نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه مکالمه بین تانجیرو و گیو سان :
تانجیرو : خیلی عذرمیخوام ، تومیوکا سان. سلام ،ببخشید که مزاحمتون شدم گیو سان منم .شما اون جا هستید؟بسیار خب دارم میام تو .
گیو سان : داره میاد تو ؟نه، حتماً گفته که دارم میروم.حتما اشتباه شنیدم.
تانجیرو :گیو سان .
#آموزشزبانژاپنی
511.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5 روش ملایم برای گفتن «نه» به زبان روسی
متاسفانه، من نمیتوانم.
متاسفم، نه.در مورد رازا
دفعهی دیگر، باشه؟
امروز نه، باشه؟
بگذار در موردش فکر کنم
#آموزشزبانروسی
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
در تلاش برای صدتایی شدن اقیانوسِ آلفرد تا مهر.
یک پست موردعلاقهتون رو از اینجا فور کنید، سه تا پست از چنلتون که دوست دارم رو فور میکنم و تو چند کلمه توصیف میکنم چنلتون رو.
برای تگ ها.
هدایت شده از کاستِرا
اندازه ی هر قفس بستگی به ساعتِ رویش داشت.
ساعتی پا تند کرده بود و ثانیه هایش را میدوید و میله های آن گلوگاه پرنده ی درونش را سفت چسبیده بودند. پرنده مینالید و همه گمان میکردند آواز میخواند.
ساعت دیگری خسته بود. ثانیه هایش چاق بودند، یکی در میان جلو میرفتند. میله های قفس نفس نفس میزدند.
پرنده ی درون آن به خواب رفته بود؛ گاه گاهی چشمانش را باز میکرد، اما پلک هایش زیر وزن سنگینیِ زمان زیاد دوام نمیآوردند و طولی نمیکشید که دوباره به خواب میرفت.
یکی از ساعت ها کار نمیکرد. گویی ثانیه هایش مرده بودند. میله های قفس مثل میت سرد بودند. پرنده ی آن، نه مینالید، نه میخوابید. سال ها منتظر بود، منتظرِ گذشتنِ ثانیه ی اول.
سال هایی از پسِ آن سال ها گذشتند، قفس های دیگر چاق میشدند، لاغر میشدند، تنگ میشدند، اما او دیگر قفسی نداشت.
قفسِ او در پیچ و خمِ زمان همچون جسدی در اعماق خاک، تجریه شده بود.
و او هنوز زندانی بود؛ در ثانیه ی اول.
#ava