eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
325 عکس
830 ویدیو
4 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح تون بخیر
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرفتمش / متوجه شدم بله واقعا ؟ می‌توانیم صحبت کنیم؟ شما چه کسی هستید؟ یک لحظه صبر کن چی گفتی؟ متاسفم ممنونم (عبارات سمت چپ غیر رسمی و عبارات سمت راست رسمی هستند ، پس میتونید عبارت های سمت چپ رو در مواجه با افراد صمیمی به کار ببرید و برای عبارت های سمت راست بلعکس هست.)
809.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انواع توت در زبان روسی توت فرنگی تمشک بلوبری گیلاس گیلاس شیرین هندوانه انگور مویز لینگون بری کرنبری (کارایی زیادی نداره ولی خب جالب بود گفتم ببینید.) (تازه بعضیاشم اصلا توت نیست )
هدایت شده از کاستِرا
_واقعا ازت انتظار نداشتم، واقعا که میگم میدونی یعنی چی دیگه؟ +یعنی توقع داشتی ماست باشم؟ _نه، توقع داشتم منطقی باشی، مثل همیشه‌ت +آهان پس منطقی بودن یعنی ماست بودن. ممنون معینشو نمی‌دونستم لیندا جوری سرش را برگرداند که هرکس آن صحنه را میدید اطمینان می‌یافت گردنش مشکل پیدا می‌کند:«تو هیچوقت تیکه نمی‌نداختی» کارلوس پوزخندی زد:«اتفاقا همیشه اینکارو می‌کردم و تو به دیدِ شوخی می‌دیدی، الان چون عصبانی ای داری بد برداشت میکنی» لیندا با حرص گفت:«چرا نباید عصبانی باشم وقتی مث روانیا رفتار کردی؟ الان باید تشویقت کنم بگم آفرین برو هرکی که ناراحتت کرد رو جر بده؟ اصلا میخوای راجب روش های مختلف جر دادن کتاب بنویسی؟ مطمئنم خیلی مشهور میشی» کارلوس آشکارا خنده اش گرفته بود اما سعی کرد خودش را جدی نشان دهد:«من فقط می‌خواستم از پسرم دفاع کنم» لیندا چشمانش را در حدقه گرداند: «کاری که تو کردی اسمش دفاع نبود، رسماً حمله بود» کارلوس حق به جانب سرش را تکان داد:«حتی اگه حمله هم باشه، ضدحمله محسوب میشه» اخم های لیندا در هم گره خورد و گام هایش را بلند تر کرد: «از کِی تا حالا کارشناس حمله و دفاع و ضد حمله شدی؟ نکنه مربی فوتبال بودی خبر نداشتم؟ چیه نگاه می‌کنی؟» کارلوس که دید ادامه ی گفتگو هیچ فایده ای ندارد گفت:«حالا اونقدرا هم اتفاق خاصی نیفتاده بیخیال» لیندا سعی کرد نفس عمیقی بکشد، اما فایده نداشت، حتی اگر تمام اکسیژن دنیا را هم در آن لحظه می‌بلعید باز هم آرام نمی‌شد:«میشه بگی دقیقا باید چه اتفاقی بیوفته که از نظر تو اتفاق خاص محسوب بشه؟ زمین به آسمون بیاد یا آسمون به زمین بره؟ اتفاق خاص؟ خودت میدونی چی میگی؟» و بعد نگذاشت کارلوس حرف بزند و ادامه داد:«شانس اوردیم آقای مدیر آدم باشرفی بود و رضایت داد وگرنه الان جنابعالی بجای اینجا گوشه ی بازداشتگاه نشسته بودی» ایندفعه کارلوس گام هایش را تندتر کرد:«ای کاش اینو نمی‌گفتی، دیگه حالم از کلمه ی شرف هم بهم میخوره» لیندا هرچقدر هم تند می‌رفت به قدم های بلند کارلوس نمی‌‌رسید. به نفس نفس افتاده بود:«من نمی‌دونم.. مشکل تو چیه؟ اون که.. گفت اشتباه کرده» کارلوس ایستاد:«ولی من اینو تو چشماش نمی‌دیدم. فقط واسه ی رفع تکلیف گفت» لیندا کوتاه آمد، ولی نه بخاطر اینکه نظر کارلوس را بپذیرد:«باشه لطفاً بیا الان دیگه بحثی نکنیم فقط بریم خونه، من به راف نگفتم دارم میرم کجا، اینقد هول شده بودم فقط سریع آماده شدم زدم بیرون» حال که حرف راف پیش آمده بود، هر دو تمام پیشامد هایشان‌ را کنار گذاشتند و دیگر بحثی نکردند. کارلوس با لبخندی دلگرم‌ کننده گفت:«نگران نباش مطمئنم مثل هرشب این موقع تو اتاقش خوابه» لیندا هم در پاسخ به کارلوس لبخندی زد و امیدوار بود همینگونه باشد