هدایت شده از 🍲نودلِسبزیجات𓂃
https://eitaa.com/satsojen/7479
آدما فرق دارن علایق فرق داره و اون آدم درجه یک زندگی باید متوجه این موضوع بشه اگر هم قانع نشد تو تلاش خودت رو کردی
اگر بخوای دائم از علایق و خواسته هات دست بکشی زندگیت پیش نمیره
اینکه به حرف اون آدم گوش ندی اذیتت میکنه ممکنه عذاب وجدان بگیری و اون آدم از دستت ناراحت بشه، اما نمیشه زندگیت رو بر اساس خواسته دیگران بسازی چون بقیه زود نظرشون تغییر میکنه و تو میمونی با زندگی ای که طبق سلایق خودت نیست و حالا بقیه یه نظر جدید دادن و مجبوری دوباره تغییر بدی و
~~~~~~~
ممنونم خیلی کمک کرد❤️
داشتم رسما دیوونه میشدم😔
نظرات دیگران رو به عنوان ایده در نظر بگیر از راهنمایی هاشون استفاده کن و حتی مشورت هم کن اما علایق خودت رو اولویت بزار
~~~~~~~
ممنونم ❤️✨
https://eitaa.com/satsojen/7471
اگه طرف مهم نباشه که خب حرفشم مهم نیس بره گمشه
اگه طرف مهم باشه امم سعی میکنم راضیش کنم و براش دلیل بیارم... اگه بعد کلی تلاش بازم راضی نشد گریه میکنم
البته احتمالا نه جلوی اون...شایدم اره... نمیدونم بستگی داره کی باشه و چی بگه.
#امیلی
~~~~~~~
اینجور مواقع آدم خیلی گیج میشه از جمله خودم
هدایت شده از آزمایشگاهناحیهی۴۵~
صدایانفجار از پشتصحنه*
بومبوم! به دومین تقدیمی آزمایشگاهناحیه۴۵ خوش اومدین!💣⚡️
جدیدا همهجا خیلی ساکت بوده... حالا شاید بپرسید "چرا؟".
چون چندتا اسم جدید هم وارد لیست مظنونین شده!
آدمهایی با هویتهای نامشخص، سابقههای مشکوک و جرمهایی که ترجیح میدم دربارهشون زیاد سؤال نکنید. 🕵🏻🩸
یکی ممکنه متهم به سرقت اطلاعات باشه، یکی جعل هویت، یکی جاسوسی... و یکی هم شاید اونقدر مشکوک باشه که هنوز هیچ جرمی براش پیدا نشده.❗️
حالا اگه شماهم دوست دارید جزو این مجرم ها باشید و بدونید که اگه توی یه دنیای جنایی زندگی میکردید، چه داستانی پشت سرتون بود این پیام رو فور کنید داخل چنلهاتون و لینک چنل/آیدیتون رو بندازید داخل صندوق پستی.
یادتون نره که حتما داخل آزمایشگاه عضو باشید وگرنه تقدیمی بهتون تعلق نمیگیره!*
https://eitaa.com/satsojen/7485
اوهوم
#امیلی
~~~
کاش یه راه ساده تر بود
https://eitaa.com/satsojen/7402
"امیلی"
_مسافرین محترم،ما هم اکنون در آسمان پایتخت روسیه،مسکو هستیم.تا دقایقی دیگر به مقصد میرسیم،پیشاپیش اقامت خوشی را برایتان آرزومندیم.
ویکتور که حدودا ده دقیقه ای میشد که داشت چرت میزد با صدای خلبان توی بلندگو بیدار میشه.
_جایی برای اقامت مد نظرتونه؟
_نه.
_پس کجا قراره بمونیم؟
_اون همه هتل.میریم یکی از همونا.
ویکتور بعد مکث کوتاهی میپرسه
_خطرناک نیست؟
_البته که هست.ترسیدی؟
_نه.نگران شما بودم
_نباش
_چشم
چند دقیقه بعد هواپیما با فرود نرمی به زمین میشینه.
#امیلی
~~~~~~~
امیلی بعد از برداشتن چمدون از قسمت تحویل بار سوار یه تاکسی میشه و به راننده تاکسی میگه که ببرتشون به هتل و بعد هم رستوران .
نیم ساعت بعد با وجود ترافیک به هتل میرسن بعد از اینکه چمدون هاشونو داخلی اتاق رزرو شده گذاشتن به سمت رستوران راه میفتن ، توی راه راننده سعی میکنه از جاذبه های گردشگری مسکو براشون بگه که صحبت هایش را رسیدن به رستوران قطع میشه . با لحجه غلیظش میگه :«رسیدیم، امر دیگه ای دارید؟»و امیلی با سر تکون دادن به نشانه منفی از ماشین پیاده میشه ویکتور مثل یه قاصدک ، بی صدا حرکت میکنه و پست سر امیلی وارد رستوران میشه . امیلی میزی رو انتخاب میکنه که کنار پنجره گوشه رستوران قرار داره و همون جا میشینه ، چند دقیقی پیش خدمت منو رو براشون میاره و دفترچه شو آماده نوشتن میکنه بعد از اینکه امیلی سفارش میده پیش خدمت میره سراغ بقیه مشتری ها. امیلی وقتی غذا شوند در حال آماده شدن نگاهی به اطراف میندازه و علاوه بر بررسی آدما فضای اطراف رو هم بررسی میکنه .
جای زیباییه حداقل روی دکوراسیون رستوران خیلی کار شده . امیلی نگاهش رو به سمت ویکتور میگیره که سرش پایینه و دست به سینه نشسته امیلی لبخند کوچیکی میزنه و میگه :« چیزی شده ؟»
ویکتور که انگار از دریای افکارش بیرون کشیده شده باشه سرشو بالا میکنه و میگه :« نه ... نه قربان .»
_ خوبه بهتره طبیعی رفتار کنی ، دوست ندارم مافیای روس بهمون شک کنن همینجوریشم رابطه خوبی باهاشون ندارم . حواست باشه خطایی ازت سر نزنه .
_ متوجه شدم قربان .
همان لحظه سباستین
سباستین پشت تئودور سوار موتوری که ویکتور رومانوف بهشون داد نشسته و یه جورایی از بادی که به صورتش میخوره خوشش نمیاد ، با بد خلقی رو به تئودور میکنه و میگه :« مطمئنی جای درستی میریم ؟درسته رومانوف ها خیلی اصیل هستن ولی نمیتونه از دست مافیای روس نجاتمون بده . »
تئودور پوزخندی میزنه و میگه :« چیه نکنه میترسه ازشون ؟»
_ نه اون خود مافیای روسه و باید بگم قوانین خودشونو دارن.
تئودور لحظه ای خشکش میزنه و بعد میخنده و میگه :« نه نه قربان داریم به یه رستوران شیک با غذاهای خوشمزه میریم که حداقل یه دلی از عزا در بیاریم. »
سباستین ابروهاشو در هم میبره و میگه :« امیدوارم عزای خودمونو اونجا نگیرن.»
_ آنقدر نگران نباشید ، رسیدیم .
_ خوبه .
سباستین وارد رستوران میشه و با دیدن زیبای داخل از بد عنقی در میاد و همینطور که سعی میکنه رضایت ش رو پنهون کنه میگه :« سلیقه بدی نداری. »
تئودور خنده ای زیر زیرکانه می زند و روی صندلی میزی که وسط سالن قرار دارد می نشیند . سباستین هم بعد از در آوردن کت پشمی بزرگش و مرتب کردن کت و شلوار رسمی اش روی صندلی می نشیند . سباستین همانطور که منو را بررسی می کنه پنهانی اطراف را بررسی میکند و بعد از اینکه سفارشش را اعلام کرد و پیش خدمت رفت منو را روی میز می گذارد و رو به تئودور می گوید :« لازم بود آنقدر تو چشم باشیم ؟»
_ قربان اتفاقی نمیفته تضمین میکنم .
_ که اتفاقی نمیفته، اره ؟
_ بله من مطمئنم.
_ پس بهتره یه نگاهی به میز ساعت ده بندازی .
_ چی ؟
تئودور سرش را بر می گرداند و به محض دیدن امیلی آرام بر می گردد و می گوید :« چطور ممکنه ، رسما احتمالش صفره که کسی غیر از من اینجا رو بشناسه . »
_ الان احتمالش صد شد . باید باهاشون حرف بزنیم متوجه هستی دیگه ؟
_ منظورتون چیه ؟
_ بعد از نهار باید بریم و یه گپی با انگلیسی های تازه وارد مون داشته باشیم ولی بدون دخالت اسلحه تا سر تو رو به باد ندیم .
میخواسم بگم مطمئنم قرار نیس با مرگ ویکتور حتی یه ذره ناراحت شم
یهو قیافمو یادم افتاد وقتی کارلوس چاقو رو کرد تو شکمش(حرفمو پس میگیر-)
#امیلی
~~~~~~~
خب خب خب مثل اینکه یکم قراره با مافیای روس درگیر شیم
«_خطرناک نیست؟
_البته که هست.ترسیدی؟
_نه.نگران شما بودم»
اره جون عمت اصلا از قیافت شجاع بودن و صدالبته وفادار بودن میباره🤡
#امیلی
~~~~~~~
صگ در صگ 🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡