اوه...
مایلممراتبهمدردیخودمروازهمینتریبوناعلامکنم.
وبهعنوانسرپستامپراطوریارواحبرایپادشاهقلمروسایه،آرزویموفقیتدارم.
امضاء:"روحآبے"
~~~
از همدردی شما ممنونم جناب روح ، امیدوارم شما هم همیشه در مسیر موفقیت قدم بگذارید .
هدایت شده از سکوتنوشته_
همیشه فراموش میکنم که هرکسی لایق مهربانی نیست.
فراموش میکنم که غریبهها در نگاه اول قرار نیست تبدیل به بهترین دوستان من شوند.
فراموش میکنم که برخیها را دیگر نمیشود نجات داد.
که آدمها هرگز جای انسانها را پر نمیکنند.
که برای خوب بودن لازم نیست با همه خوب رفتار کرد.
خیلی چیزها هستند که فراموش میکنم.
میگویند زندگی آنقدر یک درس را تکرار میکند تا مطمئن بشود که آنرا یاد گرفتی. فکر کنم ماجرا همین باشد. اما دیگر نه! دیگر نمیخواهم تکرار شود. دیگر نمیخواهم فراموش کنم. اینبار دیگر نمیگذارم حافظهام مرا شکست بدهد. نمیخواهم بازنده باشم.
برای برنده شدن، باید به یاد سپرد. چهرهها را، درسها را، شکستها، غمها، ترسها... آنقدر باید به یاد سپرد که دیگر هیچجوره نتوان از یاد برد.
نمیخواهم از یاد ببرم. نمیخواهم یک بازندهی فراموشکار باشم. نمیخواهم باز هم از احساسات شکست بخورم!
_سکوت
هدایت شده از سکوتنوشته_
اکنون که این متن را مینویسم، برقها رفته است. نور شمع مرا در دیدن یاری میدهد. هوا گرم است. خیلی گرم. طوری که دلت میخواهد درون وانی پر از یخ بخوابی. هوا تاریک است و آسمان صاف. و من، به ذوب شدن شمع فکر میکنم.
یک شمع چقدر میسوزد؟
شمعها میسوزند تا راه را برای دیگران روشن کنند. مانند برخی از افراد زندگی من...
حتما باید شمع باشیم؟ حتما باید آب شویم و تنها کلهی ریز کوچکی از خود بر جا بگذاریم تا دیگران _شاید و شاید_ دلتنگمان شوند و به یاد آورند که چقدر برایشان عزیز بودیم؟
این خفت است یا عزت؟
تنها مرگ است که احساسات ما را بیدار میکند و تنها مرگ است که انسان را عزیز میکند.
فکر کنم بدانم که این خفت است یا عزت...!
_سکوت
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
روز دوم مهمونی #دورهمی
بیشتر از سه ساعت است که مادرش برنگشته ، دخترک آدم برفی ساخته بود ، برف بازی کرده بود آدم برفی اش را خراب کرد و دوباره از نو ساخت ولی مادرش نیامد . او قول داده بود دخترک میدانست مادرش زیر قولش نمیزند دخترک تنها یادگار مادرش که شال آبی رنگش بود را محکم تر در آغوش گرفت و روی زمین دراز کشید. مادرش بر میگشت حتما بر میگشت .او هیچ وقت زیر قولش نمی زند مخصوصا وقتی که قول انگشتی بدهد . دخترک با خود آواز همیشگی شان را تکرار میکرد و کم کم خوابش گرفته بود . پلک هایش سنگین شدند و آخرین نجوا ها در دهانش تا تمام ماند :
دختر مهتاب
زیر نور ماه
آروم و خندان
شاداب و رقصان
منتظر میمونه
تا مامان برگرده
دختر مهتاب
زیر نور ماه ...
آروم و خندان
شاداب و ...
دخترک خوابید، و منتظر مادرش ماند . او هیچوقت دیر نمیکند امکان ندارد .
دخترک آرامتر نفس کشید تا حرف مادرش را گوش کرده باشد. مادرش گفته بود اگر آرام و بی سر و صدا باشد برایش در راه شیرینی خواهد خرید .
شیرین های شکلاتی دخترک عاشق شکلات بود از آن مهم تر عاشق مادرش بود . مادرش هر روز برایش قصه میخواند و آواز های جدید یادش میداد و شب ها هم برای صورت های فلکی را رسم و داستان هایشان را تعریف میکرد.
دخترک آرام تر شد . ضربان قلبش رفته رفته ضعیف تر شد . دخترک دیگر نفس نمیکشید به گمانم آرامتر از آنچه مادرش میخواست شده بود .
#سباستینمککویین
#روزدوم