هدایت شده از چاینعنایشرلوک
آدمها فقط نتیجه رو میبینن، نه جنگی که قبلش پشت سر گذاشتی
#سربازوپادشاه
فرد ضارب بعد از اینکه لیام را مورد هدف قرار داد اما چاقو به فرد اشتباهی برخورد کرد ، دستگیر شد و حالا در سیاهچال زندانی است . ضارب مردی با حدود ۳۶ سال سن بود که پس از بازجویی اعتراف کرد که از طرف کسی مامور به اینکار شده ، از طرف ملکه جینکس .لیام بعد از اینکه دیگر وینسنت را ندید انگیزه ای برای بیرون آمدن از اتاقش نداشت سراسیمه طول اتاق را طی می کرد و آشفته حال منتظر ادامه نتایج بازجویی و طبیب بود . سرش از همهمه ها پر شده بود و بغض در گلویش امانش نمیداد .اما تمام تلاشش را گرد که اشکی فرو نریزد . به خاطر خودش، به خاطر پادشاهی... به خاطر وینسنت. وینسنت قبل از بیهوش شدنش آرام زمزمه کرده بود :« شاه که گریه نمی کنه...» لیام بعد از شنیدن این حرف تمام سعی اش را کرد که نگرید . پس به سمت اتاقش رفت با شمشیرش عصبانیت و خشم اش را روی دیوار های اتاق خالی کرد .
اما تمامی نداشت ، آشفتگی قلبش خالی نشد ، غمش تمام نشد صدای وینسنت و حرف هایش از جلوی چشمانش محو نشد .
لیام همچنان سراسیمه بود ، غرق در افکار خویش که صدای در زدن او را به خود آورد .
سربازی از پشت در گفت :«سرورم بازجویی از ضارب به طور کامل انجام شد.نتیجه اش رو براتون آماده کردم.»
لیام به سمت در رفت نفس عمیقی کشید و در را باز کرد .کاغذ های نوشته شده را از سرباز گرفت و گفت :« مرخصی.»
کاغذ ها را وارسی کرد و در نهایت همه چیز ناامیدش کرد.ملکه اش کسی که صادقانه به او عشق می ورزید قصد جانش را کرده بود .باید دادگاهی ترتیب می داد ، دادگاهی خصوصی برای محاکمه وزیر اعظم پادشاهی .
اما فکر کردن به اینها بازهم باعث نمیشد وینسنت لحظه ای از فکرش بیرون بیاید همچنان نگران بود .با خود فکر کرد ، با تمام این اتفاق ها بدون وینسنت دیگر دوام نخواهد آورد .بدون او نمیتواند این درد را تحمل کند .دوباره غرق شده بود بدون وینسنت...نمیتوانست از غرق شدن نجات پیدا کند .
دوباره صدای در زدن آمد .لیام اینبار با خودش فکر کرد:« خودشه ...اما آمادگیش رو دارم که بدونم چی شده؟»
به سمت در رفت و قبل از اینکه سرباز چیزی بگوید در را باز کرد و گفت :« چی شده؟»
سرباز ادای احترام کرد و بعد گفت :«سرورم ، طبیب گفتن باید باهاتون حرف بزنن.»
قلب لیام محکم تر تپید ...
میخواست بپرسد برای چه اما بدنش خود به خود حرکت کرد .کاغذ های در دستش را رها کرد و به سمت درمانگاه روانه شد . در آن با شدت باز کرد و با چشمانش دنبال طبیب گشت . وقتی پیدایش کرد ، به سمت رفت و گفت :« کجاست ؟»
طبیب عینک اش را تنظیم کرد و پادشاه را به اتاقی در آن طرف راهرو هدایت کرد . در اتاق را باز کرد و گفت:«سرورم،بفرمایید.»
لیام وارد شد و وینسنت را خوابیده روی تخت یافت . نفس میکشید اما انگار خون زیادی از دست داده بود . طبیب بعد از پادشاه وارد اتاق شد و گفت :« وضعیت ش ثابته ولی نمیدونم کی به هوش میاد.»
لیام ساکت بود و به وینسنت که تمام بالاتنه اش باند پیچی شده بود ، نگاه می کرد .طبیب در را دوباره باز کرد و گفت:« باید در مورد یه چیزی باهاتون حرف بزنم . »
لیام به دنبال طبیب از اتاق خارج شد و طبیب بعد از بستن در گفت :« سرورم من بدن ایشون رو کامل معاینه کردم . ایشون زخم های قبلی هم داشتن که تازه بوده و هر لحظه احتمال مرگشون رو بالاتر میبره با این حال من امیدوارم که به هوش بیان.» لیام با خود گفت :» میدونم .» از اینکه میدانست عصبانی بود ، با عصبانیت در صورت طبیب فریاد زد :« خوب حواستون جمع کن ، اگه اون سرباز بمیره خودتم باهاش دفن میکنم فهمیدی ؟»
طبیب که از ترس روی زمین افتاده بود سر تکان داد. لیام بدون توجه به او از درمانگاه خارج شد .به سمت سالن اصلی رفت و روی تخت شاهی اش نشست . یکی از سربازان را مأمور و ملکه را احضار کرد.
ملکه با دو خدمتکارش وارد شد و در برابر پادشاه که روی تخت اش نشسته بود تعظیم کوتاهی و گفت :« سرورم خوشحالم که سالم و تندرست میبینمتون ، بعد از شنیدن اینکه بهتون حمله کردن خیلی نگران شدم.»
لیام با شنیدن حرف های ملکه با خشم مشت اش را روی دسته تخت کوبید و گفت :« نقش بازی کردن بسه . »
ملکه متعجب شد و گفت:« سرورم اتفاقی افتاده؟»
پادشاه با خشم گفت :«ضارب اعتراف کرده ، اون گفته که تو بهش دستور همچین کاری رو دادی.»
ملکه خنده ای ریز کرد و گفت :« نه سرورم من اصلا همچنین کاری نمیکنم.»
اخم پادشاه پر رنگ تر شد و گفت :« یک هفته بهت مهلت میدم که خودت بیای و اعتراف کنی و در غیر این صورت جلسه محاکمه خصوصیت شروع میشه.دیگه تحمل ندارم که بهم دروغ بگی .»
_ اما سرورم ...
_ تا اون موقع هم توی اتاقت میمونی و اجازه خروج نداری.
روز اول گذشت و وینسنت به هوش نیامد ، روز دوم و سوم و چهارم هم به همین صورت گذشت وینسنت روز به روز ضعیف تر می شد و احتمال زنده ماندنش کمتر میشد .
روز پنجم وینسنت در میانه تب و لرز روی طناب مرگ و زندگی راه می رفت.