eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
65 دنبال‌کننده
237 عکس
602 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هینا چان لینک چیشد ؟
https://eitaa.com/satsojen/6090 چشم به خودم مسلسل میبندم..... چیز میشم..... اره... اره میشم😂 بهبههههههههههههه پارت جدیددددددددد😻😻😻😻😻 https://eitaa.com/joinchat/4258137798C74b5580b3a اینا👆🏻 ~~~~~~ آفرین . اره . ممنونم .
منم دیگه برم بخوابم اگه قبل خواب پارتو نوشتم میفرستم نشد فردا . شب بخیر
مردی که نزدیک وینسنت می شد لباسی ساده داشت شلواری مشکی و پیراهنی سفید رنگ با سر آستین هایی ساده ، هیکلی بزرگ و نیرومند داشت و قدی بلند که گردن وینسنت را برای دیدن کج می کرد .مرد که روبروی وینسنت که روی زمین چهار زانو نشسته بود ایستاده بود، در حالی که دستانش کنار بدنش قرار داشت گفت :«از اون چیزی که فکر می کردم بد تره . » مرد روی دو زانویش خم شد و نگاهی دقیق‌تر به زخم های وینسنت انداخت . وینسنت با نزدیکتر شدن او ناخودآگاه کلمه ای بر زبانش جاری شد:«فرمانده ؟» مرد نگاهی کوتاه به چهره وینسنت کرد و بعد دوباره به زخم هایش نگریست و گفت :« چیه ؟» فرمانده دستش را دراز کرد و آرام بانداژ وینسنت را باز کرد تا دقیق تر زخم هایش را ببیند ، وینسنت با نگاهی گیج گفت :«شما ... اینجا چیکار می کنید؟ ... آخخ...» فرمانده دستش را روی دنده های شکسته وینسنت کمی فشار داده بود ، وینسنت چهره در هم کشید و خط باریک خون از گوشه لبش جاری شد . فرمانده دستش را برداشت و گفت :« نباید با این وضع تمرین می کردی ، لعنتی شدت زحمات خیلی زیاده.» وینسنت که نفس های کوتاه و بریده بریده می کشید گفت :« خوبم قربان ...» _ نیستی . باید بانداژت رو عوض کنم . _ نه ... نمی‌خوام ... شمارو ... تو زحمت بندازم ... _ این یه دستوره سرباز . _ من ... آخ چشم ... وینسنت وقتی کلمه دستور را شنید سکوت کرد ، فرمانده به آرامی بانداژ را از روی بدن وینسنت باز کرد . خون روی بدنش را شست و بعد با باند های جدید دوباره زخم هایش را بست . بعد از اینکه وینسنت پیراهنش را روی بالا تن پوشیده از باندش کشید ، نفسی عمیق کشید و رو به فرمانده که کنارش نشسته بود گفت :« ممنونم .» فرمانده با آرامش به وینسنت گفت :« چرا با این وضع اومدی تمرین ؟» _ من خوبم قربان نیازی به نگرانی نیست. _ جوابمو بده . _ من ... خب راستش باید تمرین می‌کردم . وگرنه آماده نمی‌شدم . _ اگه به قیمت جونت تموم میشد چی ؟ _ اشکالی نداره حداقل در راه درستی جونم رو دادم . _ آهه هیچوقت درکت نکردم ، حالا چرا اینجا ؟ _ این جا خلوت تر از باقی جاهای قصره . معمولا هیچکس به اینجا سر نمیزنه . کسی حواسش به اینجا نیست . _ فقط این نیست مگه نه؟ _ اره ...راستش ... اینجا برام خاطرات زیادی داشته ... _ میدونم . بهتری ؟ _ بله البته به خاطر شما . _ نیازی به تشکر نیست . اون زخما ... چطور بوجود اومدن ؟ _ من ... داشتم حرف میزدم همین . _ متوجه ام . حالا ... اثری هم داشت ؟ _ اره ... خیلی زیاد . فرمانده ؟یه سوال ازتون دارم . _ بپرس . _ دلتون ... برای گذشته تنگ میشه ؟ _ گذشته آدما رو میسازه ، اکه بگم نه دروغ گفتم ولی من الآنم رو مدیون گذشته ام هستم ، اونا برام همچین آینده ای ساختن بهشون مدیونم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهرتون بخیر
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خیلی گوگولی بود گفتم حیفه نذارم