هدایت شده از سکوتنوشته_
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیبهای پالتو قهوهای رنگش فرو برد. به چکمههای همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جستوجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف میزد.
دختر دوباره به چکمههایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمیزد!
قدمهایش را آهستهتر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمیدهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد."
به برفهایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند مینگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمیدهد؟"
"چرا"های داخل سرش آزارش میدادند. رهایش نمیکردند. به صدای قدمهایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را میبینند و شکر زندگی خویش را به جای میآورند حالم به هم میخورد."
و تا آخر مسیر رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد...
_سکوت
هدایت شده از سکوتنوشته_
پیامکش را برای نوزدهمین بار خواندم: "ساعت ۱۲ بامداد، جایی که خشکی به دریا میپیوندد در انتظارت هستم."
بعد از دو ماه دوری، میتوانستم ملاقاتش کنم.
از پنجره ماشین به بیرون نگاه کردم. تقریباً رسیده بودیم. برادرم به صندلی عقب نگاهی انداخت و گفت: "زیادی ساکتی!" لبخندی زدم و گفتم: "حواست به رانندگیت باشه پسر جون!" برادر دیگرم از صندلی شاگرد گفت: "معذرت میخوام بانوی من، ولی به روبرو نگاه کنید بد نیست!"
سرم را به جلو کج کردم. ساحل! با شوق گفتم: "بجنبید پسرا! فقط ۳ دقیقه تا ۱۲ وقت داریم."
از ماشین بیرون پریدم و به سمت ساحل دویدم. برادرهایم پشت سر من بودند. وقتی به ساحل رسیدم او را نیافتم. لحظهای شک کردم. نکند پیامک از طرف او...؟
"آبنبات کوچولو؟"
برگشتم. باورم نمیشد. خودش بود! با همان لبخند همیشگی!
خشکم زده بود، تا اینکه دستانش را از هم باز کرد و گفت: "نکنه نمیخوای یه بغل مهمونم کنی؟" با نهایت سرعت خودم را در آغوشش انداختم و بیاختیار اشکهایم پیرهنش را بوسیدند. دستی به سرم کشید و گفت: "اوه خدا جون؛ گریه نکن دیگه!" خندیدم و گفتم: "باشه ببخشید." در حال پاک کردن اشکهایم بودم که برادرهایم نیز جلو آمدند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و مشغول بگو بخند شدند.
چقدر دلم برای خندههای چهار نفرهمان تنگ شده بود!
_سکوت
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
زنگ تاریخ، شاهکاری مثل ادبیات، بالا و پایینها، حقیقت و دروغها، جایی که ادم ها روزی زندگی کردهاند و خاطراتشان باقی ماند.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هدایت شده از ܭܠܢ̣ܘ ܫܥܼیܥ̣ߺ ܢܚܠیـ๛ـ
اهم اهم ؛
چنلِ Grunge cats
میخواد برای بار دوم تقدیمی بده. 😝
[ این پیامو توی چنلتون فور بزنید ، پست مورد علاقتونم فور بزنید و با یه جمله چنلو توصیف کنید ]
و منم طبق وایبی که از چنلتون میگیرم ، میگم اگه فروشنده بودید چی میفروختید . .🧙🏻♀
جا تگی ::
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fy0p129&btn=تقدیمی
اگه باز نشد ؟! @Ixxxilc
هدایت شده از سکوتنوشته_
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لیز توی کتاب دیگرستان حرف قشنگی زده بود؛
"اگر افرادی که دوستشان داری ندانند که زندهای، آن وقت شاید تو هم مرده باشی!"
فکر کنم حق با لیزه. اگه عزیزانت واقعاً ندونن چه حسی نسبت بهشون داری یا اصلاً وجود و حضورت رو احساس نکنن، فکر نمیکنم فرق چندانی با یک آدم مرده، یک جسد داشته باشی.
حکایت خیلی از ماست. کسایی که مثل یک آدم نامرئی دارن زندگی میکنن... مثل یه روح سرگشته!
هیچ وقت نفهمیدم مردم چطوری میتونن غیر عمد _خیلی عجیبه ولی غیر عمد_ کسی رو نادیده بگیرن. کوچیک که بودم، وقتی با دوستم توی حیاط خونمون بازی میکردیم، من حتی به سگ خیالی سفید و کوچولویی که داشتم هم توجه میکردم! چه برسه به افرادی که حضور فیزیکی داشتند. آدما عجیبن. خیلی عجیب...
_سکوت