هدایت شده از ذهن اشفته من (๑•﹏•)
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا بعضی وقتا نیازه اصلا
#آکیرا
هدایت شده از شماره "۱"
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اینا بذارم نگاه میکنید؟ نه زحمت ندم دانلود کنم خودم ببین_
هدایت شده از خونـه درختے
جمعه 10 جولای 2026
19 تیر 1405 12:23
روز سوم
روی شروع خیلی حساس شدم. دارم حتی به درجه وسواس می رسم. هی یه درخت انتخاب میکنم، بعد از چند دقیقه فک میکنم به اندازه کافی خوب نیست و میرم یکی دیگه انتخاب میکنم. این سومین انتخابمه. همین درختی که الان بهش تکیه دادم. در واقع دو تا درختن که فاصله خیلی زیادی از هم ندارن. نمیدونم چرا اما منو یاد خودم و تمپورا میندازن. احتمالا این آخرین انتخابم باشه. حداقل امیدوارم که اینطور باشه.
#دفترچه_خاطرات_Ar
هدایت شده از خونـه درختے
خورشید در آغوش گل ها
یاد گرفته بود نخندد. اگر میخندید آنها رشد میکردند. آرام آرام ریشه میدواندند. شکفته میشدند و بعد...بعد چه؟ کسی نمیدانست بعدش چه میشود. به همین دلیل بود که دکتر ناکازاکی به او گفته بود نخندد. برایش سخت بود. میدانم که سخت بود. تمام مدت با او بودم و با چشمان خودم دیدم که از نخندیدن رنج میکشد. همهاش میگفت این دیگر چه نسخهای ست که برایم پیچیدهاند؟! مگر میشود آدم نخندد؟
بله، میشود. اکنون سال هاست که دیگر نمیخندد. راستش دلم برایش تنگ شده. دلم برای صدای قهقههاش، برای نمایان شدن دندان های بزرگ جلوییاش، دلم برای چروک شدن گوشه چشمانش وقتی که میخندید تنگ شده. خندیدنش خاص بود. همین که میخندید قلبم میلرزید. مثل نسیم خنکی بود که بر مرغزار میوزید. دلت میخواست چشمانت را ببندی و تنها گوش دهی.
نگاهی به چهره استخوانیاش انداختم. از روزی که دیگر نخندید اینطور شد. چشمانش فرو رفتند، گونه هایش بیرون زدند. دیگر به روشنی قبل نبود. خاموش خاموش بود. مثل یک تکه سنگ. نگاه تو خالیاش را به سمتم چرخاند:
_ بازم اومدی.
چشم هایم تنگ شدند. صدایش...صدایش مرده بود:
_گفتم که هر روز میام.
نگاهش را دوباره به پنجره داد:
_ اون بیرون، هوا خوب به نظر میاد.
شانههایم را بالا انداختم:
_ بد نیست.
دستی به شکوفه قرمز رنگ روی گودی گردنش کشید:
_ فکر میکنی اینا خوشحالترن یا من؟
از حرفش جا خوردم. لبخند زد و خودش جواب را داد:
_ هیچکدوم.
هدایت شده از خونـه درختے
دوباره نگاهش را به سمتم چرخاند:
_ یادته قبلا هر روز، میرفتیم بالای کوه...؟
روی صندلی که کنار تخت بود نشستم. لبخند زدم:
_ معلومه.
_ پروانه اون روز رو یادته؟
خنده ریزی کردم:
_ مگه میشه یادم بره. قرار بود با هم بگیریمش.
خندید. وای. اشتباه کردم!
_ رفته بود بالای درخت.
عرق سرد از شقیقهام پایین آمد:
_ ببین...تو نباید...
_ با اینکه از من بزرگتر بودی ولی میترسیدی از درخت بالا بری...
نه! اگر میخندید، اگر میخندید...
_ من از درخت بالا رفتم تا پروانه رو بگیرم...
_ هی هاروکی لطفا...
_ ولی نتونستم.
چشمان گرد شده ام به برق نگاهش خیره شد. برقی که مدت ها بود در آن چشم ها ندیده بودم.
_از درخت افتادم پایین...
_ هاروکی!
_ و تو...
_ لطفا!
_ مثل بچه ها زدی زیر گریه!
خنده. آه...مثل کودکی بود که بعد از سال ها به آغوش مادرش برگشته. باز هم میخندید. بلندتر از گذشته، زیباتر از گذشته، روشن تر از گذشته. گل ها روییدند. با سرعت روییدند. انگار از خندههایش تغذیه میکردند.
_ هاروکی!
از شانه هایش گرفتم و تکانش دادم:
_ نخند! لعنتی تو نباید بخندی!!
گل ها به گوشش رسیده بودند. شاید آنها باعث شده بودند که صدایم را نشنود.
_ هاروکی!!
یا شاید هم میشنید اما...تسليم شده بود. درست است. خنده برای او از اکسیژن هم واجبتر بود.
_ هی توما...
چشمانش میدرخشیدند:
_ فکر میکنی زندگی بدون خنده برای من...با مرگ...فرقی داره...؟
خشکم زد. درست است. زندگی بدون خندیدن برایش...جهنم بود. خودم دیدم. چون تمام مدت کنارش بودم. دوباره به چشمانش خیره شدم. خوابیده بود. با لبخند زیبایی که سال ها از آن محروم بود. این آزادی او بود.
آه...چقدر زیبا بود. خورشید در آغوش گل ها بود.
#همینجوری