هدایت شده از سکوتنوشته_
او رفت. قهوهاش را نخورد. گلش را نبرد. و قلب من را پس داد...
به یاد دارم داشتم برایش شعری از فریدون مشیری میخواندم. "کوچه".
بیتهایی که شاعر از ترک معشوقش میگفت، نگاهش میکردم و لبخند میزدم. ساده دل بودم که فکر میکردم ماندنیست.
آنشب اما حرفش را زد. اندوه را دیدم. نگفت که اندوهگین است. من اما با چشمان خود دیدم که اندوه در چشمانش، هوای چکیدن داشت.
حرفش را زد. قهوهاش را نخورد. گلش را نبرد. مرا نبوسید.
رفت و من دیدم که اندوهش چونان زنجیر به پایش گیر کرده بود. صدای جیر جیر آن را میشنیدم. من میشنیدم.
آنشب اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
_سکوت
هدایت شده از شماره "۱"
-
هدایت شده از وِیگفت:"
پدربزرگ همیشه میگفت دلتنگی درده. اما درد رو میشه با دارو تسکین داد.
هرچند این دارو، برای هر کس متفاوته.
مثل بیمارایی که دارو هاشون از بیمار قبلی عجیب و غریب تره.
پدربزرگ منم دردشو تسکین میداد، با دخترش، با نوه هاش.
پدربزرگم دلتنگی های زیادی تو زندگیش داشت.
اون دلتنگ مادرش بود، دلتنگ بچه هاش که ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگی، دلتنگ نوه هاش که دونه به دونه میرفتن مدرسه.
گاهی میتونست دلتنگی هاش رو تسکین بده، مثلا وقتی یاد مادرش میافتاد، من رو صدا میزد. میگفت تو هم اسم مامانمی، ننهٔ منی.
یا یسری موقع ها چای میخورد. باور کنید، چای خوردن براش معجزه بود.
البته که یه دیزی مشتی هم خوب حالش رو جا میآورد.
ولی گاهی، نمیتونست دارویی برای دردش پیدا کنه. برای همین، میشست یه گوشه، به دیوار خیره میشد، نوحه میخوند برای دل داغ دیدهٔ زینب.
تا اون موقع، دلیل دردای پدربزرگم رو نمیفهمیدم.
تا این که، به حرفای پسرخالهٔ کلاه قرمزی رسیدم.
خاک گرفت، پس نداد.
گفتن خاک سرده، مهر مرده از دل آدم میره بیرون، ولی، از دل من نرفت.
الان منم باید دردمو تسکین بدم.
میشینم یه گوشه، به دیوار خیره میشم، بالشتمو بغل میکنم، میزنم زیر گریه.
یا یسری موقع ها هم بلند میشم، دور تا دور اتاقم راه میرم، با آهنگام همخوانی میکنم:
«اما افسوس، تورو خواستن، دیگه دیره.. دیگه دیره..»
- میکائیل بیانکی "رِن"