هدایت شده از اقیانوس آلفرد
«کارلوس»
غم چیست؟ غم یک واژه نیست، امروز یک آدم تبدیل به غم شده، آلفرد.
امروز تمام من تبدیل به غم شده، در چشم هایش غم را میشمارم، قطره های پشت چشمش را میبینم، حسرت قلبش را میبینم و دستانم بسته است، ناتوانم، من برایش کافی نیستم، دنیا هم برایم کافی نیست، چیزی وجود دارد که کافی باشد و تا ابد کافی باقی بماند؟ غم.
امروز دیگر نمینویسند، برایم چیزی نمیخواند، کتاب هایش را نگاه نمیکند، آنها را ورق نمیزند و بویشان را به جای اکسیژن به درون ریه هایش راه نمیدهد، چیزی هم نمیخواند، به کسی لبخند نمیزد، اهنگی گوش نمیدهد، به برگ های خشک شده نگاه نمیکند و فکر نمیکند که اگر یک برگ بود چه اتفاقی برایش می افتاد، حتی قیمت کتاب ها را هم نگاه نمیکند یا قیمت چیزهایی که میخواهد بخرد، مثل دیروز به مغازه میرود و بیرون میاید و اشک میریزد، چرا اشک میریزد؟ ناخدای من، چرا شمع من دارد اب میشود؟ کاش خودم هم باور داشتم که قیمت ها مشکلی ندارد که مشکلی نیست هرچه که دوست دارد بر دارد، کاش باور داشتم که پولش را دارم، کاش جیب هایم سرشار از تهی نبود.
چشم هایش زیبا بود، کاش اشکی از آن جاری نمیشد، حسرتی درونش شعله ور نمیشد، امیدی به خاکستر نمینشت و آغاز به اشتباه در پایان نمیآمد.
کاش فردا غم نداشته باشد، لبخند بزند، تغییر ایجاد کند، کاش امشب زیر بار سنگین شب نشکند، کاش غم هایش در خواب جا بمانند، اما اگر صبح من را به یاد نیاورد چه؟