هدایت شده از سکوتنوشته_
او رفت. قهوهاش را نخورد. گلش را نبرد. و قلب من را پس داد...
به یاد دارم داشتم برایش شعری از فریدون مشیری میخواندم. "کوچه".
بیتهایی که شاعر از ترک معشوقش میگفت، نگاهش میکردم و لبخند میزدم. ساده دل بودم که فکر میکردم ماندنیست.
آنشب اما حرفش را زد. اندوه را دیدم. نگفت که اندوهگین است. من اما با چشمان خود دیدم که اندوه در چشمانش، هوای چکیدن داشت.
حرفش را زد. قهوهاش را نخورد. گلش را نبرد. مرا نبوسید.
رفت و من دیدم که اندوهش چونان زنجیر به پایش گیر کرده بود. صدای جیر جیر آن را میشنیدم. من میشنیدم.
آنشب اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
_سکوت
هدایت شده از شماره "۱"
-