eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
78 دنبال‌کننده
377 عکس
887 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت های مختلف در ژاپنی و سوال اول به معنای : ساعت الان چنده ؟
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه به روسی بگوییم «قیمتش چقدر است؟» قیمتش چقدر است؟
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
از چشم هایش خون می‌چکید، رد خون به پایان صورت دراز وحشتناکش هم رسیده بود و داشت فراتر میرفت، روی زمین رد هایی از خون مثل ردپا نقش بسته بود، نه هر ردپایی، ردپای رقص، ردپایی بود که با شور و اشتیاق روی سنگ های سخت زیر پایم نقش بسته بود. داشت با نگاه چشم های سراسر سیاهش من را می‌بلعید، اگر می‌توانستم تمام خودم را بالا می‌اوردم، شاید هم بیشتر، همه چیز را بالا می‌اوردم، مثلا آبی آسمان خاکستری، بوی زباله‌های خیابان های زیبا، خورشید به خاک نشسته، آب گندیده‌ی سرچشمه های جنگل ابدیت و زمین ترک خورده‌ی محکم زیرپایم‌ را، دیدید که بیشتر هم هست؟ همیشه هست، می‌گویید بدتر از این نمی‌شود، چقدر خوش‌خیالید‌ شما اهالی رنگ، بدتر فقط یک کلمه‌ است، من دیدم، جهنم را دیدم وقتی از بهشت به سمتش میدویدم تا پناهم شود، مثل همان چادر کودکیم، عروسک های گم‌شده و فراموش شده‌ام یا مثلا اتاقم، اتاقم تنها چیزی بود که بر سرم فرونریخت، آخر وقتی یک بار دیوار هایش خراب شود و بر سرم آوار شود مگر می‌شود همیشه اینطور شود؟ نمی‌شود که، انصافتان‌ را در کدام نقطه‌ی کودکیتان‌ جا گذاشتید؟ همان نقطه که بزرگ شدید؟ شبی که صبح شد و شما بزرگ شدید یا زیر نور خورشید وقتی اشک‌های سیاهتان‌ را پاک میکردید؟ سرش را کج کرد، انگار داشت به چیزی نگاه می‌کرد که پشت سر من است، شاید کسی که پشتم ایستاده بود، سایه‌ام، سایه وجود آدم را ثابت میکند، مگر نه؟ کسی هم که سایه ندارد روحی‌ست که جسمش جا مانده، جسمش را پیش همان سیاهی جا گذاشته، جسمش را نفروخته او را جا گذاشته، درست مثل همه ی آدم ها با کمی تفاوت، بقیه روحشان را تکه‌تکه کنار می‌گذارند و آخر وقتی به آینه نگاه میکنند دیگر مثل سابق نیستند ولی آنها جسم‌شان را آنجا می‌گذارند و بعد روحشان هم همانجا می‌ماند، روح به جسم گفته که جا بماند، آخر می‌دانید جسم که روح نمیخواهد، روح است که جسم می‌خواهد، شاید همین جا بود که انصاف ناقص ساخته شده، ما ناقص ساخته شدیم، بزرگ شدیم، ما که بزرگ نشدیم، شکستیم؛ دستش آمد بالا، چه اتفاقی افتاده، انگار بازی با کلمات در مغزم شروع شده بود، مرور، فرار، دروغ، هر چیزی که خواستم، نشد، نخواستنم به دروغ، اعداد، ناخدای‌من، ناخدا، من را می‌بینی؟ دریا دارد من را می‌بلعد و من به آسمان نگاه میکنم و لبخند میزنم، به تو لبخند میزنم و اشک‌هایم جاری می‌شود ناخدا، برای تو اشک میریزم، برای خودم، برای روزهایی که گذشت، برای حسرت ها، برای کاغذ های با ارزش، ناخدا، ناخدای من، تو فراتر از منی، غم را میبینی؟ چطور پراکنده شد و خورد کرد. اشک هایم را پاک کرد، خودم را پاک کرد، آتشم به خاکستر رسید، سیاهیم به هیچ رسید، چشم هایم خالی از غم شد، خودم خالی از خود شدم، لبه‌ی پرتگاه بودم، داشتم با خون چشم‌هایم با او می‌رقصیدم، دست در دست او، قدم به قدم با او، خواب یا نفرین؟ من که میگویم دروغ و صداقت، با سیاهی رقصیدم و فردا در نور خورشید روی سنگ های سخت که راه میرفتم انگار روی ابر ها بودم، انگار هیچ‌چیز بودم، نور خورشید بر من می‌تابید، بر من بی سایه.
هدایت شده از شماره "۱"
چندین روز می‌گذشت، حسابش از دست الایجا در رفته بود. شاید یک هفته شاید بیشتر. حال لوگان بهتر شده بود، اما روند بهبود به شدت طاقت‌فرسا بود. لوگان تا چند روز اول فقط می‌توانست چشمانش را باز کند و حالا بعد آن چندین روز، می‌توانست با الایجا مکالمه داشته باشد. صدایش هنوز ضعیف و پاسخ‌هایش کوتاه بودند اما رو به بهبود بود. الایجا خوشحال بود، از طرفی با پرستار وقت می‌گذراند و درباره پزشکی اطلاعات جمع‌آوری می‌کرد، و از طرفی حال لوگان داشت بهتر می‌شد. اما الایجا می‌ترسید از وقتی که لوگان بخواهد باندهای صورتش را باز کند. می‌ترسید از چیزی که پشت آن بود. نه برای خودش، برای لوگان. آتش چیز عجیبی‌ست، ذره‌ای از آن زندگی می‌آورد و بیشتر که شود همه‌چیز را در خود می‌بلعد. دکتر می‌گفت برخی زخم‌های لوگان تا همیشه با او خواهند بود. گویی روحش کم زخم داشت که زندگی به او زخم جسمی داد. الایجا نفس عمیقی کشید و خودش را از فکر رها کرد. تلفن بیمارستان را برداشت:《الو... منم الایجا. آره ما خوبیم... لوگان هم خوبه. بهتره. آه وی ما احتمالا تا چند روز دیگه بر می‌گردیم. نمیدونم چند روز ولی بر می‌گردیم... آره. مرسی... فعلا.》 تلفن را گذاشت و نفس عمیقی کشید. به ساعتش نگاه کرد و به سمت اتاق لوگان رفت. در زد و وارد شد، داخل اتاق لوگان که روی تخت نشسته و یک پزشک و یک پرستار بودند. پزشک داشت باندهای صورت لوگان را باز می‌کرد. باند‌های سفید و رشته‌ای که با پوست سیاهش تضاد داشتند، قلب الایجا داشت به دهانش می‌آمد. اولین نوارها برداشته شد و اولین زخم پدید آمد، روی گوشه پیشانی تا شقیقه‌اش بود، شبیه دایره‌ای از پوست چروکیده.
هدایت شده از شماره "۱"
زخم بعدی روی گونه چپش قرار داشت و تا فک کشیده می‌شد. برخی جاهای آن سفید بود، گویی پوست سیاه لوگان از بین رفته بود و قسمت سفیدش باقی مانده بود. ترسناک بود. الایجا احساس کرد دلش خالی می‌شود، اما سعی کرد قوی به نظر برسد، سعی کرد لبخندش را حفظ کند و به لوگان نشان دهد کنارش است. پس از گذشت چندین دقیقه بالاخره دکتر عقب رفت:《اینم از این. بانداژ دست‌هات فعلا بمونه بهتره چون یکم بیشتر سوختن. از نظر من اگه یکم دیگه پیشمون بمونی بهتر باشه ولی همراه‌هات می‌گفتن ترجیحتونه که تا کریسمس برگردید خونه. اشکالی نداره فقط داروها و پمادهات رو مرتب استفاده کن و اینکه یادت نره پسر، تو یه قهرمانی. عین اون آتش‌نشان‌هایی که این چند وقته می‌دیدی.》 دستش را روی شانه او گذاشت و چشمک زد. لوگان لبخند زورکی زد:《میتونم... خودمو ببینم؟》 لبخند الایجا خشکید. دکتر کمی مکث کرد:《آره حتما. به هر حال آدمای خوش تیپ دلشون واسه صورتشون تنگ میشه نه؟ درک می‌کنم منم اگه همش اون باندها رو صورتم بود دلم می‌خواست به محض باز کردنشون خودمو دوباره نگاه کنم و از صورتم لذت ببرم. البته من که مثل تو خوشگل موشگل نیستم》 خندید و آیینه‌ای را از گوشه اتاق برداشت. آیینه را داد و با پرستار از اتاق خارج شد. لوگان نفس عمیقی کشید و آیینه را جلوی صورتش گرفت. وقتی لوگان برای اولین بار زخم‌های بدن اسپایک را دید همچین نگاهی داشت، با این تفاوت که حالا نگاهش درد خیلی بیشتری در خود داشت. دردش آنقدر زیاد بود که الایجا احساس کرد صدای ترک برداشتن قلب او را می‌شنود. قدمی به جلو برداشت:《لو...》 لوگان حرفش را قطع کرد. چشمانش پر اشک شدند، آیینه را پایین گرفت و به الایجا نگاه کرد:《میشه... میشه بری بیرون؟》 الایجا نزدیک‌تر شد:《لو اشکال...》 لوگان فریاد زد:《بهم نگو اشکالی نداره وقتی نمیتونی بفهمی چه حالی دارم.》 الایجا التماس کرد:《می‌فهمم》 لوگان اشک‌هایش را رها کرد و فریاد زد:《فقط برو بیرون الایجا برو.》 الایجا کمی مکث کرد، چشمان خودش نیز از اشک می‌سوختند. برگشت و از اتاق بیرون رفت، به محض بستن در، صدای شکستن شیشه آمد.
هدایت شده از 151.
تقدیمی داریم چه تقدیمی ایی (ظرفیت محدود: 8/10 تا) این پیام رو فوروارد کنید تو کانالتون و لینکش رو بفرستید ناشناس کانال که تو بیوگرافیه تا شخصیت شما تو فیلمی که بر اساس کانالتون ساخته شده رو چت جی پی تی طراحی کنه🙏🏻✨ (متناش قوی نیست ولی میشه خوند) کانال من لینکش خصوصیه و ممکنه قبلاً ریم شده باشید. اما اگه لینک میخواید پی وی پیام بدید: @mahdi_151