♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/acception/2590 اره عمهه
آخه خوشمزه ستتتت
باد طوری می وزد انگار سعی میکند سباستین را از حرکت باز دارد ولی سباستین بی تفاوت به آنچه قراراست اتفاق بیفتد به مسیر ادامه می دهد .
از پیچ تند رد شد و سپس روبروی انباری قدیمی و بزرگ به رنگ آبی و سقفی سیاه رنگ ایستاد . از موتور پیاده شد ، عصایش را برداشت و سلانه سلانه به سمت در زنگ زده انبار رفت .لحظه ای مردد ماند اما بعد نفس عمیقی کشید و با خود تکرار کرد :« برای آخرین بار . »
دستش را روی در زنگ زده گذاشت و کمی فشار داد . در کنار رفت و موجی عظیم از خاک به سمت سباستین آمد . سباستین با وجود گرده های خاک در دهانش سرفه ای کرد و بعد وارد شد .
خودش را مجبور کرده بود دیگر به اینجا نیاد اینجا یادآور خاطراتی بود که دوست نداشت به یاد بیاورد ، از آخرین بار هفده سال میگذرد . سباستین اگرچه برایش تلخ بود ولی با این حال انبار را به دقت تماشا کرد با هر نگاه خاطره ای برایش زنده می شد یا شاید بهتر است بگوییم کابوسی ، از زمین خاکی و پیچ و مهره ها و جعبه ابزارش گرفته تا ماشین خاک خورده مشکی که کاپوتش تا شیشه جمع شده . از دفتری که رویش با برگه های فراوان پوشیده شده تا دستگاهی بزرگ و گرد که کمابیش شبیه شکل های روی برگه بود . و میز کار خاکستری اش که پر از نقشه های ساختمانی بود و یک وسیله در انتهای انبار که رویش با پارچه بزرگی پوشیده شده .
سباستین دستش را به کنار دیوار برد و کلیدی را فشار داد . لامپ ها اول سو سو زدند و بعد روشن شدند . صدایی در کل انبار پیچید.
و بعد مردی از بین سایه های باقی مانده بیرون آمد .
مرد هودی مشکی پوشیده بود با شلوار لی . کلاهش را رروی سرش کشیده بود موهای مشکی اش از زیر کلاه معلوم بود ، جلوتر آمد و با دیدن سباستین کلاهش را عقب داد .
موهای لخت کوتاهش بیرون ریخت و رشته ای سفید بین موهای سیاهش دیدار شد ، اطراف چشمانش را فرا گرفت . مرد جوان بود حدود بیست و هشت سال سن داشت . صورت جوان و خوش تراشی داشت ، با این حال نگاه سردی داشت که سنگ را هم سوراخ می کرد مانند سباستین .
مرد گلویش را صاف کرد و همانطور که دست هایش در جیب هودی اش بود گفت :« خیلی وقت گذشته مگه نه سباستین؟»
سباستین با دیدن او آهی از سر راحتی کشید و گفت :« درسته تئودور.خوش اومدی. »
تئودور احترام گذاشت ، خم شد و گفت :« لطفاً تئو صدام کنید ، استاد. »
سباستین تک خنده ای تلخ کرد و گفت :« برای چی اینجایی ؟ آموزشت خیلی تموم شده . »
تئودور قد صاف کرد و گفت :«استاد برای چیز دیگه ای اینجام ، اومدم بهتون بگم که برای سرتون جایزه گذاشتن ...»
_ میدونم .
_ من ... مایلم کمک کنم ...
_ نه تئو .
_ همین که گفتم ، نمیذارم جونتو بذاری وسط اونم فقط به خاطر من .
_ اما استاد ...
_ نمیخوام دوباره از دستت بدم .
_ اون یه اتفاق بود استاد .
_ اتفاقی که نباید میفتاد .
_ ...
_ برو و برای همیشه فراموشم کن .
_ ...
_ فهمیدی چی میگم ؟ برو.
تئودور مکث کرد ... مکثی که طولانی شد دست هایش را مشت کرد .
سرش را پایین انداخت و بعد گفت :« نه . »
_ خوبه ... چی ؟
_ نمیرم استاد . تنهاتون نمیذارم حتی به قیمت جونم .
سباستین از عصبانیت دندان هایش را نشان داد با عصایش جلو رفت و دست دیگرش را مشت کرد روبروی تئودور ایستاد مشت اش را بالا آورد ، تئودور فکر کرد سباستین می خواهد او را بزند چشمانش را محکم بست اما بعد گرمی دست سباستین را روی شانه اش حس کرد چشمانش را آرام باز کرد و صورت بی حس سباستین را دید . چشم در چشم، سباستین گفت :«تو باید بری . »
و بعد با دستش روی رگ تئودور زد و وقتی بیهوش شد او را گرفت و بعد روی زمین خواباندش .
بی توجه به احساسات خودش از کنار تئودور گذشت و به سمت جت رفت پارچه اش را کشید و از دستگاه کناری آن را پر از سوخت کرد .
و بعد از پله ها بالا رفت و در اتاق خلبان نشست .
هدفون را روی گوشش گذاشت و بعد با ساتسوجین تماس برقرار کرد :« از خلبان اچ دی اچ سه به برج مراقبت ، باند رو لطفا آماده کنید . »
_ اطاعت میشه قربان .
همه چیز آماده شد و صدای موتور های جت کل انبار را فرا گرفت . صدای ساتسوجین دوباره در هدفون طنین انداز شد :« سباستین اون صدای چی بود ؟»
_ حتما موتور هواپیما ست بیخیال ادامه میدیم .
_ بزن بریم .
هدایت شده از خآتون
🌱1. بیشتر به چی علاقه داری؟ 🐬
🌱2. رفیق صمیمیت کیه؟ 🦜
🌱3. رفیق شهیدت کیه؟ ☘
🌱4. غذای مورد علاقت ؟ 🌾
🌱5. کدوم دوستتو بیشتر از همه دوست داری؟ ☀️
🌱6. کشور مورد علاقت؟ 💫
🌱7. شهر مورد علاقت؟ ⭐️
🌱8. چی بیشتر از همه اذیتت میکنه؟ ✨
🌱9. کی ببشتر از همه اذیتت میکنه؟ 🌟
🌱10. از کی متنفری؟ 🎄
🌱11. از چی متنفری؟ 💎
🌱12. دوست داری در آینده چیکاره بشی؟ 📿
🌱13. شغل مورد علاقت؟ 🎀
🌱14. خواهر یا برادر داری؟ 🪅
🌱15. اسباب بازی مورد علاقت؟ 🎉
🌱16. مدل گوشیت؟ ✏️
🌱17. چند سالگی برات گوشی خریدن؟ 💓
🌱18. مشهد و دوست داری یا کربلا؟ 🪡
🌱19. خانواده شهیدی؟ 🧊
🌱20. چند شب نرفتی تجمع؟ 📞
🌱21. ذکر همیشگیت؟ 🤌
🌱22. بسیجی؟ 💁♀
🌱23. مسجد میری؟ 🫀
🌱24. رو چی حساسی؟ 🧮
🌱25. نقطعه قرمزات؟ 🔗
🌱26. نقطعه ظعفت؟ 🖇
🌱27. کی بیشتر از همه ناراحتت کرده؟ 📯
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🌱1. بیشتر به چی علاقه داری؟ 🐬 🌱2. رفیق صمیمیت کیه؟ 🦜 🌱3. رفیق شهیدت کیه؟ ☘ 🌱4. غذای مورد علاقت ؟ 🌾 🌱
میدونید تا بیکاریم بیاید بپرسید
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
☆ ۲۰ روز ۲۰ تا کار رندم :: ۱. یه چیزی که همیشه همراهته؟ ۲. چرا این اسم رو برای چنلت انتخاب کردی؟ ۳.
روز دوم : به خاطر چیزی که هیچوقت نتونستم نشونش بدم و هنوزم نمیتونم . برای سباستین . برای تمام چیزای یواشکی با خودم برای تموم چیزایی که پنهون کردم ، تمام چیزایی که فقط تو سایه ها وجود داشتن برای تمام چیزایی که غیر از خودم و خدا هیچکس ازش خبر نداشت .
منظور از سایه فقط انعکاس مبهم یه چیز پشت نور نیست بلکه تمام سیاهی درون اون چیزه . برای سیاهی .