#سربازوپادشاه
ویلیام و ریچارد از آن طرف دژ وارد شدند . بعد از اینکه از راهرو اصلی گذشتند وارد راهرو رو به مرکز شدند، همانطور که ریچارد چاقویش را در دست میچرخاند رو به ویلیام گفت :« چاقوش واقعا خوش دسته . »
ویلیام با ندایی آرم پاسخ داد :« چون مخصوصا ساخته شدن. حالا هم کمتر حرف بزن باید احتیاط کنیم .»
_ منظورت چی...
حرف ریچارد کامل نشده بود که مردی از پشت دیوار با شمشیر بیرون آمد و به قصد کشتن ریچارد آن را بالا برد ،اما ویلیام سریع تر عمل کرد ، کاتانایش را از قلاف بیرون نکشید و با نوک قلاف کاتانایش به شکم مرد مهاجم ضربه زد و او را بیهوش کرد . سپس با اخم رو به ریچارد گفت:«منظورم این بود .احتیاط کن ریچارد نمیتونی سر جونت قمار کنی. در ضمن قرار نیست بکشیمشون.»
ریچارد خنده ای کرد و گفت :« باشه فهمیدم. حواسم هست بزن بریم. »
وینسنت و فرمانده
بعد از اینکه وینسنت آخرین سرباز را هم زد رو به فرمانده گفت :« عجیب نیست ؟انتظار نداشتم آنقدر کم باشن. »
فرمانده درحالی که داشت دست آخرین سرباز را میبست گفت :« اره . یه چیزی مشکوکه . باید بریم داخل . »
وینسنت و فرمانده وارد دژ شدند ، از راهرو ها گذشتند تا اینکه همه راهرو ها به یک اتاق ختم شد .وارد اتاق که شدند ریچارد و ویلیام هم آنجا بودند در حال بررسی کاغذ هایی که انگار نقشه ای برای نفوذ به قصر بود.
وینسنت بدون تامل جلو رفت و نقشه ها را بررسی کرد بعد تا ترس و تعجب به فرمانده گفت :« میخوان شاه رو بکشن.»
فرمانده با چشمان گرد شده گفت :«منظورت چیه؟»
_ این یه نقشه قتله . تمام راه های نفوذ به قصر داخلش نوشته شده و همین الان در حال اجراست. باید برگردیم.
_ نمیشه نمیتونیم دژ رو رها کنیم . سربازان دوازده ساعت دیگه میرسن اینجا و حداقل سه نفر باید اینجا باشن . من با ویلیام و ریچارد میمونم تو و ادوارد برید.اونجا بیشتر به کار میاید.
_ بله قربان .
وینسنت سریع از دژ خارج شد و به همراه ادوارد و دو اسب به سمت قصر راه افتاد تقریبا شش ساعت دیگر میرسیدند . اگر شانس یارشان بود قبل از غروب . طبق نقشه آنها هنگامه غروب فردی ناشناس وارد قصر خواهد شد و بعد از عبور از نگهبانان پادشاه را در باغ گل قصر با چاقو به قتل خواهد رساند . وینسنت نمیتوانست بگذارد چنین اتفاقی بیفتد .
اسبش بی امان میتاخت و وینسنت غرق در افکارش نگرانی هایش را پس میزد . نگرانی هایی که از امروز صبح شروع شده بود.
دم دمای غروب بود که بدون استراحت به قصر رسیدند وینسنت بدون لحظه ای مکث ،به سرعت اسب های خسته را در اسطبل گذاشت و وارد قصر شد . از در ورودی رو به تالار عبور کرد از خدمتکارانی که از ورود وینسنت وحشت زده بودند عبور کرد . باغ دقیقا پشت قصر بود برای همین همیشه مسافت بین باغ و در ورودی زیاد بود . ادوارد بدون پرسیدن سوال به دنبال وینسنت آمد. وینسنت با وجود دردی که داشت و نفس نفس زدن هایش متوقف نشد تا که به باغ رسید . از نگهبان ها به زور عبور کرد و وقتی پادشاه را در سلامت کامل با آن تاج براق روی سرش و شنلی طلایی رنگ دید لبخندی بر چهره خسته اش نشست.
پادشاه با دیدن حال آشفته وینسنت گفت :« چیشده سرباز ؟»
_ قربان ... خوشحالم که ...
جمله وینسنت وقتی مردی سیاه پوش را دید که با چاقویی به سمت شاه حمله ور شده قطع شد. وینسنت به شما شاه دوید . بازوهایش را گرفت و او را به کنار پرت کرد تا چاقو به او نخورد اما برای اینکه خودش جاخالی بدهد زیادی دیر شده بود . چاقو با صدای چندش آوری در سینه وینسنت فرو رفت . خون وینسنت پیراهنش پر کرد. دهانش برای فریاد باز شد اما صدایی از آن بیرون نیامد . دندان هایش بر هم فشرده شد . وینسنت روی زمین افتاد و خون اطراف ش را فرا گرفت .پادشاه لیام نام وینسنت را فریاد زد و به سمت ش آمد .شانه های وینسنت را در دست گرفت و گفت :« لعنتی دووم بیار نفس بکش ، تو خوب میشی باشه؟طبیب رو خبر کنید.لعنتی خون ریزیت زیاده.»
وینسنت نگاهش را از لیام بر نمیداشت دهانش پر خون شده بود ، دستش را روی دست لیام که سعی داشت خون ریزی وینسنت را بند بیاورد گذاشت و گفت :« لیام... آروم... باش... چیزیم... نمیشه... من ... به ملکه ...توهین ... نکردم... »
لیام سراسیمه پارچه را روی زخم وینسنت فشار میداد اما خون ریزی بند نمی آمد با شنیدن صدای وینسنت لحظه ای متوقف شد بعد رو به وینسنت گفت :« میدونم میدونم نیاز نیست حرف بزنی ... میدونم وینسنت.»لیام بغض کرده بود ... وینسنت لبخندی دندان نما زد و گفت :« ممنونم ... »
وینسنت دستش را بالا آورد تا اشکی که از گونه لیام پایین میچکد را پاک کند اما دستش نرسیده روی زمین افتاد . چشمان وینسنت بسته شد و لیام در تقلای برای بیدار ماندنش در حال غرق شدن بود . طبیب به همراه دستیارانش به سمت وینسنت و لیام آمد، اول لیام را با دست های خون از وینسنت جدا کردند و بعد بدون اینکه چیزی بگویند او را به درمانگاه بردند.
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین
بعد از مدت ها دوباره نوشتم ، خوشحال میشم نظراتتون رو بگید.
https://eitaa.com/satsojen/8217 دقیقا، مشکل چیه عقربه های احمق وایسید سرجاتون
~~~
دقیقا دقیقا
https://eitaa.com/satsojen/8230
سکانسطلایی...
پ.ن:"خداقوت..."
+امضاء:"یکعددعلاقهمندبهشکنجهشخصیتموردعلاقه :)
~~~
فداتشم
منم همینطورررر
خیلی خوب بود مخصوصا اخرش وایسهخبسجرس۴ لیام وای وینسنت وای خیلی خیلی خوب بود وای
مشاور جدی دمتون گرم خیلی باحال نوشتید
اسپنسر هم که مثل همیشه چندتا جملهی طلایی گفت وای
~~~
خیلی ازت ممنونم مشاور
بعد مدت ها پارت طولانی داشتیم اخر هفته ی خوب عالی
مشاور
~~~
خودمم خیلی خوشحالم 😊
https://eitaa.com/satsojen/8236 افرین افریننن وای خیلی ذوق کردم
~~~
هدایت شده از شماره "۱"
تکهای از شب، برای همیشه...
ما از ذرات ستارگانیم، نام ما در تاریخ پژواک میشود،
ما نوریم، ما امیدیم، ما ترسیم و رویا.
زیبایی ماه، تاریکی شب، عمق سایهها،
شب آدمی است و آدمی جاودان.
شب تکهای از ما ست،
ما تکهای از تاریخ،
و تاریخ تکهای از همیشه.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑