♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه _اون بی عرضه ها حتی نتونستن تو این مدت ردشو بزنن. فردا صبح میرم پیش ساتسوجین. امیلی بعد حدود ی
همون لحظه سباستین:
سباستین عرق کرده ، پریشون و نفس نفس زنان از خواب بیدار میشه تئودور که نشسته کنار سباستین خوابش برده . با چشمای قرمزش به تئودور خیره میشه و بعد از اینکه مطمئن میشه زنده است و آسیب ندیده آروم میشه ، لیوان روی میز که پر از آبه رو بر میداره و کمی ازش می خوره . آرومتر و با ارامش نفس میکشه . به خوابی که دید فکر میکنه ، تمام کسایی که براش مهم بود غرق در خون بودن و اون نمیتونست کاری کنه یکی جلوشو گرفته بود اون ...
صبح روز بعد ، امیلی
امیلی توی دفترش وقتی داره برگه های سهام رو بررسی میکنه با صدای در زدن ویکتور به خودش میاد. ویکتور بعد از اینکه امیلی گفت بیا تو وارد میشه و یه سری کاغذ جدید شامل عکس و مختصات و شماره روی میز امیلی میذاره . امیلی با دیدن کاغذا میگه :« اینا چیه ؟»
ویکتور گلوش رو صاف میکنه و میگه :« قربان اینا آخرین اطلاعاتی هستن که تیم پژوهش قبل از سلاخی شدن برامون فرستاده . »
_ چی ؟
_ متاسفانه تیم پژوهش قبل از اینکه خودشون اطلاعات رو بهمون برسونن به طرز وحشتناکی سلاخی شدن دنبالش رو گرفتم ولی نتونستم ردی پیدا کنم. روش کشتن شون با تمام کسایی که میشناسم فرق داشت حتی کارلوس هم اونجوری آدم نمیکشه.
_ خب حالا چی فهمیدین؟
_ فکر نمیکنم نیازی به رفتن پیش ساتسوجین باشه .
_ همین ؟
_ نه در واقع با هک کردن سیستم ساتسوجین که خودش بهمون اجازه داد و بررسی رفت و آمد های سباستین متوجه شدیم الان کجاست .
_ کجا ؟
_ مسکو ، روسیه .
_ دیروز با یه پرواز مخفی اونجا رفته و آخرین توقف ش تو یه بار به اسم خلسه گمراهیه .
_ فهمیدی چرا رفته اونجا؟
_ نه هنوز شرمنده .
_ باشه ، مقدمات سفرم رو آماده کن .
_ کجا میخوایم بریم ؟
_ میریم مسکو.
_ بله قربان .
همون لحظه سباستین
سباستین با صدای ویکتور که صبحانه رو آماده کرده و داره میاد توی اتاق بیدار میشه ویکتور رو به سباستین میگه :« خواب چطور بود ؟»
_ وحشتناک.
ویکتور در جواب خنده ای میکنه و سینی رو روی میز میذاره روبروی هر نفر یه لیوان میذاره ، سباستین لیوان خودش رو بر میداره و کمی ازش میخوره تئودور هم که تازه بیدار شده همین کارو میکنه ویکتور روی مبل کناری سباستین میشینه و میگه :« بفرمایید چای تونو میل کنید تا پای سیب همسرم آماده میشه، توصیه میکنم از دست ندیدمش واقعا محشره .»
سباستین چای توی گلوش میپره در حالی که سرفه میکنه میگه :« چی گفتی ؟»
ویکتور پشت سر سباستین میزنه و با لبخند میگه :« اوه رفیق آروم باش نمیدونستم آنقدر پای سیب دوست داری .»
_ تو زن داری ؟
_ پنج ساله .
_ اوه بهت تبریک میگم، دیگه چی رو از دست دادم ؟
_ و یه دختر کوچولو ریزه میزه.
ویکتور چشمک میزنه ، سباستین لبخندی میزنه و میگه :« اینو دیگه شوخی میکنی مگه نه ؟»
همون لحظه در اتاق باز میشه و دختری سه ساله با موهای قهوه ای روشن و چشمای سبز رنگ وارد میشه در حالی که کلمه پاپا از دهنش نمی افته میاد و به پاهاش ویکتور میچسبه ، ویکتور دختر رو روی پاهاش میشونه و به روسی میگه :« به عمو سباستین سلام کن عزیزم . »
دخترک با لحجه بچه گونه روسیش به سباستین سلام میکنه و سباستین هم جوابشو به روسی میده .
ویکتور به سباستین میگه :« میخوای بغلش کنی ؟»
_ نه فکر نکنم از یه مرد خشن خوشش بیاد.
_ اوه پسر بیخیال یه بار امتحانش کن.
ویکتور دخترک رو روی پاهای سباستین میذاره دختر دستشو به سمت موهای سباستین دراز میکنه و اونا رو میکشه و میخنده سباستین نمیدونه چیکار کنه رو به ویکتور میگه :« چطور باید بگیرمش؟»
_ اوه اصلا فکرشو نمیکردم آنقدر مبتدی باشی . بدش من .
و خنده کنان بچه رو از روی پای سباستین بر میداره ، سباستین رو به ویکتور با لبخند میگه :« اسمش چیه ؟»
_ اسمش رو لیلیا گذاشتیم، مارگاریتا اصرار داشت که حتما باید اسمش جدش رو روش بذاره برای ادای دین مون.
_ که اینطور زیباست عین پدر و مادرش .
ویکتور خندید و رو به لیلیا به روسی گفت :« برو به مادرت بگو زودتر پای رو آماده کنه .»
لیلیا از روی پاهای پدرش پایین پرید و به سمت آشپزخانه دوید بعد ویکتور رو به سباستین گفت :« از سر و کله زدن باهاش خسته نمیشم از بس که شیرینه . »
سباستین خیره به در گفت :« اره بچه شیرینیه.»
_ خب میخوای در مورد کاناکو چیکار کنی ؟
_ دنبالش میگردم و احتمالا به قانون تحویلش بدم.
_ میدونی که باید هر چی داری رو کنی مگه نه؟
_ اره میدونم.
_ دستت خالی میشه به علاوه تو آدم قبلا نیستی.
_ چاره دیگه ای ندارم.
_ چرا کمک نمیگیری؟
_ نه حداقل از تو نه .
_ چرا ؟ من خیلی پر کاربردم.
_ نه ویکتور تو یه خانواده داری.
_ ولی میتونم کمک کنم .
_ نه ، ارزششو نداره جون اون بچه رو به خطر بندازی. اون بچه مهم تر از منه.
_ اما اگه تو نبودی اونم الان نبود.
_ نمیتونم بذارم . تا الآنم خیلیا در گیرن
_ اما نمیتونی تنهایی پیش بری.
_ باید برم ...
حرف سباستین با ورود زنی زیبا و خوش چهره با پوستی به سفیدی برف و چشمانی سبز رنگ و لباسی مشکی با طرف های قرمز رنگ که از شانه تا نوک پاهایش را پوشانده بود ، قطع شد . سباستین و تئودور به احترام زن از روی مبل برخاستند زن به روسی گفت :« لطفاً بنشینید. »
و با اشاره ویکتور هر دو نشستند ویکتور رو به هر دو کرد و گفت :«با همسرم مارگاریتا آشناتون میکنم . »
سباستین به روسی گفت :« خوش وقتم . »
و تئودور هم همین کار را کرد . بعد مارگاریتا شیرینی پای را روی میز گذاشت و کنار ویکتور نشست . سباستین با اجازه از مارگاریتا برشی مثلثی از پای را برداشت و کمی از آن را خورد .
بعد از چند دقیقه با شگفتی و بهت گفت :« فوق العاده ست .»
مارگاریتا لبخندی زد و گفت :« نوش جونتون . ویکتور بهم گفت شما یکی از قدیمی ترین دوستاش هستید. خوشحال میشیم چند روزی رو مهمون ما باشید . »
سباستین بعد از تمام کردن کیکش گفت :« شرمنده ام نمیتونیم بمونیم. باید بریم جایی. »
_ اما لیلیا خیلی خوشحال میشه ، ولی اشکال نداره نمیخوام مجبورتون کنم. هر وقت بهمون نیاز داشتید در خدمتیم.
_ از مهمون نوازیتون ممنونم خانم مارگاریتا.
چند دقیقه بعد مارگاریتا بیرون رفت سینی خالی را هم با خود برد و حالا مکالمه اصلی سباستین و ویکتور در مورد اطلاعات شروع شد .
https://eitaa.com/satsojen/7363
حیحیحی قشنگ شده
لیلیا ی گوگولی
حالم حال سباستین وقتی فهمید ویکتور زن و بچه دار-
#امیلی
~~~~~~~
عررررررررر 😭
راستی بین داستانای جاسپر و سباستین بنظرت اول کدومو شروع کنم؟
#امیلی
~~~~~~~
جاسپر به نظرم قشنگ تره
https://eitaa.com/satsojen/7363
مکالمه در مورد اطلاعات با خودت لطفا شاید نتونم خوب بنویسمش
من راجب امیلی مینویسم
#امیلی
~~~~~~~
باشه
https://eitaa.com/satsojen/7370
بد نیستم، شما چطورید؟
~~~~~~~
منم همینطور
چه خبر ؟
https://eitaa.com/satsojen/7371
هیچی، تقریبا این تابستونم مثل بقیه الکی رفت ولی اونقدرام بد نبود، میخوام برم ریواچ کنم چندتا چیزو ولی نه تا اخرشو میبینم و نه اونقدر شوقشو دارم و سر یه ماجرایی هم میحوام بنویسم ولی نمیتونم، حس میکنم کلمههام نمیان یا اون ایدهه بده یا دارم زیاد و الکی میگم
~~~~~~~
اصلا این تابستون یه جور دیگه طلسم بود
منم چند تا دانلود کردم ببینم
ببین برای من نوشتن اینطوری نیست که روتین بنویسم گاهی طول میکشه یه ایده کامل بشه
https://eitaa.com/satsojen/7363
"امیلی"
بعد چند ساعت امیلی تو راه فرودگاهه.ویکتور کنارش تو ماشین نشسته و انگار فکرش مشغول چیزیه.
_به چی فکر میکنی؟
_چیز خاصی نیست...فقط...میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
_هوم؟
_چرا نمیخواید کسی همراهمون بیاد؟بادیگارد ها..
_چون لازم نمیدونم.
از قیافه ویکتور معلومه راضی نشده ولی سر تکون میده و ساکت میشه.نیم ساعت بعد میرسن.ترجیح داده بود با هواپیمای عمومی و عادی بره.کمی بعد از سوار شدن،یه پسر بچه از صندلی جلوییش بهش خیره میشه و امیلی در جواب لبخند ترسناکی تحویل میده
#امیلی
~~~~~~~
ویکتور بعد از گذاشتن چمدون امیلی توی قسمت بار بر میگرده و کنارش میشینه پرواز شروع میشه طبق گفته خلبان دو ساعت دیگر به مسکو میرسند.
آن سوی نقشه ، سباستین
سباستین حالا با حالت رسمی روی مبل نشسته و منتظر اطلاعاتی ست که ویکتور قرار بدهد .
ویکتور بعد از یک تماس طولانی گوشی اش را زمین می گذارد و می گوید :« خب چیز زیادی برای گفتن نیست آخه جدیدا خیلی کم پیدا شده چند روزه حساب های بانکیش هم تراکنش نداشته . همسایه هاش میگن همش توی خونه ست و به ندرت بیرون میره اما هفته پیش از خونه ش خارج میشه و به سمت به کافه رستوران توی شرق شهر میره یه منطقه متروکه که کمتر کسی میاد ، یه معامله کوتاه و بعد هم غیب میشه بعد از دو روز آشفته بر میگرده خونه عصبانی و خشمگین همسایه ها میگن درو خیلی محکم کوبید.»
سباستین گفت :« نفهمیدی با کی حرف زده یا اون دو روز کجا بوده ؟»
_ نه خیلی مخفیانه کار میکنه .
_ باشه ممنون .چیز دیگه ای هست ؟
_ خب خونه رو بررسی کردیم ، هیچی نیست رسماً حتی آشپزخونه ش هم خالیه انگار خودش هم زیاد سر نمیزنه .
_ کمد هارو گشتی ؟
_ چیزی جز یه قاب عکس و یه عکس کوچیک پیدا نکردیم .
_ عکس کی ؟
_ قاب عکس پدر و مادرش و عکس تو .
_ خیلی خب . ممنونم ویکتور کمک زیادی بود .
_ کی حرکت میکنی ؟
_ الان .
_ پس برای نهار نمیمونی ؟
_ شرمنده دوست داشتم بمونم .
_ باش بهت چند تا لباس جدید میدم .
_ ممنونم .
ویکتور رفت و بعد از او مردی چند دست لباس را برای آن دو آورد .
سباستین به کمک تئودور لباس های جدید و پالتوی ضخیمش را تن میکند و با عصا از اتاق خارج می شود از ویکتور تشکر می کند و دسته ای پول روی میز می گذارد ، قبل از رفتن ویکتور جلویش را می گیرد و می گوید :« هی لازم نبود . »
_ نه شیرینی ازدواج تونه.امیدوارم براتون دردسر نشده باشم .
_ نیستی .
_ خداحافظ.
_ میبینمت .