♪ دنیایی برای سایه ها ♪
گلدان رز های سفید شکسته و روی زمین افتاده بود و غرق در رنگ قرمز نوشیدنی بود که قرار بود باعث شادی پد
خیلی هم شدید بود طوری که رود های آب از کنار خیابان جاری شده بود ، وایولت تا بیرون از خانه او را دنبال کرد وقتی دید به سمت پل می رود سریع داخل خانه برگشت. به دنبال پدرشان گشت اما نبود .پیش مادرش رفت و سراغش را از او گرفت . مادرش گفت که پدر برای جلسه ای مهم به کلیسای بزرگ رفته وایولت دیگر نفهمید مشیر را تا کلیسا چطور طی کرد. وقتی به انجا رسید بی وقفه به در بسته کلیسا کوبید . سر انجام در باز شد کشیش اعظم ، مردی پیر با موهای سفید جلوی در ظاهر شد و با دیدن وایولت گفت :« یا عیسی مسیح ، توی بارون چیکار میکنی دخترم ؟بیا تو زود باش. »
وایولت که سر تا پا خیس بود با کفش های گلی وارد کلیسا شد اول صلیب کشید و بعد از کشیش سراغ پدرش را گرفت ، کشیش گفت پدرش در جلسه است اما وایولت بی اعتنا به حرف او به سمت اتاق جلسه دوید . بی مقدمه در را باز کرد و پدر را صدا زد . با باز شدن ناگهانی در صحبت های بین چهار نفری که در اتاق بودند ناگهان قطع شد .پدر وایولت ،ایوان روزانوف با دیدن ظاهر آشفته دخترش به سمت او آمد و کتش را روی دوش دخترش انداخت و گفت :« چیشده ؟»
وایولت نفس نفس زنان و با ترس گفت :« فئودور ... اون ... رفته ... »
_ کجا رفته ؟
_ گفت میرم بیرون ، اینم داد بدم به شما ...
پدر وایولت نامه را از دستش گرفت و خواند بعد سریع گفت :« نه ... »
***
فئودور بعد از اینکه از خانه بیرون زد بی هدف در خیابان راه می رفت باران تمام تنش را خیس کرده بود و چشمانش را تهی تر . تا اینکه به پایین برج ساعت رسید ، از پله های آن بالا رفت و وقتی به در قفل شده رسید متوقف شد. نگاهی به اطراف کرد تکه آهنی را پیدا کرد و بعد با همان قفل را شکست . وارد ساعت بزرگ شد و به سمت پنجره کنار عقربه ها رفت.پنجره را باز کرد و آماده شد . میخواست خود را از بالای برج ساعت پایین بندازد . اما وقتی به لبه پنجره رسید ترسش بر او غلبه کرد قدم هایش او را به عقب راندند .پشیمان شد از برج ساعت پایین آمد ، متوجه شد که شجاعت اینکار را ندارد نمیتواند خودش را از بالای برج ساعت پایین بیندازد. به سرعت پایین رفت و به سمت پل فرار کرد . نیمخواست آن طور بمیرد ولی باز هم جایی برای رفتن نداشت ، حرف های پدرش در سر تکرار می شد . خودش را به لبه پل رساند .همانطور که اشک هایش سرازیر می شد تصمیم گرفت غرق شود تا اینکه از بالا بیفتد و بمیرد. خودش را از بالای پل به درون آب های خروشان و بی رحم پرتاب کرد . موج آب او را با خودش به قعر رودخانه برد . فئودور شنا بلد نبود، داشت خفه میشد اما تقلایی هم برای نجات نمیکرد .همانطور که با جریان آب به پایین کشیده میشد سرش به یکی از سنگ های کف رودخانه برخورد کرد باریکه ای خون در آب جاری و فئودور بیهوش شد .
***
ایوان روزانوف بی درنگ با چترش می دوید و تمام مکان های که احتمال می داد فئودور آنجا رفته باشد را زیر و رو کرد اما اثری از فئودور نیافت . به سمت رودخانه رفت از اول تا انتهایش را بررسی کرد و نام فئودور را صدا زد .اما کسی جواب نمیداد . حالا او هم خیس شده بود .
نگاهش را به اطراف رودخانه دوخته بود که جسمی سیاه را گیر کرده به درختان دید . با سرعت به سمتش دوید وقتی که فئودور را بیهوش روی آن دید ، او را از رود خانه بیرون کشید و روی زمین گذاشت . دستش را زیر سرش برد و متوجه شد دستش آغشته به خون است . بی درنگ فئودور را روی شانه های گذاشت و به سمت خانه روانه شد.
خیس و خسته وارد خانه شد کفش های گلی اش ردی عمیق روی کفپوش های چوبی گذاشتند ، ایوان با فریاد گفت :« طبیب رو خبر کنید.»فئودور را روی تخت ش گذاشت و نگران دستش را در دست او قفل کرد،وایولت با شنیدن صدای پدرش وارد اتاق فئودور شد و با گریه گفت:«پیداش کردی؟» ایوان با نگرانی به دخترش گفت :«تو رودخونه بود،سرش...آسیب دیده.» وایولت دستش را جلوی دهانش گرفت،ایوان صلیب کشید و شروع به دعا کرد تا اینکه ده دقیقه بعد طبیب از راه رسید.ایوان و وایولت را از اتاق بیرون کرد و شروع به درمان فئودور کرد.
چند ساعت بعد
فئودور با سر و بدن درد شدید به هوش آمد در حالی که پدرش نشسته کنار تختش خواب رفته بود و دست فئودور را در درستش قفل کرده بود.فئودور با دیدن چهره خسته و چشم های گود افتاده پدرش اشک در چشمانش جمع شد.سعی کرد بی صدا دستش را از دست پدرش بیرون بکشد و از خانه برود . اما پدرش بیدار شد .
ایوان با تکان خوردن دست فئودور بیدار شدوبا دیدن پسرش بدون تامل او را در آغوش کشید،ایوان پسرش فئودور را در آغوش گرمش کشیدودر حالی که چشمانش خیس شده بودند گفت :«متاسفم پسرم...متاسفم...»
فئودور شوکه شد اشک هایش بی اختیار می ریخت ،پدرش را محکم در آغوش گرفت و گفت :«متاسفم پدر،ببخشید.خیلی خیلی متاسفم.»پدر با دستش سر زخمی پسرش را نوازش کرد و گفت:«پسرم لطفاً دیگه اینطوری نگرانم نکن.»
فئودور گفت:«شرمنده ام که پسر خوبی نبوده ام.»
_ دوستت دارم پسرم.
#سباستینمککویین
#روزاول
https://eitaa.com/suneyesmaybe/345
سباستین اسم مرده کهههه
ممنونمممم😭😭😭
https://eitaa.com/suneyesmaybe/348
یه جورایی اره تو ذهن خودمم همون بود
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑