هدایت شده از سکوتنوشته_
نوار کاست را برداشتم و داخل دستگاه گذاشتم دستگاه را روشن کردم. صدایی خواند:
«با صدای بیصدا، مثل یه کوه بلند، مثل یه خواب کوتاه، یه مرد بود، یه مرد!"
همزمان با صدای موسیقی، دفترچهام را باز کردم و شروع به نوشتن کردم:
"قوی بود، مثل جریان رودخانه. آهسته و پیوسته اما با استمرار و اراده. لبخند میزد، انگار که هیچ غمی در دنیا وجود ندارد. هرجا گربهای میدید، خم میشد و نوازشش میکرد.
به اینجا رسیدم که موسیقی بعدی پخش شد:
"مثل یه پروانه ببین، اسیر مشت بستهام، از این همه پرسه زدن، کوچه به کوچه خستهام!"
به متنم ادامه دادم اما زود تمامش کردم:
"مهربانی او را در بر گرفته بود. با همه خوش برخورد بود. اما وقتی مرد، گربههای بیشتری نسبت به آدمها به مزارش آمده بودند. انگار آنها قدر مهربانی را بیشتر از آدمها فهمیده بودند!"
_سکوت
هدایت شده از ذهن اشفته من (๑•﹏•)
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا بعضی وقتا نیازه اصلا
#آکیرا
هدایت شده از شماره "۱"
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اینا بذارم نگاه میکنید؟ نه زحمت ندم دانلود کنم خودم ببین_
هدایت شده از خونـه درختے
جمعه 10 جولای 2026
19 تیر 1405 12:23
روز سوم
روی شروع خیلی حساس شدم. دارم حتی به درجه وسواس می رسم. هی یه درخت انتخاب میکنم، بعد از چند دقیقه فک میکنم به اندازه کافی خوب نیست و میرم یکی دیگه انتخاب میکنم. این سومین انتخابمه. همین درختی که الان بهش تکیه دادم. در واقع دو تا درختن که فاصله خیلی زیادی از هم ندارن. نمیدونم چرا اما منو یاد خودم و تمپورا میندازن. احتمالا این آخرین انتخابم باشه. حداقل امیدوارم که اینطور باشه.
#دفترچه_خاطرات_Ar
هدایت شده از خونـه درختے
خورشید در آغوش گل ها
یاد گرفته بود نخندد. اگر میخندید آنها رشد میکردند. آرام آرام ریشه میدواندند. شکفته میشدند و بعد...بعد چه؟ کسی نمیدانست بعدش چه میشود. به همین دلیل بود که دکتر ناکازاکی به او گفته بود نخندد. برایش سخت بود. میدانم که سخت بود. تمام مدت با او بودم و با چشمان خودم دیدم که از نخندیدن رنج میکشد. همهاش میگفت این دیگر چه نسخهای ست که برایم پیچیدهاند؟! مگر میشود آدم نخندد؟
بله، میشود. اکنون سال هاست که دیگر نمیخندد. راستش دلم برایش تنگ شده. دلم برای صدای قهقههاش، برای نمایان شدن دندان های بزرگ جلوییاش، دلم برای چروک شدن گوشه چشمانش وقتی که میخندید تنگ شده. خندیدنش خاص بود. همین که میخندید قلبم میلرزید. مثل نسیم خنکی بود که بر مرغزار میوزید. دلت میخواست چشمانت را ببندی و تنها گوش دهی.
نگاهی به چهره استخوانیاش انداختم. از روزی که دیگر نخندید اینطور شد. چشمانش فرو رفتند، گونه هایش بیرون زدند. دیگر به روشنی قبل نبود. خاموش خاموش بود. مثل یک تکه سنگ. نگاه تو خالیاش را به سمتم چرخاند:
_ بازم اومدی.
چشم هایم تنگ شدند. صدایش...صدایش مرده بود:
_گفتم که هر روز میام.
نگاهش را دوباره به پنجره داد:
_ اون بیرون، هوا خوب به نظر میاد.
شانههایم را بالا انداختم:
_ بد نیست.
دستی به شکوفه قرمز رنگ روی گودی گردنش کشید:
_ فکر میکنی اینا خوشحالترن یا من؟
از حرفش جا خوردم. لبخند زد و خودش جواب را داد:
_ هیچکدوم.