نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت های مختلف در ژاپنی
و سوال اول به معنای : ساعت الان چنده ؟
#آموزشزبانژاپنی
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه به روسی بگوییم «قیمتش چقدر است؟»
قیمتش چقدر است؟
#آموزشزبانروسی
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
از چشم هایش خون میچکید، رد خون به پایان صورت دراز وحشتناکش هم رسیده بود و داشت فراتر میرفت، روی زمین رد هایی از خون مثل ردپا نقش بسته بود، نه هر ردپایی، ردپای رقص، ردپایی بود که با شور و اشتیاق روی سنگ های سخت زیر پایم نقش بسته بود.
داشت با نگاه چشم های سراسر سیاهش من را میبلعید، اگر میتوانستم تمام خودم را بالا میاوردم، شاید هم بیشتر، همه چیز را بالا میاوردم، مثلا آبی آسمان خاکستری، بوی زبالههای خیابان های زیبا، خورشید به خاک نشسته، آب گندیدهی سرچشمه های جنگل ابدیت و زمین ترک خوردهی محکم زیرپایم را، دیدید که بیشتر هم هست؟ همیشه هست، میگویید بدتر از این نمیشود، چقدر خوشخیالید شما اهالی رنگ، بدتر فقط یک کلمه است، من دیدم، جهنم را دیدم وقتی از بهشت به سمتش میدویدم تا پناهم شود، مثل همان چادر کودکیم، عروسک های گمشده و فراموش شدهام یا مثلا اتاقم، اتاقم تنها چیزی بود که بر سرم فرونریخت، آخر وقتی یک بار دیوار هایش خراب شود و بر سرم آوار شود مگر میشود همیشه اینطور شود؟
نمیشود که، انصافتان را در کدام نقطهی کودکیتان جا گذاشتید؟ همان نقطه که بزرگ شدید؟ شبی که صبح شد و شما بزرگ شدید یا زیر نور خورشید وقتی اشکهای سیاهتان را پاک میکردید؟
سرش را کج کرد، انگار داشت به چیزی نگاه میکرد که پشت سر من است، شاید کسی که پشتم ایستاده بود، سایهام، سایه وجود آدم را ثابت میکند، مگر نه؟ کسی هم که سایه ندارد روحیست که جسمش جا مانده، جسمش را پیش همان سیاهی جا گذاشته، جسمش را نفروخته او را جا گذاشته، درست مثل همه ی آدم ها با کمی تفاوت، بقیه روحشان را تکهتکه کنار میگذارند و آخر وقتی به آینه نگاه میکنند دیگر مثل سابق نیستند ولی آنها جسمشان را آنجا میگذارند و بعد روحشان هم همانجا میماند، روح به جسم گفته که جا بماند، آخر میدانید جسم که روح نمیخواهد، روح است که جسم میخواهد، شاید همین جا بود که انصاف ناقص ساخته شده، ما ناقص ساخته شدیم، بزرگ شدیم، ما که بزرگ نشدیم، شکستیم؛
دستش آمد بالا، چه اتفاقی افتاده، انگار بازی با کلمات در مغزم شروع شده بود، مرور، فرار، دروغ، هر چیزی که خواستم، نشد، نخواستنم به دروغ، اعداد، ناخدایمن، ناخدا، من را میبینی؟ دریا دارد من را میبلعد و من به آسمان نگاه میکنم و لبخند میزنم، به تو لبخند میزنم و اشکهایم جاری میشود ناخدا، برای تو اشک میریزم، برای خودم، برای روزهایی که گذشت، برای حسرت ها، برای کاغذ های با ارزش، ناخدا، ناخدای من، تو فراتر از منی، غم را میبینی؟ چطور پراکنده شد و خورد کرد.
اشک هایم را پاک کرد، خودم را پاک کرد، آتشم به خاکستر رسید، سیاهیم به هیچ رسید، چشم هایم خالی از غم شد، خودم خالی از خود شدم، لبهی پرتگاه بودم، داشتم با خون چشمهایم با او میرقصیدم، دست در دست او، قدم به قدم با او، خواب یا نفرین؟ من که میگویم دروغ و صداقت، با سیاهی رقصیدم و فردا در نور خورشید روی سنگ های سخت که راه میرفتم انگار روی ابر ها بودم، انگار هیچچیز بودم، نور خورشید بر من میتابید، بر من بی سایه.
هدایت شده از شماره "۱"
چندین روز میگذشت، حسابش از دست الایجا در رفته بود. شاید یک هفته شاید بیشتر. حال لوگان بهتر شده بود، اما روند بهبود به شدت طاقتفرسا بود. لوگان تا چند روز اول فقط میتوانست چشمانش را باز کند و حالا بعد آن چندین روز، میتوانست با الایجا مکالمه داشته باشد. صدایش هنوز ضعیف و پاسخهایش کوتاه بودند اما رو به بهبود بود.
الایجا خوشحال بود، از طرفی با پرستار وقت میگذراند و درباره پزشکی اطلاعات جمعآوری میکرد، و از طرفی حال لوگان داشت بهتر میشد. اما الایجا میترسید از وقتی که لوگان بخواهد باندهای صورتش را باز کند.
میترسید از چیزی که پشت آن بود. نه برای خودش، برای لوگان.
آتش چیز عجیبیست، ذرهای از آن زندگی میآورد و بیشتر که شود همهچیز را در خود میبلعد. دکتر میگفت برخی زخمهای لوگان تا همیشه با او خواهند بود. گویی روحش کم زخم داشت که زندگی به او زخم جسمی داد.
الایجا نفس عمیقی کشید و خودش را از فکر رها کرد. تلفن بیمارستان را برداشت:《الو... منم الایجا. آره ما خوبیم... لوگان هم خوبه. بهتره. آه وی ما احتمالا تا چند روز دیگه بر میگردیم. نمیدونم چند روز ولی بر میگردیم... آره. مرسی... فعلا.》
تلفن را گذاشت و نفس عمیقی کشید. به ساعتش نگاه کرد و به سمت اتاق لوگان رفت. در زد و وارد شد، داخل اتاق لوگان که روی تخت نشسته و یک پزشک و یک پرستار بودند. پزشک داشت باندهای صورت لوگان را باز میکرد.
باندهای سفید و رشتهای که با پوست سیاهش تضاد داشتند، قلب الایجا داشت به دهانش میآمد. اولین نوارها برداشته شد و اولین زخم پدید آمد، روی گوشه پیشانی تا شقیقهاش بود، شبیه دایرهای از پوست چروکیده.