https://eitaa.com/satsojen/5580
اوهوم ارومم داداش
این تیکه ها خیلی قشنگ بودن واسه همین "😭" گذاشتم
کلا تقریبا زیاد از این استیکر استفاده میکنم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خوبه ، میدونی یکم نگران شدم .
https://eitaa.com/satsojen/5581
چه معیار خوبی-
قانع شدم-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
منم همینطور
https://eitaa.com/satsojen/5582
امم نه لازم نیست
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خیالم راحت شد
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
خب بالاخره میخوام تقدیمیاتون رو بدم ، فقط قبلش اینو بدونید که اسمتون رو بر اساس داستانی که نوشتم گذاشتم بنابراین اسمتون عوض شده .
و اینکه امیدوارم خوشتون بیاد اگه بد شده بود ببخشید.
آنچه در گذشته بودید :
زمان : سال ۱۸۰۰ ، در زمان آخرین پادشاه سلسله مینگ
مکان : شهر باران
بانوی ماه ، الهه ای که مظهر قدرت و زیبایی بود . الهه ای که به کمک پادشاه خورشید بر مردمان زمین حکومت می کردند . بانویی قدرتمند که استوار چون کوه بر تخت سلطنت اش در ماه نشسته بود و هیچ کدام از اتفاقات زمین از چشمانش دور نمی ماند .هیچ خطایی را بی مجازات نمی گذاشت و هیچ کاری را بی پاداش رها نمی کرد .
و همین بود که خورشید را مجذوب او کرده بود ، برای همین بود که مردمان زمینی برایشان افسانه ها می ساختند .
طبق افسانه های محلی ، خورشید و ماه دو عاشق از هم دور افتاده اند که فقط با میانجیگری خسوف و کسوف در محضر خدایان می توانستند گهگداری هم را ببینند .
یا اینکه در هر کدام از کیک های ماه پله ای برای رسیدن به عمارت زیبای الهه ماه وجود دارد که با کنار هم چیدنشان می توان به آنها رسید .
افسانه ها گاه آنقدر غمگین بودند که باعث می شد اشکی مروارید نشان از گوشه چشم الهه سر بخورد و بر زمین بیفتد و گاه آنقدر بی اساس و پوچ بودند که دقایق الهه را به خنده سپری می کردند .
الهه از روی سنگی سرخ رنگ به تماشای مردمان شهر باران مشغول بود . جامی در از آب انگور در دست با چهره ای مهربان به چراغ ها و فانوس های روشن شده در شب جشن نگاه می کرد و چیزی زیر لب می خواند .
در همان حال پادشاه خورشید کنارش با ردای طلایی و سنجاقی که موهایش را بالای سرش جمع می کرد به تماشای بانوی ماه نشسته بود . هر دو در سکوت نگاه می کردند ، یکی به مردم و دیگری به معبود مردم .
پادشاه لب تر کرد و رو به الهه گفت :« بانوی من ، زیبایی تون مسحور کننده ست .»