eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
63 دنبال‌کننده
230 عکس
574 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/5580 اوهوم ارومم داداش این تیکه ها خیلی قشنگ بودن واسه همین "😭" گذاشتم کلا تقریبا زیاد از این استیکر استفاده میکنم ~~~~~~~~~~~~~~ خوبه ، می‌دونی یکم نگران شدم .
https://eitaa.com/satsojen/5581 چه معیار خوبی- قانع شدم- ~~~~~~~~~~~~~~ منم همینطور
https://eitaa.com/satsojen/5582 امم نه لازم نیست ~~~~~~~~~~~~~~ خیالم راحت شد
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهرتون بخیر دوستان
خب بالاخره می‌خوام تقدیمیاتون رو بدم ، فقط قبلش اینو بدونید که اسمتون رو بر اساس داستانی که نوشتم گذاشتم بنابراین اسمتون عوض شده . و اینکه امیدوارم خوشتون بیاد اگه بد شده بود ببخشید.
آنچه در گذشته بودید : زمان : سال ۱۸۰۰ ، در زمان آخرین پادشاه سلسله مینگ مکان : شهر باران بانوی ماه ، الهه ای که مظهر قدرت و زیبایی بود . الهه ای که به کمک پادشاه خورشید بر مردمان زمین حکومت می کردند . بانویی قدرتمند که استوار چون کوه بر تخت سلطنت اش در ماه نشسته بود و هیچ کدام از اتفاقات زمین از چشمانش دور نمی ماند .هیچ خطایی را بی مجازات نمی گذاشت و هیچ کاری را بی پاداش رها نمی کرد . و همین بود که خورشید را مجذوب او کرده بود ، برای همین بود که مردمان زمینی برایشان افسانه ها می ساختند . طبق افسانه های محلی ، خورشید و ماه دو عاشق از هم دور افتاده اند که فقط با میانجیگری خسوف و کسوف در محضر خدایان می توانستند گهگداری هم را ببینند . یا اینکه در هر کدام از کیک های ماه پله ای برای رسیدن به عمارت زیبای الهه ماه وجود دارد که با کنار هم چیدنشان می توان به آنها رسید . افسانه ها گاه آنقدر غمگین بودند که باعث می شد اشکی مروارید نشان از گوشه چشم الهه سر بخورد و بر زمین بیفتد و گاه آنقدر بی اساس و پوچ بودند که دقایق الهه را به خنده سپری می کردند . الهه از روی سنگی سرخ رنگ به تماشای مردمان شهر باران مشغول بود . جامی در از آب انگور در دست با چهره ای مهربان به چراغ ها و فانوس های روشن شده در شب جشن نگاه می کرد و چیزی زیر لب می خواند . در همان حال پادشاه خورشید کنارش با ردای طلایی و سنجاقی که موهایش را بالای سرش جمع می کرد به تماشای بانوی ماه نشسته بود . هر دو در سکوت نگاه می کردند ، یکی به مردم و دیگری به معبود مردم . پادشاه لب تر کرد و رو به الهه گفت :« بانوی من ، زیبایی تون مسحور کننده ست .»