eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
441 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام صبح بخیر
درود دوست عزیز، من سید هستم، سید عصریخبندان، بله من از دست دایی ناصر زنده بیرون آمدم و حالا این نامه رو فرستادم داخل خونه‌ی شما؛ از اون جایی که من حافظه‌ی درستی ندارم شما ادرستون رو برام همراه یک کلمه بفرستید تا منم بهتون یک عکس از سفرم به دنیای دایناسورها و یک متن تقدیم کنم.
←|از اینجا و اینجا یه چیزی که باب دلته فور کن. من با توجه به ترتیب لینک ها، یکی از پادکست های آریانفر رو بهت تقدیم میکنم+یه کلمه که با دیدنت یادش افتادم. |→ تگ/ظرفیت
هدایت شده از HeliΩs
.?
هدایت شده از اژدها سواران کتابخوان🏴
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛐🛐🛐
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
713.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشت برایم از کسی می‌گفت که تنهایش گذاشته بود. می‌گفت نمی‌تواند او را ببخشد و نمی‌تواند فراموش کند که چطور قلبش شکست. برایم از آخرین مکالمه‌اش گفت: «وقتی می‌خواست برود، به او گفتم روزی باز می‌گردی. روزی می‌فهمی هیچکس را برای خودت بهتر از من نخواهی یافت، که اینطور دوستت داشته باشد و کنار بیاید و کنارت بماند. باز خواهی گشت، اما من دیگر پشت هیچ دری، در انتظار هیچکس نیستم. می‌روم و زندگی خودم را از نو می‌سازم. بدون محتاط شدن به افراد پست فطرتی، امثال تو.» در آغوشش گرفتم و گفتم: «کار خوبی می‌کنی عزیز من! تصمیمات اشتباه، ممکن است بعدها منجر به اتفاقات خوبی شوند؛ اما تصمیمات درست، تا ابد درست می‌مانند. حتی اگر در مسیر نشان ندهد، در مقصد معلوم خواهد شد.» لبخندی زد و پرسید: «چای می‌نوشی؟» از جا برخاستم و گفتم: «برای جفتمان می‌ریزم.» با چشمانش تشکری کرد و فنجانش را به دستم داد... _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
اشعه‌های رخشنده‌ی خورشید، قلب دشت را گرم می‌کرد. دشت احساس عجیبی داشت. احساس می‌کرد قرار است اتفاقی در قلبش رخ دهد. اما نمی‌دانست آن اتفاق چه خواهد بود! روزها می‌گذشت و قلب دشت همچنان گرم بود. خورشید هر صبح، بر وسعت دشت درود می‌فرستاد و دشت با چمن‌های شادابش پاسخ عطوفت خورشید را می‌داد. تا اینکه یک روز، جوانه‌ای آبی از قلب دشت متولد شد. دشت متعجب گشت. از جوانه پرسید: «نام تو چیست؟» غنچه پاسخ داد: «نامم فراموشم مکن است!» دشت به خورشید خیره شد. خورشیدی که کم‌کم داشت بر پشت ابرها سوار می‌شد، تا بر دشت دیگری، سرور بخش شادی و گرما باشد. و دشت هرگز، حیات بخش طلایی‌رنگش را فراموش نکرد! _سکوت