eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
77 دنبال‌کننده
371 عکس
873 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونـه درختے
هدایت شده از خونـه درختے
هدایت شده از خونـه درختے
خورشید در آغوش گل ها یاد گرفته بود نخندد. اگر می‌خندید آنها رشد می‌کردند. آرام آرام ریشه می‌دواندند. شکفته می‌شدند و بعد...بعد چه؟ کسی نمی‌دانست بعدش چه می‌شود. به همین دلیل بود که دکتر ناکازاکی به او گفته بود نخندد. برایش سخت بود. می‌دانم که سخت بود. تمام مدت با او بودم و با چشمان خودم دیدم که از نخندیدن رنج می‌کشد. همه‌اش می‌گفت این دیگر چه نسخه‌ای ست که برایم پیچیده‌اند؟! مگر می‌شود آدم نخندد؟ بله، می‌شود. اکنون سال هاست که دیگر نمی‌خندد. راستش دلم برایش تنگ شده. دلم برای صدای قهقهه‌اش، برای نمایان شدن دندان های بزرگ جلویی‌اش، دلم برای چروک شدن گوشه چشمانش وقتی که می‌خندید تنگ شده. خندیدنش خاص بود. همین که می‌خندید قلبم می‌لرزید. مثل نسیم خنکی بود که بر مرغزار می‌وزید. دلت می‌خواست چشمانت را ببندی و تنها گوش دهی. نگاهی به چهره استخوانی‌اش انداختم. از روزی که دیگر نخندید اینطور شد. چشمانش فرو رفتند، گونه هایش بیرون زدند. دیگر به روشنی قبل نبود. خاموش خاموش بود. مثل یک تکه سنگ. نگاه تو خالی‌اش را به سمتم چرخاند: _ بازم اومدی. چشم هایم تنگ شدند. صدایش...صدایش مرده بود: _گفتم که هر روز میام. نگاهش را دوباره به پنجره داد: _ اون بیرون، هوا خوب به نظر میاد. شانه‌هایم را بالا انداختم: _ بد نیست. دستی به شکوفه قرمز رنگ روی گودی گردنش کشید: _ فکر می‌کنی اینا خوشحال‌ترن یا من؟ از حرفش جا خوردم. لبخند زد و خودش جواب را داد: _ هیچکدوم.
هدایت شده از خونـه درختے
دوباره نگاهش را به سمتم چرخاند: _ یادته قبلا هر روز، می‌رفتیم بالای کوه...؟ روی صندلی که کنار تخت بود نشستم. لبخند زدم: _ معلومه. _ پروانه اون روز رو یادته؟ خنده ریزی کردم: _ مگه میشه یادم بره. قرار بود با هم بگیریمش. خندید. وای. اشتباه کردم! _ رفته بود بالای درخت. عرق سرد از شقیقه‌ام پایین آمد: _ ببین...تو نباید... _ با اینکه از من بزرگتر بودی ولی می‌ترسیدی از درخت بالا بری... نه! اگر می‌خندید، اگر می‌خندید... _ من از درخت بالا رفتم تا پروانه رو بگیرم... _ هی هاروکی لطفا... _ ولی نتونستم. چشمان گرد شده ام به برق نگاهش خیره شد. برقی که مدت ها بود در آن چشم ها ندیده بودم. _از درخت افتادم پایین... _ هاروکی! _ و تو... _ لطفا! _ مثل بچه ها زدی زیر گریه! خنده. آه...مثل کودکی بود که بعد از سال ها به آغوش مادرش برگشته. باز هم می‌خندید. بلندتر از گذشته، زیباتر از گذشته، روشن تر از گذشته. گل ها روییدند. با سرعت روییدند. انگار از خنده‌هایش تغذیه می‌کردند. _ هاروکی! از شانه هایش گرفتم و تکانش دادم: _ نخند! لعنتی تو نباید بخندی!! گل ها به گوشش رسیده بودند. شاید آنها باعث شده بودند که صدایم را نشنود. _ هاروکی!! یا شاید هم می‌شنید اما...تسليم شده بود. درست است. خنده برای او از اکسیژن هم واجب‌تر بود. _ هی توما... چشمانش می‌درخشیدند: _ فکر می‌کنی زندگی بدون خنده برای من...با مرگ...فرقی داره...؟ خشکم زد. درست است. زندگی بدون خندیدن برایش...جهنم بود. خودم دیدم. چون تمام مدت کنارش بودم. دوباره به چشمانش خیره شدم. خوابیده بود. با لبخند زیبایی که سال ها از آن محروم بود. این آزادی او بود. آه...چقدر زیبا بود. خورشید در آغوش گل ها بود.
425.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برعندازای نامحترم،میگم رنگ‌ قهوه ای خیلی به بی بی تون میاد 😂🙌 @vorojaksiyasi
درود احوالت چطوره؟ این یه تقدیمی از طرف کلبه عجیب سلی هست! شما این پیام رو میزارید تو چنل ناز خودتون برای دوروز و منمممم:: 1:اسم یه نویسنده که به رنگ مورد علاقتون بخوره میگم 2:یه فیلم که به چنلتون بخوره بهتون میگم 3:بهتون میگم اگه سلبریتی بودین چه کسی میتونستین باشین 4:به مدت دوروز چنلتون رو سنجاق میکنم (اگه عضو نباشی نمیزارم نباید لفت بدی بعد تقدیمی) کلبه:https://eitaa.com/ztjxxjfxtk من:@Seleeenaa