eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
28 دنبال‌کننده
26 عکس
36 ویدیو
0 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4188079
مشاهده در ایتا
دانلود
از این به بعد ناشناسا به این جا منتقل میشه چون کانال داره شلوغ میشه https://eitaa.com/hxhchvh ممنونم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر
خب پارت دیشب رو پاک کردم چون میخواستم بیشتر ادامه ش بدم دوباره بخونید 🤡
وینسنت یک دستش را روی زخمش گذاشت تا جلوی خون ریزی را بگیرد و دست دیگرش را تکیه گاه بدنش کرد تا از حالت دراز کشیده به نشسته در بیاید . با هر حرکت هم پشت اش تیر می کشید و هم زخمی که جینکس به او زده بود بیشتر درد می کرد . وضعیت دنده هایش هم تعریف چندانی نداشت احتمالا چند تایشان شکسته بود حالا تمام پیراهن سفید آستین بلندش خونی شده بود ، درد تمام وجودش را در بر گرفته بود ، چهره اش در هم رفته و اطراف ش را درست نمی‌دید. نمی دید که تمام زندانیان سلولش ، هر هفت نفرشان بعد اتفاقاتی که افتاده بود با نگاهی دیگر به او نگاه می کردند . یکی نگرانش بود . یکی دیگر چهره اش را در هم کشیده بود و باقی هم همینطور به تماشا ایستاده بودند . چند دقیقه بعد وینسنت به زحمت توانست بنشیند و به دیوار تکیه دهد . نگاهی به زخم شکم ش انداخت ، زخم عمیق بود مثل دیگر زخم هایش ، با هر نفس انگار روحش از بدنش خارج می شد و دوباره بر می گشت چند دقیقه ای که گذشت یکی از زندانیان که لباس مشکی گشاد داشت که آستین هایش را تا زده بود با یک زخم روی چشم راست ش و نگاهی سرد و خشک به سمت وینسنت آمد .وینسنت فکر کرد قرار است او را بزند یا تحقیرش کند ولی او روی دو زانویش هم شد و به چشمان وینسنت نگاه کرد و گفت :« لعنتی ببین باهات چیکار کردن . باید درمانت کنیم وگرنه زخمات عفونت میکنن» مرد دستش را به سمت وینسنت دراز کرد یکی از دست های او را گرفت و روی شانه اش انداخت ، وزن وینسنت که روی شانه هایش افتاد از جایش بلند شد و هر دو ایستادند . وینسنت به عنوان یک سرباز آن قدر ها هم سنگین نبود ولی با این حال مرد گفت :« شماها میخواید همینجوری وایستید منو نگاه کنید ؟» یکی دیگر از زندانی ها که پسر بچه ای هفده ساله بود هم دست دیگر وینسنت را روی دوشش انداخت و باهم او را روی یکی از تخت های در سلول خواباندند. وینسنت از درد حتی نمی توانست فریاد بزند ، شاید صدایش را می شنیدند و فکر می کردند تسلیم شده . فقط دندان بر هم فشرد و چهره در هم کشید . مردی که زخم روی چشمش داشت رو به پسرک گفت :« ادوارد برو برام باند و لوازم پزشکی ایم که پنهان کردم بیار . » یکی دیگر از زندانیان که هیکل گنده آری نسبت به بقیه داشت با کج خلقی گفت :«هی ویلیام برای چی داری نجاتش میدی ؟» ویلیام نگاهی با چشم سالمش به مرد هیکلی انداخت و گفت :« ازش یه سوال دارم هر وقت به سوالم جواب داد میتونی با خیال راحت بکشیش ریچارد . » ریچارد از شوق لبش تا بناگوش باز شد .« چه حالی بکنم .» ویلیام دوباره نگاهی تند به ریچارد انداخت و گفت :« تا اون موقع کاری بهش نداری .» ریچارد دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت :« باشه تا اون موقع نه .» بعد از تمام شدن گفت و گو بین ریچارد و ویلیام ، ادوارد برگشته بود آن هم با یک ساک مشکی رنگ بزرگ و یک کیسه پر از باند . ویلیام اول شیشه ای تقریبا مات که رویش نوشته بود آب نمک رقیق را بر داشت ، در چوب پنبه ای آن را به آرامی در آورد و گفت :«هی هنوز به هوشی ؟» چشمان وینسنت بسته بود ولی با سر تکان دادن جواب ویلیام را داد .ویلیام ادامه داد :« نمیتونم بیهوشت کنم خطرش بالاست که بمیری ، این جا هم تنها چیزی که زیبا پیدا میشه آب و نمکه با این حال تنها ضد عفونی کننده زخمی هست که داریم . بیا این گاز رو بذار لای دندونات قراره یکم درد داشته باشه . » وینسنت چشمانش را باز کرد و دوباره با سر تکان دادنی مختصر تایید کرد . گاز را بین دندان هایش گرفت و بعد ویلیام شروع به ریختن آب و نمک روی زخم شکم ش کرد . وینسنت اول چهره اش را در هم کشید ولی چند لحظه بعد فریادی خفه کشید که باعث شد ویلیام زودتر کارش را تمام کند . بعد از پاک کردن خون های روی زخم را پاک کرد و بعد پانسمان مختصری انجام داد . حالا نوبت زخم های پشت اش بود ، وینسنت به کمک ویلیام و ادوارد نشست و حالا دوباره همان درد برایش تکرار می شد دوباره همان فریاد و حالا نفس های وینسنت چه از همیشه برایش سخت تر بود . بعد از اینکه ویلیام کل بالا تنه وینسنت را پانسمان کرد ، او را روی تخت خواباند . وینسنت به سختی لب از لب گشود :« برای...همه چیز ....ممنونم ولی ...چرا کمکم ...کردی؟» ویلیام به سردی پاسخ داد :«من دنبال جواب سوالمم ، وگرنه زندت نمی ذاشتم . فراموش نکن خیلیا این جا آرزوی مرگت رو دارن.» ویلیام رفت تا دست های پر از خونش را بشوید در این فاصله وینسنت کنی فرصت داشت تا هم استراحت کند و هم نقشه ای بکشد .چشمانش باز بود و به سقف می نگریست . دردش کمتر نشده بود ولی با این حال بهتر از آن موقع بود.فکر هایش ذهنش را خسته کرده بودند اینکه هر بار همان صحنه،صحنه ای که شاه دستور داد مجازاتش کنند در ذهنش مرور شود دردی از او دوا نمی کرد.چشمانش هم کم کم به واسطه مغزش خسته شدند و پلک هایش روی هم افتادند.دیگر حتی تلاشی هم برای به هوش ماندن نکرد.او از حدش گذشته بود.او خسته بود،خیلی خسته...
هدایت شده از آقای فلانی؟ فورنه
تقدیمی داریم🗣 این پیام رو فر کن چنلت✅ لینک/ آیدیت رو شوت کن اینجا (📩) منم میگم که وایب کدوم کرکتر هزبین هتل رو میدید و از بین عناصر چهار گانه کدومید✨ ایگ نکنین💆🏻‍♀
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣بد شد که جوجوتسو کایزن حرمت داره نه لذت ²