https://eitaa.com/satsojen/7363
حیحیحی قشنگ شده
لیلیا ی گوگولی
حالم حال سباستین وقتی فهمید ویکتور زن و بچه دار-
#امیلی
~~~~~~~
عررررررررر 😭
راستی بین داستانای جاسپر و سباستین بنظرت اول کدومو شروع کنم؟
#امیلی
~~~~~~~
جاسپر به نظرم قشنگ تره
https://eitaa.com/satsojen/7363
مکالمه در مورد اطلاعات با خودت لطفا شاید نتونم خوب بنویسمش
من راجب امیلی مینویسم
#امیلی
~~~~~~~
باشه
https://eitaa.com/satsojen/7370
بد نیستم، شما چطورید؟
~~~~~~~
منم همینطور
چه خبر ؟
https://eitaa.com/satsojen/7371
هیچی، تقریبا این تابستونم مثل بقیه الکی رفت ولی اونقدرام بد نبود، میخوام برم ریواچ کنم چندتا چیزو ولی نه تا اخرشو میبینم و نه اونقدر شوقشو دارم و سر یه ماجرایی هم میحوام بنویسم ولی نمیتونم، حس میکنم کلمههام نمیان یا اون ایدهه بده یا دارم زیاد و الکی میگم
~~~~~~~
اصلا این تابستون یه جور دیگه طلسم بود
منم چند تا دانلود کردم ببینم
ببین برای من نوشتن اینطوری نیست که روتین بنویسم گاهی طول میکشه یه ایده کامل بشه
https://eitaa.com/satsojen/7363
"امیلی"
بعد چند ساعت امیلی تو راه فرودگاهه.ویکتور کنارش تو ماشین نشسته و انگار فکرش مشغول چیزیه.
_به چی فکر میکنی؟
_چیز خاصی نیست...فقط...میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
_هوم؟
_چرا نمیخواید کسی همراهمون بیاد؟بادیگارد ها..
_چون لازم نمیدونم.
از قیافه ویکتور معلومه راضی نشده ولی سر تکون میده و ساکت میشه.نیم ساعت بعد میرسن.ترجیح داده بود با هواپیمای عمومی و عادی بره.کمی بعد از سوار شدن،یه پسر بچه از صندلی جلوییش بهش خیره میشه و امیلی در جواب لبخند ترسناکی تحویل میده
#امیلی
~~~~~~~
ویکتور بعد از گذاشتن چمدون امیلی توی قسمت بار بر میگرده و کنارش میشینه پرواز شروع میشه طبق گفته خلبان دو ساعت دیگر به مسکو میرسند.
آن سوی نقشه ، سباستین
سباستین حالا با حالت رسمی روی مبل نشسته و منتظر اطلاعاتی ست که ویکتور قرار بدهد .
ویکتور بعد از یک تماس طولانی گوشی اش را زمین می گذارد و می گوید :« خب چیز زیادی برای گفتن نیست آخه جدیدا خیلی کم پیدا شده چند روزه حساب های بانکیش هم تراکنش نداشته . همسایه هاش میگن همش توی خونه ست و به ندرت بیرون میره اما هفته پیش از خونه ش خارج میشه و به سمت به کافه رستوران توی شرق شهر میره یه منطقه متروکه که کمتر کسی میاد ، یه معامله کوتاه و بعد هم غیب میشه بعد از دو روز آشفته بر میگرده خونه عصبانی و خشمگین همسایه ها میگن درو خیلی محکم کوبید.»
سباستین گفت :« نفهمیدی با کی حرف زده یا اون دو روز کجا بوده ؟»
_ نه خیلی مخفیانه کار میکنه .
_ باشه ممنون .چیز دیگه ای هست ؟
_ خب خونه رو بررسی کردیم ، هیچی نیست رسماً حتی آشپزخونه ش هم خالیه انگار خودش هم زیاد سر نمیزنه .
_ کمد هارو گشتی ؟
_ چیزی جز یه قاب عکس و یه عکس کوچیک پیدا نکردیم .
_ عکس کی ؟
_ قاب عکس پدر و مادرش و عکس تو .
_ خیلی خب . ممنونم ویکتور کمک زیادی بود .
_ کی حرکت میکنی ؟
_ الان .
_ پس برای نهار نمیمونی ؟
_ شرمنده دوست داشتم بمونم .
_ باش بهت چند تا لباس جدید میدم .
_ ممنونم .
ویکتور رفت و بعد از او مردی چند دست لباس را برای آن دو آورد .
سباستین به کمک تئودور لباس های جدید و پالتوی ضخیمش را تن میکند و با عصا از اتاق خارج می شود از ویکتور تشکر می کند و دسته ای پول روی میز می گذارد ، قبل از رفتن ویکتور جلویش را می گیرد و می گوید :« هی لازم نبود . »
_ نه شیرینی ازدواج تونه.امیدوارم براتون دردسر نشده باشم .
_ نیستی .
_ خداحافظ.
_ میبینمت .
https://eitaa.com/satsojen/7372
بعد من وسط یه سریال بودن که شوقش پرید، نمیدونم حتمالا تا شنبه برم بشینم یچیزی ببینم، اره بهش فکر کردم
~~~~~~~
هوم منم همینطور
به نظرم قراره عالی بشه
https://eitaa.com/satsojen/7373
تئودورم با سباستین میره؟
#امیلی
~~~~~~~
آره
https://eitaa.com/satsojen/7374
امیدوارم، حالا ببینم چه میکنم، حس هیچکاری نکردنم دارم
~~~~~~~
منم منم
اصلا حسش نی کلی کار دارم در عین حال وقت نمیکنم هیچ غلطی کنم