eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
26 دنبال‌کننده
21 عکس
24 ویدیو
0 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4188079
مشاهده در ایتا
دانلود
سرباز و پادشاه وینسنت یک دستش را روی زخمش گذاشت تا جلوی خون ریزی را بگیرد و دست دیگرش را تکیه گاه بدنش کرد تا از حالت دراز کشیده به نشسته در بیاید . با هر حرکت هم پشت اش تیر می کشید و هم زخمی که جینکس به او زده بود بیشتر درد می کرد . وضعیت دنده هایش هم تعریف چندانی نداشت احتمالا چند تایشان شکسته بود حالا تمام پیراهن سفید آستین بلندش خونی شده بود ، درد تمام وجودش را در بر گرفته بود ، چهره اش در هم رفته و اطراف ش را درست نمی‌دید. نمی دید که تمام زندانیان سلولش ، هر هفت نفرشان بعد اتفاقاتی که افتاده بود با نگاهی دیگر به او نگاه می کردند . یکی نگرانش بود . یکی دیگر چهره اش را در هم کشیده بود و باقی هم همینطور به تماشا ایستاده بودند . چند دقیقه بعد وینسنت به زحمت توانست بنشیند و به دیوار تکیه دهد . نگاهی به زخم شکم ش انداخت ، زخم عمیق بود مثل دیگر زخم هایش ، با هر نفس انگار روحش از بدنش خارج می شد و دوباره بر می گشت چند دقیقه ای که گذشت یکی از زندانیان که لباس مشکی گشاد داشت که آستین هایش را تا زده بود با یک زخم روی چشم راست ش و نگاهی سرد و خشک به سمت وینسنت آمد .وینسنت فکر کرد قرار است او را بزند یا تحقیرش کند ولی او روی دو زانویش هم شد و به چشمان وینسنت نگاه کرد و گفت :« لعنتی ببین باهات چیکار کردن . باید درمانت کنیم وگرنه زخمات عفونت میکنن» مرد دستش را به سمت وینسنت دراز کرد یکی از دست های او را گرفت و روی شانه اش انداخت ، وزن وینسنت که روی شانه هایش افتاد از جایش بلند شد و هر دو ایستادند . وینسنت به عنوان یک سرباز آن قدر ها هم سنگین نبود ولی با این حال مرد گفت :« شماها میخواید همینجوری وایستید منو نگاه کنید ؟» یکی دیگر از زندانی ها که پسر بچه ای هفده ساله بود هم دست دیگر وینسنت را روی دوشش انداخت و باهم او را روی یکی از تخت های در سلول خواباندند. وینسنت از درد حتی نمی توانست فریاد بزند ، شاید صدایش را می شنیدند و فکر می کردند تسلیم شده . فقط دندان بر هم فشرد و چهره در هم کشید . مردی که زخم روی چشمش داشت رو به پسرک گفت :« ادوارد برو برام باند و لوازم پزشکی ایم که پنهان کردم بیار . » یکی دیگر از زندانیان که هیکل گنده آری نسبت به بقیه داشت با کج خلقی گفت :«هی ویلیام برای چی داری نجاتش میدی ؟» ویلیام نگاهی با چشم سالمش به مرد هیکلی انداخت و گفت :« ازش یه سوال دارم هر وقت به سوالم جواب داد میتونی با خیال راحت بکشیش ریچارد . » ریچارد از شوق لبش تا بناگوش باز شد .« چه حالی بکنم .» ویلیام دوباره نگاهی تند به ریچارد انداخت و گفت :« تا اون موقع کاری بهش نداری .» ریچارد دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت :« باشه تا اون موقع نه .» بعد از تمام شدن گفت و گو بین ریچارد و ویلیام ، ادوارد برگشته بود آن هم با یک ساک مشکی رنگ بزرگ و یک کیسه پر از باند . ویلیام اول شیشه ای تقریبا مات که رویش نوشته بود آب نمک رقیق را بر داشت ، در چوب پنبه ای آن را به آرامی در آورد و گفت :«هی هنوز به هوشی ؟» چشمان وینسنت بسته بود ولی با سر تکان دادن جواب ویلیام را داد .ویلیام ادامه داد :« نمیتونم بیهوشت کنم خطرش بالاست که بمیری ، این جا هم تنها چیزی که زیبا پیدا میشه آب و نمکه با این حال تنها ضد عفونی کننده زخمی هست که داریم . بیا این گاز رو بذار لای دندونات قراره یکم درد داشته باشه . » وینسنت چشمانش را باز کرد و دوباره با سر تکان دادنی مختصر تایید کرد . گاز را بین دندان هایش گرفت و بعد ویلیام شروع به ریختن آب و نمک روی زخم شکم ش کرد . وینسنت اول چهره اش را در هم کشید ولی چند لحظه بعد فریادی خفه کشید که باعث شد ویلیام زودتر کارش را تمام کند . بعد از پاک کردن خون های روی زخم را پاک کرد و بعد پانسمان مختصری انجام داد . حالا نوبت زخم های پشت اش بود ، وینسنت به کمک ویلیام و ادوارد نشست و حالا دوباره همان درد برایش تکرار می شد دوباره همان فریاد و حالا نفس های وینسنت چه از همیشه برایش سخت تر بود . بعد از اینکه ویلیام کل بالا تنه وینسنت را پانسمان کرد ، او را روی تخت خواباند . وینسنت به سختی لب از لب گشود :« برای ....همه چیز ....ممنونم ولی .... چرا کمکم ... کردی ؟» ویلیام به سردی پاسخ داد :« من دنبال جواب سوالمم ، وگرنه زندت نمی ذاشتم . فراموش نکن خیلیا این جا آرزوی مرگت رو دارن . »
بچه‌ها ممنون که نظر دادین چشمام دیگه باز نمیشه از این به بعد ناشناسا به این جا منتقل میشه چون کانال داره شلوغ میشه https://eitaa.com/hxhchvh ممنونم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑