https://eitaa.com/A_half_bloods_note/68
ریاضی . درست است .
او همان کسی ست که همه از او وحشت دارند ، کابوس بچه ها ، حسرت بزرگان ، غم نوجوانان و تنها مافیای حاکم بر منطقه جبریات .
و البته ...
دستیار همه کاره اش ایکس .
ریاضی به هیچکس از افرادش اعتماد ندارد . به هیچکدام . به همه مشکوک است ، از همه شان آتو دارد تا اگر خیال کنند دست کجی کنند به حساب تک تک شان برسد .با این حال در میان آن پانزده هزار نفر یک نفر هست که با تمام وجود به او اعتماد دارد . تنها کسی که حاضر می شود زیر فشار رادیکال ها و تحت شتاب توان ها پا به پای ریاضی ماند و حتی یک لحظه هم پا پس نکشید .
میخواهید ثابت کنم ؟
باشد بیایید شروع کنیم .
ماموریت 183
عنوان : دستگیری y های منطقه و پس گرفتن جبریات اشغال شده توسط گروه y ها .
افراد : فقط ریاضی و ایکس
هر دو داشتند کنار هم قدم میزدند . نیرو های اشغالگر y اطراف کارخانه قدیمی در سرمای زمستان پناه گرفته بودند تا بتوانند قسمت های بیشتری از جبریات را بگیرند .
ریاضی سیگاری از جیب کت بلند چرمش که روی کت و شلوار مشکی اش پوشیده بود در آورد و روشن کرد .
پک عمیقی به سیگار زد و دودش را بیرون داد .رو به ایکس که فقط پیراهن سفید و جلیقه مشکی اش را پوشیده بود انداخت و گفت :« تو سردت نیست ؟»
ایکس بدون تغییر دادن چهره بی روح و جدی اش گفت :« خیر قربان .»
ریاضی پک دیگری به سیگارش زد و گفت :« بهتره که نباشه . دلم نمیخواد وسط درگیری بمیری ، این جا ما داریم با آتیش میجنگیم . قضیه شوخی بردار نیست سر خاکمونه . من تنهایی از پس اون دو هزار نفر تو کارخونه بر نمیام . مطمئنی حالت خوبه ؟»
- نیازی به نگرانی نیست قربان . من خوبم .
- بسیار خب .
ریاضی و ایکس وارد کارخانه شدند کارخانه ای که سرتاسر ش آدم ریخته بود وسعت آن زیاد بود و همین باعث شده بود آدم های در آن بیشتر به نظر بیایند .
ریاضی سیگارش را از لب بر داشت و گفت :« ببینم اون رئیس ترسوتون کجا قایم شده ؟»
صدایی از پشت آن همه آدم گفت :« فضولیش به تو نیومده دلقک .»
صدایش او را لو میداد معاون سردسته y ها ، مشتق .
ایکس صدایش را صاف کرد و گفت :« قربان اجازه میدید من جوابشو بدم ؟»
ریاضی پک آخر را به سیگارش زد و بعد آن را انداخت زمین و زیر چکمه اش له کرد . و گفت :« ببینم چیکار میکنی .»
ایکس اینبار صدایش را بالا برد و گفت :« بیا جلو ببینم چی بلدی لانتوری .»
ایکس و مشتق به مبارزه پرداختند و ریاضی هم به دنبال رهبر y ها ، تابع ، تمام افرادش را ناکار می کرد .
نیم ساعت به همین روال گذشته بود ایکس همچنان داشت با مشتق دست و پنجه نرم میکرد و تقریبا از دو هزار سرباز y ها فقط پنجاه نفر مانده بودند . صدایی دیگر ریاضی را به خود آورد ...
تابع آمده بود ...
- هوی عوضی از بازی کردن با ادمام دست بردار بیا سراغ خودم چیه نکنه میترسی شکست بخوری ؟
ریاضی یقه سربازی که در دست داشت را ول کرد و گفت :« خیلی وقته منتظرتم ، بیا جلو ببینم چی تو چنته داری .»
تابع و ریاضی در یک طرف و ایکس و مشتق هم در طرف دیگر به مبارزه پرداخته بودند . مشت ها و لگد ها از همه طرف روانه ریاضی و ایکس می شد ولی آنها توقف ناپذیر بودند . ریاضی میان مبارزه اش نگاهی هم به وضعیت ایکس انداخت ، او حالش خوب بود تقریبا ولی سرش زخمی شده بود و خون از آن چکه می کرد . بیشتر ماندن در اینجا برای او کار خطرناکی بود ولی باید این ماجرا را به پایان می رساند .
اولین ضربه ...
مشتی که تابع روی صورت ریاضی نشانده بود و ریاضی نتوانست جلویش را بگیرد چون حواسش پرت ایکس بود ...
ضربه لبش را پاره کرد و خون روی صورت خوش تراش ریاضی نقش بست ...
ایکس با دیدن این صحنه مشتی که قرار بود به صورت مشتق بخورد مسیرش را عوض کرد و مستقیم سراغ پایش رفت . مشت ایکس پای راست مشتق را شکست . مشتق از درد فریادی بلند سر داد که تابع را به خود آورد .
او ریاضی را به عقب هل داد و سپس از جیبش چاقو سیاه رنگی در آورد و گفت :« لعنتی ، اون یه مورد رو لازم داشتم ، حالا تو یا دستیارت تقاص پای شکسته اونو پس میدین .»
تابع چاقویش را بی هدف تکان می داد تا ریاضی و ایکس را زخمی کند ، ریاضی نگاهی به ایکس انداخت ، خسته شده بود ، اینبار نوبت او بود که جبران کند ولی اگر ولش می کرد نوچه های تابع بر سرش می ریختند . وقتی چشم در چشم شدند آرام با چشمش اشاره ای به ایکس کرد تا از آن گوشه فرار کند .او هم طبق دستور در چشم بر هم زدنی ناپدید شد . ریاضی گاهی با خودش فکر می کرد که شاید روزی او را هم به همین سادگی رها کند .
نگاه جدی ترش را به تابع دوخت و گفت :« حالا فقط من و تو موندیم . »
تابع پوزخندی زد و گفت:«خوشحال میشم جسدتو براش کادو کنم .»
- مطمئنی جسد خودت نیست ؟
- بذار امتحان کنیم.
در یک جهش تابع چاقو را روی صورت ریاضی کشیدوزخمی نسبتاً عمیق روی ابروی چپ ش ایجاد کرد.ریاضی عقب عقب رفت و تلو تلو خوران به دیوار خورد .
تابع خنده ای سر داد و گفت :« چیست از یه قطره خون ترسیدی ؟»
خون ابرویش روی چشم چپش پخش شد و حالا ریاضی فقط یک چشم داشت .
- من و ترس ؟ هه اشتباهی اومدی .
ریاضی گارد ش را عوض کرد و همچنین نوع مبارزه اش را حالا سریع تر و محکم تر ضربه می زد . مشت هایش پشت سر هم بر سر و دل تابع فرود می آمدند . او سریع تر از قبل شده بود با یک حرکت چاقویش را سمت دیگری پرت کرد ولی انگار یک چیز درست نبود همه چیز بیش از حد قابل پیش بینی شده بود...
چند دقیقه ای گذشت و بعد دید ریاضی تار تر شد ولی هنوز نای زدن داشت هنوز می توانست مبارزه کند . اینبار تابع مشت میزد و ریاضی فقط تلاش میکرد به آنها نخورد .سرش گیج می رفت و بد تر از همه دست هایش کم کم داشتند بی حس می شدند . چه شده بود چرا دست هایش بی حس بودند.... آن زخم و .... سم
تابع ریاضی را روی زمین پرت کرد و اینبار به جای مشت به دنده هایش لگد می زد . ریاضی سعی کرد از جا بلند شود ولی درد سرش و دنده هایش اجازه هیچ حرکتی نمیداد . تابع پس از چندین بار لگد به دنده های ریاضی اسلحه اش را در آورد . یک کلت قدیمی که به ندرت دیگر پیدا می شود ... گلوله را در اسلحه گذاشت و آن را آماده شلیک کرد ...
انگشت اش را روی ماشه قرار داد و گفت :« قبل از اینکه تیر گرانبهام رو حرومت کنم حرف آخری داری ؟»
ریاضی از شدت ضربه ها نمی توانست حتی تکان بخورد با صدای آرام گفت :« نباید ....بر می ...گشتی ...»
- چی گفتی ؟
صدایی از پشت موهای سر تابع گفت :« اون گفت نباید بر می گشتم ولی من بر گشتم .»
ایکس بود ، بعد از تمام کردن جمله اش با چوب بیسبال فلزی اش محکم به سر تابع زد . تابع روی زمین افتاد و خون از سرش سرازیر شد .ایکس بلا فاصله به سمت ریاضی رفت ، یک دستش را روی شانه خود انداخت و به ریاضی کمک کرد تا بایستد . ریاضی با صدای آرام و لبخند کوتاهش گفت :« گفتم برو ... چرا ... برگشتی ... »
- شرمنده ام قربان ولی نتونستم بذارم بمیرید .
- که اینطور .
- باید به یه جای امن بریم . اون عوضی خیلی بهتون آسیب زده .
ریاضی یک دستش را روی دوش ایکس گذاشته و به کمک او راه می رفت و باهم داشتند از تابع و آن کارخانه نحس دور می شدند .
تابع به سختی تمرکز اش را به دست آورد و اسلحه اش را به سمت آن دو نشانه رفت . چشمش تار می دید . ولی شلیک کرد .
بوم .
درست نفهمید به چه کسی شلیک کرده ولی صدای ناله ریاضی به گوشش رسید .
گلوله به پهلوی ریاضی خورده بود . ایکس بی قرار مانده بود چه کند . و ریاضی در دریای خون داشت غرق می شد .
تابع خنده ای سر داد و گفت :« چیست از یه قطره خون ترسیدی ؟»
خون ابرویش روی چشم چپش پخش شد و حالا ریاضی فقط یک چشم داشت .
- من و ترس ؟ هه اشتباهی اومدی .
ریاضی گارد ش را عوض کرد و همچنین نوع مبارزه اش را حالا سریع تر و محکم تر ضربه می زد . مشت هایش پشت سر هم بر سر و دل تابع فرود می آمدند . او سریع تر از قبل شده بود با یک حرکت چاقویش را سمت دیگری پرت کرد ولی انگار یک چیز درست نبود همه چیز بیش از حد قابل پیش بینی شده بود...
چند دقیقه ای گذشت و بعد دید ریاضی تار تر شد ولی هنوز نای زدن داشت هنوز می توانست مبارزه کند . اینبار تابع مشت میزد و ریاضی فقط تلاش میکرد به آنها نخورد .سرش گیج می رفت و بد تر از همه دست هایش کم کم داشتند بی حس می شدند . چه شده بود چرا دست هایش بی حس بودند.... آن زخم و .... سم
تابع ریاضی را روی زمین پرت کرد و اینبار به جای مشت به دنده هایش لگد می زد . ریاضی سعی کرد از جا بلند شود ولی درد سرش و دنده هایش اجازه هیچ حرکتی نمیداد . تابع پس از چندین بار لگد به دنده های ریاضی اسلحه اش را در آورد . یک کلت قدیمی که به ندرت دیگر پیدا می شود ... گلوله را در اسلحه گذاشت و آن را آماده شلیک کرد ...
انگشت اش را روی ماشه قرار داد و گفت :« قبل از اینکه تیر گرانبهام رو حرومت کنم حرف آخری داری ؟»
ریاضی از شدت ضربه ها نمی توانست حتی تکان بخورد با صدای آرام گفت :« نباید ....بر می ...گشتی ...»
- چی گفتی ؟
صدایی از پشت موهای سر تابع گفت :« اون گفت نباید بر می گشتم ولی من بر گشتم .»
ایکس بود ، بعد از تمام کردن جمله اش با چوب بیسبال فلزی اش محکم به سر تابع زد . تابع روی زمین افتاد و خون از سرش سرازیر شد .ایکس بلا فاصله به سمت ریاضی رفت ، یک دستش را روی شانه خود انداخت و به ریاضی کمک کرد تا بایستد . ریاضی با صدای آرام و لبخند کوتاهش گفت :« گفتم برو ... چرا ... برگشتی ... »
- شرمنده ام قربان ولی نتونستم بذارم بمیرید .
- که اینطور .
- باید به یه جای امن بریم . اون عوضی خیلی بهتون آسیب زده .
ریاضی یک دستش را روی دوش ایکس گذاشته و به کمک او راه می رفت و باهم داشتند از تابع و آن کارخانه نحس دور می شدند .
تابع به سختی تمرکز اش را به دست آورد و اسلحه اش را به سمت آن دو نشانه رفت . چشمش تار می دید . ولی شلیک کرد .
بوم .
درست نفهمید به چه کسی شلیک کرده ولی صدای ناله ریاضی به گوشش رسید .
گلوله به پهلوی ریاضی خورده بود . ایکس بی قرار مانده بود چه کند . و ریاضی در دریای خون داشت غرق می شد .
ایکس کشان کشان ریاضی را به آن طرف دیوار بین آنها و تابع برد تا برای مدتی در نقطه کورش باشند و بعد سعی کرد خون ریزی را متوقف کند ولی بند نمی آمد . ایکس وحشت زده به چهره رنگ پریده ریاضی نگاه می کرد ، دستانش می لرزیدند و قلبش با هر تپش می خواست از سینه اش بیرون بپرد . ریاضی که از درد کمابیش چشمانش بسته بود نیم نگاهی به چهره ایکس انداخت .با دیدن اضطراب او با دست سردش دست ایکس را به گرمی فشرد و گفت:«نگران ... نباش ...زنده میمونم ... پاشو باید ... بریم ...» و در حالی که نفس کشیدن برایش سخت تر می شد از درد دست او را محکم تر گرفت .
ایکس دوباره دست او را روی شانه اش انداخت و باهم سلانه سلانه از کارخانه خارج شدند .
در آن هوای سرد بخار نفس شان زیبا از از همیشه خود نمایی می کرد بخاری که حالا دلیل نفس کشیدن ایکس بود . نفس های ریاضی آرام و آرام تر شدند . ایکس با نگرانی هر چند دقیقه یکبار می پرسید :« خ .. خوبی ؟»
و ریاضی با سر تکان دادنی مختصر جوابش را می داد .چند دقیقه بعد که به اندازه کافی دور شدند ایکس درب ماشینی که با آن برگشته بود را باز کرد و ریاضی را روی صندلی های عقب خواباند و به او دلداری داد :« زنده میمونی ، امکان نداره بمیری . »
ریاضی دستش را روی زخمش گذاشته بود و ابرو هایش از درد در هم رفته بود . صدای ایکس برایش نامفهوم شده بود .
ایکس با سرعت و بدون ارس رانندگی می کرد . ترس از دست دادن ریاضی بیشتر از تصادف برایش بود .
به مقصد رسیدند ولی نه آن مقصد همیشگی ...
ایکس به سختی ریاضی را از ماشین بیرون آورد و به داخل خانه ای که متروکه به نظر می رسید کشاند ، تنها جای امن همان جا بود . زمین سفت و چوبی و فرش نداشت انگار سال هاست کسی به این خانه نیامده ، ایکس ریاضی را روی زمین خواباند و به ماشین برگشت تا وسایل پزشکی اش را بیاورد . وقتی برگشت چند تا باند و یک ضد عفونی کننده زخم و چند وسایل استریل پزشکی همراهش بود.
ایکس با لکنت گفت :« ب...باید گلوله رو ... از بدنت در بیارم ... »
ریاضی با سر تکان دادنی مختصر تایید کرد . ایکس کنار ریاضی نشست ، ابتدا با قیچی قسمتی از پارچه لباس ریاضی را برید تا راحت بتواند زخم را ببیند یک باند باز نشده را به ریاضی داد تا در دهانش بگذارد .
سپس چاقو جراحی را آرام روی زخم اش کشید تا برای برداشتن گلوله جا باز کند ریاضی چشمانش را در هم کشید و دندان هایش را بر هم فشرد اما ایکس ادامه داد با ابزاری دیگر را آرام وارد بدن ریاضی کرد تا گلوله را بر دارد ریاضی داد خفه ای کشید ولی ایکس ادامه داد و گلوله را بیرون کشید در آخرین لحظه فریاد بلند ریاضی نه گوش های ایکس بلکه قلبش را به در آورد ، ایکس نفس عمیقی کشید انگار که از بند رها شده باشد بعد با سرم زخمش را شست و شو داد و در آخر آن را باند پیچی کرد ایکس آن شب تا صبح نخوابید و نگذاست که ریاضی تب کند .این همان چیزی بود که ریاضی را مجبور به اعتماد کردن به او کرده بود . تنها چیزی که اعتماد ریاضی را جذب کرده بود یا بهتر است بگوییم تنها کس ، که حاضر بود همچنین فداکاری برای او بکند . ایکس ارزش اش را داشت ...
ارزش زندگی را خوب میدانست .
هدایت شده از وروجک سیاسی 🇮🇷🇵🇸
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حمله به امارات و .....🤣🤣🤣
@vorojaksiyasi
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
کلا دو نوع موتور در این دنیا میتونه منو راضی کنه اونم قیمت ش بالاس🤡😂
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها دلیلم واسه گرفتن گواهینامه رانندگی ✨✨✨