eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
89 دنبال‌کننده
442 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/silent_words_13/774 یه چند تا ایده دارم اگه دوست داشته باشی بگم بهت
https://eitaa.com/silent_words_13/777 ببین قشنگ ترین راهش نوشتنه ولی در مورد چی می‌تونه سناریو باشه می‌تونه شخصیت نویسی باشه می‌تونه مثلا توی یه سناریو قتل اشخاص رو با توجه به شرکت کننده ها بچینید یا ایده های دیگه که خیلی زیاده میتونی خارج از فضای نوشتن یه موزیک فیلم ادیت یا عکس به شرکت کننده بدی یا با توجه به سلیقت ات براش فرم بنویسی و ایده های دیگه فقط بگو تو چه سبکی میخوای بیشتر بگم
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درود و سلام! به تقدیمی ناگهان‌الوقوع سکوت نوشته خوش اومدید🎀 هشدار فوق جدی اینکه تمام تبصره‌ها رو کامل انجام بدید تا تقدیمی به دستتون برسه☝️ ماجرای این‌دفعه از این قراره که شما، اول اینجا عضو می‌شید و بعد، این پیام و یکی از متن‌های اینجا رو می‌ندازید توی فرغون و می‌برید دم در کانالتون پیاده می‌کنید🙏 بنده هم در مقابل، یک عدد موزیک ویدیو همانند ویدیو‌ی بالا رو همراه با یک لقب یا یک صفت برای شما کادو پیچ می‌کنم و به آدرس کانالتون پست می‌کنم😼 صندوقچه‌ی کوچک و حقیرانه‌ی بنده👉 اون جعبه‌‌ای که تقدیمیاتون رو داخلش می‌زارم و فرار می‌کن_ نکات بسیار ریز(همیشه به جزئیات توجه کنید🗣) آی یه چیزی یادم اومد_
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
قتل ها رخ داده‌ست قتل های بسیار قتل هایی که کسی جز من شاید پی نبرده‌ست به آنها قتل یک زنجره بر دست تفنگ قتل یک حنجره بر دست سکوت قتل یک پنجره بر دست دو سنگ قتل یک کاغذ بر دست قلم قتل یک مرداب بر دست زمان مرگ یک انسان در دست طناب مرگ یک انسان در دست شراب مرگ یک انسان در دست امید مرگ یک انسان در دست ریه مرگ یک انسان در دست لغت مردن سفسطه های بی جان مردن فلسفه های ایمان مردن برگ اقاقیا از دوری آب مردن جوجه ی گنجشک ز سوز و سرما جسم بی جان نمک داخل اشک جسم بی جان نمک داخل یک دریاچه جسم بی جان بدن داخل خاک جسم بی جان کفن داخل یک پارچه ی نرم و سفید بدن سرد سخن پشت غرور بدن سرد غرور پشت دو چشم بدن سرد دو چشم پشت دو پلک بدن سرد دو پلک پشت کفن بدن سرد کفن داخل یک پارچه ی نرم و سفید... _سکوت
https://eitaa.com/suneyesmaybe/334 بنده هم اکلیلم تموم شده ... خیلی خوب نوشتییی واقعا‍؟آههه باید بیهوش شم😭 فداتشممم❤️✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/35223 واقعاااا؟ فکر میکردم تنها کسی باشم که این انیمیشن رو دیده (حداقل تا الان)
https://eitaa.com/ocean_gaia/2598 وای غم انگیز بوددددد😭😭😭
https://eitaa.com/suneyesmaybe/335 😭😭😭 وای من مردم قربانت❤️
https://eitaa.com/ocean_gaia/2602 ولی من دوسش داشتممم
هدایت شده از خونـه درختے
روز اول مهمونی✨
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
روز اول مهمونی✨ #دورهمی
گلدان رز های سفید شکسته و روی زمین افتاده بود و غرق در رنگ قرمز نوشیدنی بود که قرار بود باعث شادی پدرشان شود ، پسرک هفته دیگر بیست سالش میشد و این شاید تنها فرصتی بود تا خودش را به پدرش ثابت کند . ثابت کند بی عرضه نیست و میتواند از با پول نوشته هایش زنده بماند . تا ثابت کند بار اضافی نخواهد بود و سربلندش خواهد کرد اما ... برای پدر اصلا مهم نبود او همچنان فکر می کرد که پسرش دلیل مرگ همسر عزیزش اصلا حق زندگی ندارد . پسر گوشه اتاقش مچاله شده بود ، صورتش را با دستانش گرفته بود تا خواهر ناتنی اش اشک هایش را نبیند . تا متوجه نشود برای چندمین بار شکست خورده . خواهرش دختری زیبا با موهای سفید و چشمانی سیاه رنگ بود که توجه ها را به خود جلب می کرد .پدرش به او اینطور سخت نمی‌گرفت اما او برای پسرک نه تنها یک خواهر تنها کسی بود که می‌توانست نوشته هایش را بخواند و نظر بدهد. دخترک با صدای پری مانندی که داشت رو به پسرک که گوشه اتاق بی صدا می گریست ، گفت :« بازم همون‌طور شد؟» پسرک فقط سر تکان داد و سعی کرد اشک هایش را پاک کند ، دخترک سعی کرد دلداری بدهد :« نگران نباش دفعه بعدی حتما میتونی.» حتما فکر می کنید خواهرش چون نوشته هایش را میخواند میتواند مرحمی هم بر روح خسته و جسم نالانش باشد ولی اینطور نیست. گاهی آدم ها فقط محتاج این اند که کسی تشویق شان کند حتی اگر کسی که می‌خواهند نباشد اما به هر حال آدمی نمی‌تواند در تاریکی راه برود . خواهرش به اجبار تنها روزنه امیدی شد که هر روز تنفرش را به او را نشان میداد و قطعا این چیزی نیست که شما از یک خواهر که از شما متنفر است می‌شنوید . بله این حرف تصور فئودور بود و اما حرفی که واقعا خواهرش زد این بود :« دیدی ؟بهت گفته بودم متن هات بازم رقت انگیزه.فرقی نمیکنه چقدر درستشون کنی بازم هم از نظر اون افتضاحه .البته منم همینطور فکر میکنم.» فئودور اشک هایش را پاک کرد و با چشمانی که ناامیدی در آن موج میزد به خواهرش نگاه کرد و گفت :«اما ... اما من همه تلاشم رو کردم ... نکردم وایولت؟» وایولت شانه بالا انداخت و گفت :« به نظر من که همه متن هات بد بودن.حالا چرا نشستی؟ پاشو دوباره عین دیوونه ها سرتو بنداز پایین و بی وقفه بنویس. چت شده ؟ اون که همیشه اون حرفا بهت میزنه.برای تو چه فرقی میکنه.» فئودور که درمانده و ناامید نگاهش را به زمین دوخته بود با صدایی شبیه زمزمه گفت :« میدونم . همیشه بهم میگفتی رقت انگیز، همیشه بهم میگفتی بی عرضه اما از آخرین باری که بهم گفته بود قاتل ۱۵ سال میگذره.» چشمان وایولت برای لحظه ای گشاد شدند و با بهت به برادرش خیره شد و گفت :« قاتل؟» چشمان فئودور دوباره پر از اشک شد و گفت :«بهم گفت من مادرمو کشتم...»وایولت شوکه شد و زیر لب گفت :« این دیگه زیادی بی رحمانه ست.» فئودور ادامه داد :« بهم گفت بی مصرفم ...اینکه دلیل مرگ مادر منم ... گفت زندگیم بی ارزشه... گفت من لایق زندگی که مادرم به خاطرش جونشو از دست داد نیستم ... گفت مرده ام بیشتر به دردش میخوره... » از جمله دوم به بعد فئودور دیگر اشک نریخت فقط به زمین خیره شده بود .با شنیدن جمله آخر وایولت دستش را جلوی دهانش گرفت بعد گفت :« نه اینطور نیست. اگه بمیری قول میدم نفرینت کنم . » فئودور نمی‌دانست چه کار کند یا شاید هم می دانست ولی میترسید، آتش اشتیاقی که در سینه داشت به یک باره خاموش شده بود و فکری به سرش زده بود که نمیدانست انجام آن تصمیم درستی ست یا غلط ... از روی زمین بلند شد در حالی که تعادلش را به واسطه دیوار حفظ کرده بود رو به وایولت گفت :« می‌خوام برم بیرون ... لطفاً به کسی چیزی نگو... »کمرش خمیده بود و کشان کشان به سمت میزش می رفت . قلم و کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتن : چنانچه میخوانید این نوشته را یعنی که دیگر دلیلی برای زندگی ندارم. من دیگر حتی دلیلی هم برای نوشتن ندارم ، امیدوارم با اینکار بتوانم باری از روی دوشتان بردارم ، پدر. امضا ؛ فئودور فئودور نامه را تا کرد و به دست وایولت داد و گفت :« اگه تونستی ... لطفاً اینو به پدر بده ...متاسفم که زودتر اینکارو نکرده ام...» فئودور به سمت در اتاقش رفت . در را کنار زد تا بیرون برود . وایولت با گرفتن نامه بهت زده به سمت فئودور برگشت و با نگرانی گفت :« هی اصلا برام مهم نیست چیکار می‌کنی . اینم به بابا نمیدم.» وقتی دید فئودور توجهی نمیکند گفت :« کجا میری؟» فئودور در چهارچوب در ایستاد ، سرش را برگرداند و در چشمان سیاه رنگ اولویت نگاه کرد و گفت :« می‌خوام کاری که پدر گفت رو انجام بدم...» فئودور از اتاق بیرون رفت و از راهرو گذر کرد تا به در خروجی رسید . وایولت دنبالش رفت و با نادیده گرفتن بغضش گفت :«نرو پدر عصبانی میشه بفهمه این ساعت شب رفتی بیرون. » فئودور توجهی نکرد و از خانه خارج شد ، بیرون از خانه باران می آمد .