خب بالاخره میخوام تقدیمیاتون رو بدم ، فقط قبلش اینو بدونید که اسمتون رو بر اساس داستانی که نوشتم گذاشتم بنابراین اسمتون عوض شده .
و اینکه امیدوارم خوشتون بیاد اگه بد شده بود ببخشید.
آنچه در گذشته بودید :
زمان : سال ۱۸۰۰ ، در زمان آخرین پادشاه سلسله مینگ
مکان : شهر باران
بانوی ماه ، الهه ای که مظهر قدرت و زیبایی بود . الهه ای که به کمک پادشاه خورشید بر مردمان زمین حکومت می کردند . بانویی قدرتمند که استوار چون کوه بر تخت سلطنت اش در ماه نشسته بود و هیچ کدام از اتفاقات زمین از چشمانش دور نمی ماند .هیچ خطایی را بی مجازات نمی گذاشت و هیچ کاری را بی پاداش رها نمی کرد .
و همین بود که خورشید را مجذوب او کرده بود ، برای همین بود که مردمان زمینی برایشان افسانه ها می ساختند .
طبق افسانه های محلی ، خورشید و ماه دو عاشق از هم دور افتاده اند که فقط با میانجیگری خسوف و کسوف در محضر خدایان می توانستند گهگداری هم را ببینند .
یا اینکه در هر کدام از کیک های ماه پله ای برای رسیدن به عمارت زیبای الهه ماه وجود دارد که با کنار هم چیدنشان می توان به آنها رسید .
افسانه ها گاه آنقدر غمگین بودند که باعث می شد اشکی مروارید نشان از گوشه چشم الهه سر بخورد و بر زمین بیفتد و گاه آنقدر بی اساس و پوچ بودند که دقایق الهه را به خنده سپری می کردند .
الهه از روی سنگی سرخ رنگ به تماشای مردمان شهر باران مشغول بود . جامی در از آب انگور در دست با چهره ای مهربان به چراغ ها و فانوس های روشن شده در شب جشن نگاه می کرد و چیزی زیر لب می خواند .
در همان حال پادشاه خورشید کنارش با ردای طلایی و سنجاقی که موهایش را بالای سرش جمع می کرد به تماشای بانوی ماه نشسته بود . هر دو در سکوت نگاه می کردند ، یکی به مردم و دیگری به معبود مردم .
پادشاه لب تر کرد و رو به الهه گفت :« بانوی من ، زیبایی تون مسحور کننده ست .»
الهه ناگهان به خود آمد لطافت چهره اش جای خود را به احترامی رسمی داد سپس جامی در دست پادشاه گذاشت و آن را با آب انگور سبز پر کرد و سپس گفت :« جناب پادشاه قبلا عرض کرده بودم نیاز به تشریفات اضافه نیست .»
پادشاه کف دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت :«با این حال من اینطور دوست دارم بانوی من .»
الهه ماه لبخندی در جواب صورت شاد پادشاه زد و سپس جام خودش را پر کرد .
امشب ، جشن خسوف بود برای همین می توانستند کنار هم باشند ، شایعات آنطور که می گویند هم بی اساس نبودند با این حال بهتر است هر شایعه ای را قبول نکنید .
آنچه باید بدانید :« الهه حالا که قرار است در قلمرو سایه ها بمانید یادتان باشد تاریکی همیشه هم آرامش بخش نیست . »
از طرف پادشاه سایه ها برای الهه ماه
آنچه در گذشته بودید : بانو لارا مدلی که هر شرکت مدلینگی آرزو می کرد که او را به عنوان مدل داشته باشد.
روز ها با زیبا ترین نمایش قشنگ ترین و مسحور کننده ترین لباس هایش را به نمایش می گذاشت و شب ها برای موفقیت شان جشن می گرفت . او فقط یک مدل نبود بلکه خودش هم طراح لباس بود و همین دیگران را بیشتر مجذوب او می کرد . پیشنهاد ها در خانه اش و محل کارش سرازیر شده بود و لحظه ای تنهایش نمی گذاشتند از شرکت های مشهور خارجی گرفته تا شرکت های پایین رده دیگر هر کدام سعی می کردند با پیشنهاد پول بیشتر او را بخرند اما او با همه این ها او حاضر نمیشد شرکت خودش ، هارمونی فشن را که میراث مادرش بود با به باقی شرکت ها بفروشد .
او مادرش را بعد از دوازده سالگی دیگر ندید و این شرکت تنها چیزی بود که از مادرش مانده بود .
او و مادرش رابطه ای عمیق داشتند ، اما دست روزگار مادرش را از او گرفت گاهی بعد از تمام شدن مراسم فشن شو به سمت بالکن می رفت تا هوایی عوض کند و بعد به سمت اتاق طراحی برود اما با تمام شلوغی های اطرافش بازهم غم نبود مادرش کم رنگ نمیشد.
این بود زندگی هر روزه ستاره ای که همه تحسینش می کردند .
از طرف پادشاه سایه ها برای بانو لارا
آنچه در گذشته بودید : تنها الف آبی دنیایی میانی که اکثر وقتش را در ساحل می گذراند .
در دنیای میانی که زادگاه الف ها ست ، طی دهه های فقط دو قدرت آتش و زمین وجود داشت . تقریبا همه الف ها یکی از این دو قدرت را داشتند در غیر آن صورت قدرتی نداشتند . البته همیشه استثنا هایی هم وجود دارد .
هیناتا اولین الفی بود که پس از سه قرن با قدرت آب به دنیای میانی پا گذاشت . در اوایل زندگی اش به دلیل تو ظهور بودن قدرتش اهالی سرزمین فکر میکردند که او الفی بی قدرت است اما بعد از اینکه قدرتش خود را کنار ساحل نشان داد ...
همه او را به عنوان یک عجیب الخلقه نامیدند . نامی که سزاوارش نبود. تنها در میان سرزمینی پر از قضاوت کننده مانده بود و فقط وقتی آرامش پیدا میکرد که در کنار ساحل و دریا بود . عادتش شده بود بعد از رفتن مادرش تنها پناهش همین موج و دریا شده بود . روز ها از نظر دیگر الف ها پنهان و شب ها با دریایی که از عمق جان درکش می کرد، تنها می شد .هر شب از غروب تا به سحر همان جا می نشست و جادویش را تقویت می کرد با دریا حرف میزد .
امشب هم مانند دیگر شب ها از کنار صدف های مروارید دار گذشت و لبه ی ساحل نشست . آب نوک انگشتان پایش را خیس می کرد و هیناتا نفس عمیقی کشید به خورشید درحال غروب که با رنگ هایش آبی دریا را زیبا تر می کرد ، خیره شد و گفت :«امروز به آرامش بیشتری نیاز دارم ،وکا .»
قبل از اینکه جادویش پاسخ بدهد صدایی در جوابش گفت :« با کی داری حرف میزنی ؟»
صدای دختری با موهای نارنجی و قرمز رنگ بود که چشمانی به زیبایی آهو داشت . هودی مشکی رنگ بلندی پوشیده بود و موهای زیبایش را اطراف سرش ریخته بود .
دختر نزدیکتر شد و گفت :« با کی داشتی حرف میزدی ؟»
هیناتا به دختر نگاهی کوتاه کرد و بعد دوباره به افق خیره شد و گفت :« با دریا . البته من صداش میزنم وُکا.»
_ اوه جالبه . من سلستیام .
_ خوش وقتم ، منم هیناتام .
سلستیا کنار هیناتا روی شن های نرم دراز کشید و خیره به آسمانی که کم کم ستاره هایش پدیدار می شدند گفت :« همیشه انقدر تنهایی ؟»
_ خب ... من تنها الف آبی ام . پس ... اره .
_ منم تنهام .
_ اما تو که مثل من نیستی .
_ ولی زیاد هم باهات فرق ندارم .
_ فکر نمیکنم . تفاوت ما بیشتر از چیزیه که فکرشو بکنی . من آبم و تو آتش ، نقطه مقابل همیم .
_ هیناتا زیادی به خودت سخت میگیری .
آن دو مشغول صحبت شب را سحر کردند و پس از آن بهترین دوستان هم شدند .
چندی بعد با نازل شدن نفرینی بر سر سرزمین میانی و نجات داده شدن این سرزمین به دست این دو دوست شهرتی جهانی پیدا کردند .
آنچه باید به یاد داشته باشید :در سرزمین سایه ها همه تفاوت دارند پس اینجا از عادی بودن باید بترسید .
از طرف پادشاه سایه ها برای هینا چان
آنچه در گذشته بودید : روباهی که به مکاری و طمع دوستی مشهور بود کسی که تمامی اهالی جنگل از او بیزار بودند بدون اینکه بدانند او در واقع چه کسی ست .
دختری روباه نما که از انسان ها به جنگل پناه برده بود ، ولی افسوس که حیوانات جنگل پذیرای او نبودند فقط چون روباه بود . مگر روباه بودن چه اشکالی دارد ؟ به نظر من که زیباست اما آنها اینطور فکر نمیکردند .
نامش کایدا بود ، به زیبایی شعله و به خطرناکی آتش . خلوتگاهش در روز برای کتاب خواندن برکه ای بود که اطرافش را درختان بلند بالا گرفته بود و هنگام شب در خانه چوبی که در بخش مخفی جنگل بود ، استراحت می کرد . کایدا معجزه ای در نوع انسان و روباه بود . می توانست بخواند و بنویسد اما از کسی یاد نگرفته بود. خیلی چیز ها را راجع به علوم مختلف می دانست که نتیجه کتاب های بود که خوانده بود .
فکر های عجیبی هم به سرش میزد ، یک روز دلش میخواست موشکی به سوی ماه بسازد و روز دیگر در پی راهی برای پنهان کردن گوش های نارنجی اش بود .روزی میخواست دنیا را فتح کنند و روز دیگر حتی نمیتوانست از اتاقش بیرون بیاید .عاشق موسیقی و ساز بود مخصوصاً درامز ولی خب کسی نبود که برایش بخرد . سرزنش اش نمی کنم مدت زیادی را تنها بوده ولی با این حال باز هم دوست داشتنی ترین روباهی ست که در جنگل وجود دارد ، این را منی میگویم که این جنگل را برایش ساخته ام .
آنچه باید به یاد داشته باشید : همیشه در اعتماد احتیاط کنید مخصوصا اعتماد به انسان ها .
از طرف پادشاه سایه ها برای مکار جنگل
آنچه در گذشته بودید: آوا دختری با وقار و زیبا که همه فکر می کردند تنها دلخوشی اش چیز های باقی مانده از گذشته ایست که نداشته اما او حالا چیز های بسیاری داشت ، از جمله آرامشی که بقیه درکش نمیکردند . تا یک ماه پس از قتل پدر و مادرش فکر میکرد دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید اما بعد از یک سال همه چیز تغییر کرد . تصور بقیه درباره او ، دختری تنها و یتیم بود با تنها یادگار پدر و مادرش که همان خانه قدیمی بود در این دنیا رها شده بود اما او چیزی بیشتر از اینها بود . او آرامش را پیدا کرده بود چیزی که پدر و مادرش قصد داشتند برایش رقم بزنند . او دختری بود که آرامش را در کتاب های نخوانده اش پیدا کرد، در تابلو های دیواری اش ، در نقاشی هایی که آمیخته ای از هنر و فرهنگ بود . آرامش اش در کتاب های خاک خورده بود در گاراژی که می توانست رایحه ای خاص را در آنجا بیابد در نواختن در نفس کشیدن در تک تک لحظات زندگی .
یک روز ساعت ها را به نواختن مشغول بود و در روزی دیگر راز های خانه اش را جست و جو می کرد ، یک روز صبحش را تا سحر کتاب میخوانند و روزی دیگر خود را مشغول نقاشی می کرد .
گاهی به این فکر می افتاد که کاش می توانست این لحظات را با پدر و مادرش تجربه کند اما بعد ها دریافت که اگر آنها بودند هم همین را از او می خواستند ، اینکه زندگی کند .
کاری که خیلی از ماها فراموش کرده ایم.
آنچه باید به یاد داشته باشید : زندگی در پس لحظه ها نهفته ست . لحظاتی که نباید از دست داد .
از طرف پادشاه سایه ها برای بانو آوا
آنچه در گذشته بودید : دختری به نام نووا که از کودکی شیفته اتوبات ها شده بود . در شهر آنها این فقط یک افسانه بود البته تا قبل از اینکه نووا به سن هفده سالگی برسد .نووا حقایقی جدید را کشف کرد که حاکی از این بودند که اتوبات ها واقعی اند اما هیچکس حرفش را باور نمیکرد پس تصمیم گرفت به تنهایی پژوهش هایش را ادامه دهد و بالاخره توانست تیکه های رباتش را کامل کند و بعد به همان وسیله با هک کردن ماهواره های بین المللی سیگنالی به فضا فرستاد که فکر می کرد جوابش را تا حداکثر یک هفته خواهد گرفت ...اما دقیقه ها و ساعت ها گذشت روزها سپری شد و هنوز جوابی برای سیگنالی که فرستاده بود پیدا نکرد .
از خستگی روی میز خوابش برد مانیتور طراحی اش هنوز روشن بود و نور آبی اش روی دیوار افتاده بود که صدای چرخشی ماشینی در اتاق پیچید . اتوباتی بزرگ در اتاق نووا ظاهر شد به رنگ قرمز و آبی و شکل و شمایل کسی که در نظر داشت. آپتیموس پرایم، بدون حرف و ساکت کنار ایستاد تا نووا متوجه حضورش بشود و بعد با صدایی ماشینی وار گفت :« سیگنالی که دریافت کردیم از این رایانه اومده ، شما بانوی جوان پیامتون رو دریافت کردم . چه کمکی از دستم ساخته ست ؟»
نووا از روی میز بلند شد و روبروی اتوبات ایستاد ، در پوست خودش نمیگنجید ، لبخندی زد و گفت :« ممنونم که به درخواستم پاسخ دادید . من تمایل دارم با شما همکاری کنم .»
_ شما مطمئن هستید؟
_ بله .
_ این کار نیاز به سفری دور و دراز و طولانی داره .
_ مخالفتی ندارم .
آنچه باید به یاد داشته باشید: سفر در ابعاد زمانی و مکانی گاهی خطرناک است ، مراقب باشید .
از طرف پادشاه سایه ها برای بانو نووا