eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
441 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونـه درختے
روز دوم مهمونی
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
روز دوم مهمونی #دورهمی
بیشتر از سه ساعت است که مادرش برنگشته ، دخترک آدم برفی ساخته بود ، برف بازی کرده بود آدم برفی اش را خراب کرد و دوباره از نو ساخت ولی مادرش نیامد . او قول داده بود دخترک می‌دانست مادرش زیر قولش نمی‌زند دخترک تنها یادگار مادرش که شال آبی رنگش بود را محکم تر در آغوش گرفت و روی زمین دراز کشید. مادرش بر میگشت حتما بر میگشت .او هیچ وقت زیر قولش نمی زند مخصوصا وقتی که قول انگشتی بدهد . دخترک با خود آواز همیشگی شان را تکرار میکرد و کم کم خوابش گرفته بود . پلک هایش سنگین شدند و آخرین نجوا ها در دهانش تا تمام ماند : دختر مهتاب زیر نور ماه آروم و خندان شاداب و رقصان منتظر میمونه تا مامان برگرده دختر مهتاب زیر نور ماه ... آروم و خندان شاداب و ... دخترک خوابید، و منتظر مادرش ماند . او هیچوقت دیر نمیکند امکان ندارد . دخترک آرامتر نفس کشید تا حرف مادرش را گوش کرده باشد. مادرش گفته بود اگر آرام و بی سر و صدا باشد برایش در راه شیرینی خواهد خرید . شیرین های شکلاتی دخترک عاشق شکلات بود از آن مهم تر عاشق مادرش بود . مادرش هر روز برایش قصه میخواند و آواز های جدید یادش میداد و شب ها هم برای صورت های فلکی را رسم و داستان هایشان را تعریف میکرد. دخترک آرام تر شد . ضربان قلبش رفته رفته ضعیف تر شد . دخترک دیگر نفس نمی‌کشید به گمانم آرامتر از آنچه مادرش میخواست شده بود .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر
هدایت شده از خونـه درختے
GANGSTER GANG6782ce88-4621-4c9e-bdfb-383d044c20db.mp3
زمان: حجم: 2.9M
I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
او رفت. قهوه‌اش را نخورد. گلش را نبرد. و قلب من را پس داد... به یاد دارم داشتم برایش شعری از فریدون مشیری می‌خواندم. "کوچه". بیت‌هایی که شاعر از ترک معشوقش می‌گفت، نگاهش می‌کردم و لبخند می‌زدم. ساده دل بودم که فکر می‌کردم ماندنی‌ست. آن‌شب اما حرفش را زد. اندوه را دیدم. نگفت که اندوهگین است. من اما با چشمان خود دیدم که اندوه در چشمانش، هوای چکیدن داشت. حرفش را زد. قهوه‌اش را نخورد. گلش را نبرد. مرا نبوسید. رفت و من دیدم که اندوهش چونان زنجیر به پایش گیر کرده بود. صدای جیر جیر آن را می‌شنیدم. من می‌شنیدم. آن‌شب اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... _سکوت