eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
68 دنبال‌کننده
308 عکس
758 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/7349 اوکی شب بخیر ~~~~~~~ شب بخیر
پادشاه میتونم از شما حمایتتون رو بطلبم؟ https://eitaa.com/Hain3royahaiinammken ~~~ بچه ها حمایت کنیددد
https://eitaa.com/satsojen/7360 وای من عاشق این اهنگه اممم ~~~~~~~ من هم همینطور به توان هزار
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه _اون بی عرضه ها حتی نتونستن تو این مدت ردشو بزنن. فردا صبح میرم پیش ساتسوجین. امیلی بعد حدود ی
همون لحظه سباستین: سباستین عرق کرده ، پریشون و نفس نفس زنان از خواب بیدار میشه تئودور که نشسته کنار سباستین خوابش برده . با چشمای قرمزش به تئودور خیره میشه و بعد از اینکه مطمئن میشه زنده است و آسیب ندیده آروم میشه ، لیوان روی میز که پر از آبه رو بر میداره و کمی ازش می خوره . آرومتر و با ارامش نفس می‌کشه . به خوابی که دید فکر می‌کنه ، تمام کسایی که براش مهم بود غرق در خون بودن و اون نمیتونست کاری کنه یکی جلوشو گرفته بود اون ... صبح روز بعد ، امیلی امیلی توی دفترش وقتی داره برگه های سهام رو بررسی میکنه با صدای در زدن ویکتور به خودش میاد. ویکتور بعد از اینکه امیلی گفت بیا تو وارد میشه و یه سری کاغذ جدید شامل عکس و مختصات و شماره روی میز امیلی می‌ذاره . امیلی با دیدن کاغذا میگه :« اینا چیه ؟» ویکتور گلوش رو صاف می‌کنه و میگه :« قربان اینا آخرین اطلاعاتی هستن که تیم پژوهش قبل از سلاخی شدن برامون فرستاده . » _ چی ؟ _ متاسفانه تیم پژوهش قبل از اینکه خودشون اطلاعات رو بهمون برسونن به طرز وحشتناکی سلاخی شدن دنبالش رو گرفتم ولی نتونستم ردی پیدا کنم. روش کشتن شون با تمام کسایی که میشناسم فرق داشت حتی کارلوس هم اونجوری آدم نمیکشه. _ خب حالا چی فهمیدین؟ _ فکر نمیکنم نیازی به رفتن پیش ساتسوجین باشه . _ همین ؟ _ نه در واقع با هک کردن سیستم ساتسوجین که خودش بهمون اجازه داد و بررسی رفت و آمد های سباستین متوجه شدیم الان کجاست . _ کجا ؟ _ مسکو ، روسیه . _ دیروز با یه پرواز مخفی اونجا رفته و آخرین توقف ش تو یه بار به اسم خلسه گمراهیه . _ فهمیدی چرا رفته اونجا؟ _ نه هنوز شرمنده . _ باشه ، مقدمات سفرم رو آماده کن . _ کجا می‌خوایم بریم ؟ _ میریم مسکو. _ بله قربان . همون لحظه سباستین سباستین با صدای ویکتور که صبحانه رو آماده کرده و داره میاد توی اتاق بیدار میشه ویکتور رو به سباستین میگه :« خواب چطور بود ؟» _ وحشتناک. ویکتور در جواب خنده ای می‌کنه و سینی رو روی میز می‌ذاره روبروی هر نفر یه لیوان می‌ذاره ، سباستین لیوان خودش رو بر میداره و کمی ازش میخوره تئودور هم که تازه بیدار شده همین کارو می‌کنه ویکتور روی مبل کناری سباستین میشینه و میگه :« بفرمایید چای تونو میل کنید تا پای سیب همسرم آماده میشه، توصیه میکنم از دست ندیدمش واقعا محشره .» سباستین چای توی گلوش میپره در حالی که سرفه می‌کنه میگه :« چی گفتی ؟» ویکتور پشت سر سباستین میزنه و با لبخند میگه :« اوه رفیق آروم باش نمی‌دونستم آنقدر پای سیب دوست داری .» _ تو زن داری ؟ _ پنج ساله . _ اوه بهت تبریک میگم، دیگه چی رو از دست دادم ؟ _ و یه دختر کوچولو ریزه میزه. ویکتور چشمک میزنه ، سباستین لبخندی میزنه و میگه :« اینو دیگه شوخی می‌کنی مگه نه ؟» همون لحظه در اتاق باز میشه و دختری سه ساله با موهای قهوه ای روشن و چشمای سبز رنگ وارد میشه در حالی که کلمه پاپا از دهنش نمی افته میاد و به پاهاش ویکتور میچسبه ، ویکتور دختر رو روی پاهاش میشونه و به روسی میگه :« به عمو سباستین سلام کن عزیزم . » دخترک با لحجه بچه گونه روسیش به سباستین سلام می‌کنه و سباستین هم جوابشو به روسی میده . ویکتور به سباستین میگه :« میخوای بغلش کنی ؟» _ نه فکر نکنم از یه مرد خشن خوشش بیاد. _ اوه پسر بیخیال یه بار امتحانش کن. ویکتور دخترک رو روی پاهای سباستین می‌ذاره دختر دستشو به سمت موهای سباستین دراز می‌کنه و اونا رو می‌کشه و می‌خنده سباستین نمیدونه چیکار کنه رو به ویکتور میگه :« چطور باید بگیرمش؟» _ اوه اصلا فکرشو نمی‌کردم آنقدر مبتدی باشی . بدش من . و خنده کنان بچه رو از روی پای سباستین بر میداره ، سباستین رو به ویکتور با لبخند میگه :« اسمش چیه ؟» _ اسمش رو لیلیا گذاشتیم، مارگاریتا اصرار داشت که حتما باید اسمش جدش رو روش بذاره برای ادای دین مون. _ که اینطور زیباست عین پدر و مادرش . ویکتور خندید و رو به لیلیا به روسی گفت :« برو به مادرت بگو زودتر پای رو آماده کنه .» لیلیا از روی پاهای پدرش پایین پرید و به سمت آشپزخانه دوید بعد ویکتور رو به سباستین گفت :« از سر و کله زدن باهاش خسته نمیشم از بس که شیرینه . » سباستین خیره به در گفت :« اره بچه شیرینیه.» _ خب میخوای در مورد کاناکو چیکار کنی ؟ _ دنبالش میگردم و احتمالا به قانون تحویلش بدم. _ می‌دونی که باید هر چی داری رو کنی مگه نه؟ _ اره میدونم. _ دستت خالی میشه به علاوه تو آدم قبلا نیستی. _ چاره دیگه ای ندارم. _ چرا کمک نمی‌گیری؟ _ نه حداقل از تو نه . _ چرا ؟ من خیلی پر کاربردم. _ نه ویکتور تو یه خانواده داری. _ ولی میتونم کمک کنم . _ نه ، ارزششو نداره جون اون بچه رو به خطر بندازی. اون بچه مهم تر از منه. _ اما اگه تو نبودی اونم الان نبود. _ نمیتونم بذارم . تا الآنم خیلیا در گیرن _ اما نمیتونی تنهایی پیش بری. _ باید برم ...
حرف سباستین با ورود زنی زیبا و خوش چهره با پوستی به سفیدی برف و چشمانی سبز رنگ و لباسی مشکی با طرف های قرمز رنگ که از شانه تا نوک پاهایش را پوشانده بود ، قطع شد . سباستین و تئودور به احترام زن از روی مبل برخاستند زن به روسی گفت :« لطفاً بنشینید. » و با اشاره ویکتور هر دو نشستند ویکتور رو به هر دو کرد و گفت :«با همسرم مارگاریتا آشناتون میکنم . » سباستین به روسی گفت :« خوش وقتم . » و تئودور هم همین کار را کرد . بعد مارگاریتا شیرینی پای را روی میز گذاشت و کنار ویکتور نشست . سباستین با اجازه از مارگاریتا برشی مثلثی از پای را برداشت و کمی از آن را خورد . بعد از چند دقیقه با شگفتی و بهت گفت :« فوق العاده ست .» مارگاریتا لبخندی زد و گفت :« نوش جونتون . ویکتور بهم گفت شما یکی از قدیمی ترین دوستاش هستید. خوشحال میشیم چند روزی رو مهمون ما باشید . » سباستین بعد از تمام کردن کیکش گفت :« شرمنده ام نمی‌تونیم بمونیم. باید بریم جایی. » _ اما لیلیا خیلی خوشحال میشه ، ولی اشکال نداره نمی‌خوام مجبورتون کنم. هر وقت بهمون نیاز داشتید در خدمتیم. _ از مهمون نوازیتون ممنونم خانم مارگاریتا. چند دقیقه بعد مارگاریتا بیرون رفت سینی خالی را هم با خود برد و حالا مکالمه اصلی سباستین و ویکتور در مورد اطلاعات شروع شد .
تبریک میگویم با موفقیت مرا احضار نمودی ~~~~~~~ هوراااا
https://eitaa.com/satsojen/7363 حیحیحی قشنگ شده لیلیا ی گوگولی حالم حال سباستین وقتی فهمید ویکتور زن و بچه دار- ~~~~~~~ عررررررررر 😭
راستی بین داستانای جاسپر و سباستین بنظرت اول کدومو شروع کنم؟ ~~~~~~~ جاسپر به نظرم قشنگ تره
https://eitaa.com/satsojen/7363 مکالمه در مورد اطلاعات با خودت لطفا شاید نتونم خوب بنویسمش من راجب امیلی مینویسم ~~~~~~~ باشه