باد طوری می وزد انگار سعی میکند سباستین را از حرکت باز دارد ولی سباستین بی تفاوت به آنچه قراراست اتفاق بیفتد به مسیر ادامه می دهد .
از پیچ تند رد شد و سپس روبروی انباری قدیمی و بزرگ به رنگ آبی و سقفی سیاه رنگ ایستاد . از موتور پیاده شد ، عصایش را برداشت و سلانه سلانه به سمت در زنگ زده انبار رفت .لحظه ای مردد ماند اما بعد نفس عمیقی کشید و با خود تکرار کرد :« برای آخرین بار . »
دستش را روی در زنگ زده گذاشت و کمی فشار داد . در کنار رفت و موجی عظیم از خاک به سمت سباستین آمد . سباستین با وجود گرده های خاک در دهانش سرفه ای کرد و بعد وارد شد .
خودش را مجبور کرده بود دیگر به اینجا نیاد اینجا یادآور خاطراتی بود که دوست نداشت به یاد بیاورد ، از آخرین بار هفده سال میگذرد . سباستین اگرچه برایش تلخ بود ولی با این حال انبار را به دقت تماشا کرد با هر نگاه خاطره ای برایش زنده می شد یا شاید بهتر است بگوییم کابوسی ، از زمین خاکی و پیچ و مهره ها و جعبه ابزارش گرفته تا ماشین خاک خورده مشکی که کاپوتش تا شیشه جمع شده . از دفتری که رویش با برگه های فراوان پوشیده شده تا دستگاهی بزرگ و گرد که کمابیش شبیه شکل های روی برگه بود . و میز کار خاکستری اش که پر از نقشه های ساختمانی بود و یک وسیله در انتهای انبار که رویش با پارچه بزرگی پوشیده شده .
سباستین دستش را به کنار دیوار برد و کلیدی را فشار داد . لامپ ها اول سو سو زدند و بعد روشن شدند . صدایی در کل انبار پیچید.
و بعد مردی از بین سایه های باقی مانده بیرون آمد .
مرد هودی مشکی پوشیده بود با شلوار لی . کلاهش را رروی سرش کشیده بود موهای مشکی اش از زیر کلاه معلوم بود ، جلوتر آمد و با دیدن سباستین کلاهش را عقب داد .
موهای لخت کوتاهش بیرون ریخت و رشته ای سفید بین موهای سیاهش دیدار شد ، اطراف چشمانش را فرا گرفت . مرد جوان بود حدود بیست و هشت سال سن داشت . صورت جوان و خوش تراشی داشت ، با این حال نگاه سردی داشت که سنگ را هم سوراخ می کرد مانند سباستین .
مرد گلویش را صاف کرد و همانطور که دست هایش در جیب هودی اش بود گفت :« خیلی وقت گذشته مگه نه سباستین؟»
سباستین با دیدن او آهی از سر راحتی کشید و گفت :« درسته تئودور.خوش اومدی. »
تئودور احترام گذاشت ، خم شد و گفت :« لطفاً تئو صدام کنید ، استاد. »
سباستین تک خنده ای تلخ کرد و گفت :« برای چی اینجایی ؟ آموزشت خیلی تموم شده . »
تئودور قد صاف کرد و گفت :«استاد برای چیز دیگه ای اینجام ، اومدم بهتون بگم که برای سرتون جایزه گذاشتن ...»
_ میدونم .
_ من ... مایلم کمک کنم ...
_ نه تئو .
_ همین که گفتم ، نمیذارم جونتو بذاری وسط اونم فقط به خاطر من .
_ اما استاد ...
_ نمیخوام دوباره از دستت بدم .
_ اون یه اتفاق بود استاد .
_ اتفاقی که نباید میفتاد .
_ ...
_ برو و برای همیشه فراموشم کن .
_ ...
_ فهمیدی چی میگم ؟ برو.
تئودور مکث کرد ... مکثی که طولانی شد دست هایش را مشت کرد .
سرش را پایین انداخت و بعد گفت :« نه . »
_ خوبه ... چی ؟
_ نمیرم استاد . تنهاتون نمیذارم حتی به قیمت جونم .
سباستین از عصبانیت دندان هایش را نشان داد با عصایش جلو رفت و دست دیگرش را مشت کرد روبروی تئودور ایستاد مشت اش را بالا آورد ، تئودور فکر کرد سباستین می خواهد او را بزند چشمانش را محکم بست اما بعد گرمی دست سباستین را روی شانه اش حس کرد چشمانش را آرام باز کرد و صورت بی حس سباستین را دید . چشم در چشم، سباستین گفت :«تو باید بری . »
و بعد با دستش روی رگ تئودور زد و وقتی بیهوش شد او را گرفت و بعد روی زمین خواباندش .
بی توجه به احساسات خودش از کنار تئودور گذشت و به سمت جت رفت پارچه اش را کشید و از دستگاه کناری آن را پر از سوخت کرد .
و بعد از پله ها بالا رفت و در اتاق خلبان نشست .
هدفون را روی گوشش گذاشت و بعد با ساتسوجین تماس برقرار کرد :« از خلبان اچ دی اچ سه به برج مراقبت ، باند رو لطفا آماده کنید . »
_ اطاعت میشه قربان .
همه چیز آماده شد و صدای موتور های جت کل انبار را فرا گرفت . صدای ساتسوجین دوباره در هدفون طنین انداز شد :« سباستین اون صدای چی بود ؟»
_ حتما موتور هواپیما ست بیخیال ادامه میدیم .
_ بزن بریم .
هدایت شده از خآتون
🌱1. بیشتر به چی علاقه داری؟ 🐬
🌱2. رفیق صمیمیت کیه؟ 🦜
🌱3. رفیق شهیدت کیه؟ ☘
🌱4. غذای مورد علاقت ؟ 🌾
🌱5. کدوم دوستتو بیشتر از همه دوست داری؟ ☀️
🌱6. کشور مورد علاقت؟ 💫
🌱7. شهر مورد علاقت؟ ⭐️
🌱8. چی بیشتر از همه اذیتت میکنه؟ ✨
🌱9. کی ببشتر از همه اذیتت میکنه؟ 🌟
🌱10. از کی متنفری؟ 🎄
🌱11. از چی متنفری؟ 💎
🌱12. دوست داری در آینده چیکاره بشی؟ 📿
🌱13. شغل مورد علاقت؟ 🎀
🌱14. خواهر یا برادر داری؟ 🪅
🌱15. اسباب بازی مورد علاقت؟ 🎉
🌱16. مدل گوشیت؟ ✏️
🌱17. چند سالگی برات گوشی خریدن؟ 💓
🌱18. مشهد و دوست داری یا کربلا؟ 🪡
🌱19. خانواده شهیدی؟ 🧊
🌱20. چند شب نرفتی تجمع؟ 📞
🌱21. ذکر همیشگیت؟ 🤌
🌱22. بسیجی؟ 💁♀
🌱23. مسجد میری؟ 🫀
🌱24. رو چی حساسی؟ 🧮
🌱25. نقطعه قرمزات؟ 🔗
🌱26. نقطعه ظعفت؟ 🖇
🌱27. کی بیشتر از همه ناراحتت کرده؟ 📯
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🌱1. بیشتر به چی علاقه داری؟ 🐬 🌱2. رفیق صمیمیت کیه؟ 🦜 🌱3. رفیق شهیدت کیه؟ ☘ 🌱4. غذای مورد علاقت ؟ 🌾 🌱
میدونید تا بیکاریم بیاید بپرسید
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
☆ ۲۰ روز ۲۰ تا کار رندم :: ۱. یه چیزی که همیشه همراهته؟ ۲. چرا این اسم رو برای چنلت انتخاب کردی؟ ۳.
روز دوم : به خاطر چیزی که هیچوقت نتونستم نشونش بدم و هنوزم نمیتونم . برای سباستین . برای تمام چیزای یواشکی با خودم برای تموم چیزایی که پنهون کردم ، تمام چیزایی که فقط تو سایه ها وجود داشتن برای تمام چیزایی که غیر از خودم و خدا هیچکس ازش خبر نداشت .
منظور از سایه فقط انعکاس مبهم یه چیز پشت نور نیست بلکه تمام سیاهی درون اون چیزه . برای سیاهی .