https://eitaa.com/suneyesmaybe/363
خوشحالم لذت بردی ممنون که خوندی😭✨
اوه...
مایلممراتبهمدردیخودمروازهمینتریبوناعلامکنم.
وبهعنوانسرپستامپراطوریارواحبرایپادشاهقلمروسایه،آرزویموفقیتدارم.
امضاء:"روحآبے"
~~~
از همدردی شما ممنونم جناب روح ، امیدوارم شما هم همیشه در مسیر موفقیت قدم بگذارید .
هدایت شده از سکوتنوشته_
همیشه فراموش میکنم که هرکسی لایق مهربانی نیست.
فراموش میکنم که غریبهها در نگاه اول قرار نیست تبدیل به بهترین دوستان من شوند.
فراموش میکنم که برخیها را دیگر نمیشود نجات داد.
که آدمها هرگز جای انسانها را پر نمیکنند.
که برای خوب بودن لازم نیست با همه خوب رفتار کرد.
خیلی چیزها هستند که فراموش میکنم.
میگویند زندگی آنقدر یک درس را تکرار میکند تا مطمئن بشود که آنرا یاد گرفتی. فکر کنم ماجرا همین باشد. اما دیگر نه! دیگر نمیخواهم تکرار شود. دیگر نمیخواهم فراموش کنم. اینبار دیگر نمیگذارم حافظهام مرا شکست بدهد. نمیخواهم بازنده باشم.
برای برنده شدن، باید به یاد سپرد. چهرهها را، درسها را، شکستها، غمها، ترسها... آنقدر باید به یاد سپرد که دیگر هیچجوره نتوان از یاد برد.
نمیخواهم از یاد ببرم. نمیخواهم یک بازندهی فراموشکار باشم. نمیخواهم باز هم از احساسات شکست بخورم!
_سکوت
هدایت شده از سکوتنوشته_
اکنون که این متن را مینویسم، برقها رفته است. نور شمع مرا در دیدن یاری میدهد. هوا گرم است. خیلی گرم. طوری که دلت میخواهد درون وانی پر از یخ بخوابی. هوا تاریک است و آسمان صاف. و من، به ذوب شدن شمع فکر میکنم.
یک شمع چقدر میسوزد؟
شمعها میسوزند تا راه را برای دیگران روشن کنند. مانند برخی از افراد زندگی من...
حتما باید شمع باشیم؟ حتما باید آب شویم و تنها کلهی ریز کوچکی از خود بر جا بگذاریم تا دیگران _شاید و شاید_ دلتنگمان شوند و به یاد آورند که چقدر برایشان عزیز بودیم؟
این خفت است یا عزت؟
تنها مرگ است که احساسات ما را بیدار میکند و تنها مرگ است که انسان را عزیز میکند.
فکر کنم بدانم که این خفت است یا عزت...!
_سکوت