ _میخوام یه چیزی بردارم. واد اتاق میشه، یه کوله پشتی برمیداره و بعد دو تا کلت، دو تا نارنجک، یه خنجر تیز و یه اسپری فلفل رو میندازه داخلش. خنجری که زیاد به چشم نمیاد ولی به درد بخوره رو هم داخل جیب لباسش پنهان میکنه برای مواقع اضطراری. بعد از اتاق خارج میشه. ساتسوجین چپ چپ بهش نگاه میکنه. _چیه؟ خب باید آماده باشم. انتظار داری غیر مسلح برم پیش کسی که زدم کل خانوادشو سوزوندم؟ ساتسوجین سری تکون میده. _دیگه وقتشه. ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین تک خنده ای می‌کنه و همون‌طور که سرش توی صفحه نمایشه میگه :« انتظار نداشتم به این زودی باشه . » سباستین کوله اشو میندازه روی شونه اش و میگه :« منم همینطور. » و بعد به سمت طبقه پایین خونه می‌ره . ساتسوجین میگه :« دوستداری لباس جدید تو امتحان کنی ؟» _ نه ممنون آخری وقتی هنوز تو تنم بود منفجر شد . _ اوه بیخیال اون که چیزی نبود . _ سه ماه خونه نشین بودم . _ باشه باشه فهمیدم .
https://eitaa.com/satsojen/5020 جت شخصی طبقه پایین خونه‌ست؟ ~~~~~~~~~~~~~~ نه خیرم اونجا لباساشه
https://eitaa.com/satsojen/5020 چند ثانیه سکوت... و بعد ساتسوجین بلند میشه. به سمت سباستین میره و دست هاش رو میذاره رو شونه سباستین. سباستین با تعجب بهش نگاه میکنه. _یادت باشه سباستین. تو هم ادمی. تو قرار نیست همیشه شکست ناپذیر باشی. ممکنه اتفاقاتی بیوفتن که باعث بشن بشکنی. ممکنه اسیب ببینی. ولی هیچ وقت اینو فراموش نکن... ساتسوجین کمی فشار به شونه های سباستین وارد میکنه و ادامه میده: _هیچوقت فراموش نکن که تو، سباستین هستی. تو سباستین مک کویین هستی و میتونی از پس همه چی بر بیای. قوی بمون. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین تو ظاهر هیچی نشون نداد ولی توی دلش انکار که بالاخره یه موج از دلگرمی آغوشی که سال ها منتظرش بود رو بهش داد . سعی کرد نفس هایش مرتب باشه چند دقیقه مکث کرد و بعد گفت :« ب... باشه. »و با عجله به سمت زیر زمین رفت . قلبش داشت آتیش می‌گرفت و نزدیک بود اشک از چشمانش بیرون بپره . دوست نداشت جلوی ساتسوجین گریه کنه برای همین تو زیر زمین یه گوشه تاریک ایستاد و بالاخره تونست کمی نفس بکشه . نفس های اول آروم و آرامش بخش بودن اما از نفس پنجم به بعد اشک ها بی اختیار سرازیر شدن حتی با اینکه چهره اش هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد بازم اون اشک ها میومدن . اما این خوب نبود . این اصلا خوب نبود . آخرین بار که اینجوری شد اون شیطان عوضی که درونش زندگی می‌کنه برگشت . دلش نمی‌خواست برگرده . در واقع اون خود واقعیش بود . اون وقشر هر اتفاقی که تا الان براش افتاده بود . مقصر اینکه پدر و مادرش ولش کردن ... مقصر اینکه همیشه تنها بود ... مقصر اون موهای غیر عادی بنفش که هیچ جوره رنگ نمی‌گرفت ... مقصر اون چشمای قرمز ... مقصر ‌کتک های بعد از مدرسه ... مقصر تحقیر توسط بچه ها ... مقصر از دست دادن هارولد ... سباستین گریه کرد و دوباره یادش افتاد که چطور هارولد رو از دست داد که چطور خانواده اون دخترو سوزوند که چطور ... کسی که براش عزیز بود ، وقت مرگش نحس صداش زد ...
https://eitaa.com/satsojen/5023 الهی😭 ~~~~~~~~~~~~~~ موافقممم
سباستین شارژ گوشیم کمه فردا میام ادامشو میفرستم شرمنده. شب بخیر ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی شب بخیر